از زندگی و جامعه

همه ما مجرمیم آقای قاضی

چند شب پیش برنامه‌ای از صدا و سیما پخش شد که در آن دختر بسیار جوانی با صدای بغض‌دار از انتشار ویدئوهای رقص خود بر روی اینترنت می‌گفت. انتشار این برنامه به فاصله کمی بازتاب بسیار زیادی در شبکه‌های اجتماعی داشت، از بسیاری از این بازتاب‌ها می‌شد برداشت کرد که در نظر مخاطبان بیشتر از آنکه دخترک رقصنده «مُجرم» باشد، دستگاهی که او را به چنین برنامه تلویزیونی‌ای رسانده محکوم است. پس از آن و به فاصله چند ساعت بسیاری از کاربران فضای مجازی ویدئوهای رقصیدن خود را با هشتگ «برقص تا برقصیم» منتشر کردند؛ پیام پشت همه آن‌ پیام‌ها به ظاهر این بود: اگر آن دختر جوان مُجرم است پس «همه ما مجرمیم»!

در اواخر قرن ۱۹ جامعه‌شناس مشهور و کلاسیک امیل دورکیم استدلال کرد که برای فهم جامعه جدید می‌توان از ابزار شناخت «جرم» به واسطه دستگاه حقوقی و جزایی آن جامعه استفاده کرد. آنچه یک جامعه به عنوان «جرم» می‌شناسد و تعریف می‌کند ساختِ حیات اجتماعی آن جامعه و شیوه تقسیمِ کار آن را تضمین و تا حد زیادی تعریف می‌کند. از نظر دورکیم «جرم عملی است که همه اعضای یک جامعه آن را به صورت عام محکوم می‌کنند.»

حدی از وقوع جُرم برای هر جامعه‌ای عادی است و باید باشد، درواقع اگر جامعه‌ای به کلی خود را فاقد «جرم» معرفی کند عجیب است و نیازمند بررسی و تحقیق. اما برای توصیف دقیق‌تر می‌خواهم دو نوع برخورد اجتماعی با جُرم را از یکدیگر جدا کنم. در برخورد اول مُجرم مجازات قانونی  جرمی که مرتکب شده را می‌پردازد بی‌آنکه از نظر اجتماعی محرومیت یا طردی متوجه او باشد –جریمه‌های رانندگی مثلا-  در برخورد دوم اما «وجدان عمومی» از صِرف وقوع آن جرم جریحه‌دار می‌‌شود. جامعه به آنها واکنشِ جمعی نشان می‌دهد، مُجرم را طرد می‌کند و تاوانی بیشتر از یک مجازات قانونی بر مجرم وارد می‌شود.

دستگاه قضایی (به عنوان مجری قوانین جزایی) در هر جامعه‌ای متر و معیاری است که نشان می‌دهد آن جامعه چطور کار می‌کند، حافظِ تقسیم کار اجتماعی و ارزش‌ها و هنجارهای اجتماعی است و مهم‌تر از همه قرار است پاسدار «وجدان جمعی» باشد. آنچه به یک دستگاه قضایی مشروعیت می‌بخشد همین پشتیبانی «وجدان جمعی» است.

آنچه به‌ویژه در ده سال اخیر در جامعه ایران با آن روبرو بوده‌ایم گسسته شدن جامعه از دستگاه قضایی در موضوع جُرم‌هایی است که با کمی تسامح آنها را جرم‌های مرتبط با «سبک زندگی» می‌دانم. همه نظام‌های قضایی کم و بیش در مورد زندگی خصوصی و انتخاب‌های شخصی انسان‌ها در جامعه باید و نبایدهایی داشته‌اند اما قوانین ایران در این مورد بیشتر از معدل جوامع دیگر مداخله‌گر است. این موضوع زمانی تبدیل به بحران می‌شود که آن خطِ مسیرِ زندگی که قوانین نظام قضایی ایران در پی حفظ آن است به شکل پیوسته‌ای در سال‌های اخیر برتری و تسلطِ خود را در میان جامعه از دست داده است. سبک زندگی متنوع‌تر شده و به دنبال آن ارزش‌ها و هنجارهای اجتماعی هم تغییر کرده است.

کاخ دادگستری

به این ترتیب «وجدان جمعی» دیگر برای «جُرم»هایی که دستگاه قضایی به پشتوانه قانون در پی برخورد با آنهاست ماهیت جُرم قائل نیست و حتی عمل به آن افعال که در متون قانونی جرم تلقی شده را آزاداندیشی یا دست‌کمْ حقِ خود می‌پندارد. عجیب نیست که «زنان» در این مواجهه خط مقدم هستند؛ بخش عمده‌ای از قوانین شخصی و هنجارساز حوزه سبک زندگی مستقیما بر زنان اعمال می‌شود. به نظرم دو رویدادِ مهمی که اخیرا واکنشِ جمعی زیادی برانگیخت یعنی ماجرای «دختران خیابان انقلاب» و «برقص تا برقصیم» را می‌توان به عنوان نشانه‌های مهم جدایی هنجارهای اجتماعی موردِ وِفاق با «جرم‌انگاری» دستگاه قضایی به شمار آورد.

سال‌هاست که جامعه در برخورد با دستگاه قضایی این جدایی را احساس می‌کند و از آن سخن می‌گوید: از ماهواره‌هایی که دسترسی به شبکه‌های خارجی را ممکن می‌کنند تا مهمانی‌ها و روابطی که از نظر دستگاه قضایی جرم هستند تا حتی نحوه لباس پوشیدنی که جامعه با آن کنار آمده و گوناگونی آن را پذیرفته اما دستگاه قضایی همچنان به عنوان جرم با آن برخورد می‌کند. اما نکته مهم در دو اتفاق اخیر «کُنش» جمعی برای نشان دادن همبستگی با مُجرم و اعلام جدایی نمادین از دستگاه جزایی است. به‌نظر می‌رسد در دو موضوع اخیر جامعه بدون هیچ سازمان‌دهی مشخصی عزم خود را جزم کرده تا تکلیف خود را با این دست «جرم‌انگاری‌ها» نشان بدهد.

با نگاهی نه‌چندان موشکافانه نشانه‌های این سرپیچی را در موضوعات متنوعی خواهیم دید: از ورود به ورزشگاه آزادی تا مانتوهای جلوباز، از شکل روابط فردی تا زندگی خانوادگی، از تفریحات متداول تا حتی شکل دین‌داری و دهها مورد دیگر. به نظر می‌رسد در هرکدام از این موارد جامعه راه خود را رفته و دستگاه قضایی همچنان بر راه پیشین خود اصرار می‌ورزد.  این جدایی یک جدال تنگاتنگ و هرروزه –والبته نابرابر- میان شهروندان و دستگاه قضایی به‌وجود آورده که در مقاطعی مانند «دختران خیابان انقلاب» یا ماجرای «برقص تا برقصیم» شکلی جمعی به خود گرفته است. اتفاقی که باید منتظر تکرار آن در صورت ادامه این روند باشیم. تلاش می‌کنم پیامدهای این گسست را از نظر خودم به طور خلاصه توضیح دهم.

اول: نبرد سبک‌زندگی‌ها در جامعه

بخشی از جامعه (به کوچک یا بزرگ بودن آن کاری نداریم) منطبق بر همان سبک زندگی هستند که دستگاه قضایی و قانونی کشور از آن حمایت و پشتیبانی می‌کند، متخلفان از آن را دستگیر کرده و به مجازات می‌رساند. این گروهِ هم‌ساز  چه حمایت حکومتی و قضایی باشد و چه نباشد همان سبک‌زندگی را در پیش می‌گیرند اما در شرایطِ فعلی از نظر دیگر گروه‌های عمده و متفاوت در هنجارها و ارزش‌ها و سبک زندگی -که از زیر چتر حمایت قضایی بیرون هستند- گروهی تلقی می‌شوند که از حمایت حاکمیت برخوردارند یا همان‌ها که دیگران را به خاطر تفاوت‌ها بازداشت می‌کنند، حکم محکومیت می‌دهند یا در رسانه ملی به گریه وامی‌دارند!

      کشمکش‌ها در جزئيات زندگی روزمره هم آشکار است، میان نوجوانان در مدرسه، در صف‌های خرید، در دانشگاه، در وسایل حمل و نقل عمومی، در زندگی حرفه‌ای متخصصین و دهها محل اجتماعی دیگر. این شکل حمایت سازمان‌یافته و دولتی از یک روشِ زندگی در مقابل دیگر روش‌هایی که جامعه به هر دلیلی آنها را انتخاب کرده و ضد ارزش نمی‌داند یک کشمکشِ اجتماعی روزانه برمی‌انگیزاند که دلایل آن قابل درک است اما نتایج آن قابل پیش‌بینی نیست. کوچکترین اثر این کشمکش بین گروهی از بین رفتن انسجام اجتماعی، بالا گرفتن تنش‌ها و تقابل‌های اجتماعی است.

دوم: حذف و طرد متفاوت‌ها؛ ریزش سرمایه اجتماعی

در این شرایط هر فرد یا گروه اجتماعی که نخواهد به این متر و معیار ارزشی تن بدهد در درجه اول از سیستم‌های حاکمیتی حذف می‌شود، مثلا شما به راحتی به دلیل نوع پوششی که از نظر اجتماعی کاملا پذیرفته و مرسوم تلقی می‌شود از نظام‌های گزینشی دولتی مردود بیرون خواهید آمد. در بسیاری از موارد ناچار به زندگی دوگانه هستید و باید سبک زندگی شخصی خود را از دید عموم پنهان نگاه دارید. مهم نیست که چقدر متخصص یا چقدر علاقمند هستید معیارهایِ ظاهریِ سبک زندگی شما می‌تواند به راحتی شما را برای یک عمر از هر شغل رسمی دور بدارد. درصورت حفظ مشخصه‌های زندگی دوگانه همواره در معرض افشاگری نگه دارد و موضوعی باشد که در هر دادگاهی بر علیه شما استفاده شود. (مثل اتفاقی که اخیرا برای کاوه مدنی افتاد یا اتفاقی که در انتخابات مجلس برای مینو خالقی افتاد) نتیجه اینکه تنها کسانی در مقام «مسئول»، «استاد»، «رئیس» باقی می‌مانند که یا در حفظ معیارهای زندگی دوگانه ماهرانه عمل کنند -هرچند همواره در معرض خطر حذف هستند، یا متعلق به همان گروهی باشند که همان سبک زندگی مورد قبول را دارند.

سوم: جرم‌زدایی افکار عمومی از انواع دیگر جرم

زنان –وحتی در مواردی مردان- به دلیل رنگ، سایز، ترکیب‌بندی لباس دستگیر و راهی بازداشتگاه می‌شوند، مهمانیِ گروهی دیگر توسط ضابطان قضایی مورد حمله قرار می‌گیرد، همه افراد جامعه به‌صورت بالقوه می‌توانند به دلیل اکانت‌های شبکه‌های مجازی مثل اینستاگرام، موسیقی که گوش می‌کنند، فیلم‌هایی که می‌بینند، برخی کلاس‌هایی که شرکت می‌کنند یا حتی لاکی که به ناخن می‌زنند مجازات شوند –هرچند ممکن است در سال‌ها یا ماه‌های اخیر کمتر واقعا چنین اتفاقی بیافتد- اما قانون این اجازه را به ضابط قضایی می‌دهد. برای گروه‌های زیادی به‌خصوص گروه‌های سنیِ پایین‌تر بخش عمده‌ای از زندگی روزانه مُجرمانه است. افراد دیگری برای انواع فعالیت‌های اجتماعی یا سیاسی بازداشت یا دادگاهی می‌شوند. »زندان رفتن» بر خلاف آنچه که باید باشد به معنای «بی‌آبرویی» نیست و در موارد بسیاری بخشی پیش‌بینی‌پذیر از زندگی عادی شده –مثلا دختران جوان به راحتی ممکن است خاطره بارها دستگیری داشته باشند- و یا حتی تبدیل به افتخار و آبرو شده است. خطر اینجاست که بخشِ مهمی از عملکرد و سرمایه دستگاه قضایی نگرانی افراد جامعه از «طرد اجتماعی» در صورت قانون‌شکنی و برخورد قضایی است. بسیاری از ما این جمله را به طنز یا به جد شنیده‌ایم که «ما از آدم‌ها یا خانواده‌هایی نیستیم که پایمان به کلانتری باز شده باشد» از بین رفتن این نگرانیِ بازدارند در میان افراد جامعه، مشروعیت دستگاه قضایی را در برخورد با دیگر جُرم‌ها نیز کم‌کم از بین می‌برد. اعتماد جامعه به رفتار دستگاه قضایی در برابر جرم‌هایی چون دزدی، قاچاق، نزاع و نظایر آن نیز شکننده خواهد شد. شما همان ضابط قضایی را در حین دستگیری یک دزد می‌بینید که شما را بابت موزیکی که در ماشین گوش می‌کرده‌اید یا لباسی که پوشیده‌اید یا مهمانی که در آن شرکت کرده‌اید مواخذه کرده است همانقدر که در درون خود احساس مُجرم بودن ندارید به مجرم بودن کسی که به ادعایِ ضابطِ قضایی دزد است نیز شک می‌کنید. روند سلب مشروعیت از دستگاه قضایی آهسته و پیوسته رخ می‌دهد و حتما از دیگر اتفاقات اجتماعی و سیاسی هم نیرو می‌گیرد اما ضرر جدی و نهایی آن به خود جامعه بازمی‌گردد.

     از نظر دوركيم كيفر براي اين نيست كه احتمال كاهش جرم را در پي داشته باشد بلكه نقشِ كيفر، ارضاي وجدان جمعي است زيرا همين وجدان جمعي با كردار يكي از اعضاي جامعه جريحه‌دار شده است. وجدانِ جمعي غرامت مي طلبد و مجازات گنهكار غرامتي است كه به احساساتِ همگان داده مي شود. در ماجرای «برقص تا برقصیم» وجدان جمعی نه از وقوع جرم که از جرم‌انگاری بخشی از یک سبک زندگی و نحوه برخورد با مجرم جریحه‌دار شد. نشانه مهمی برای دستگاه قضایی که بخشی از مردم یک جامعه پروایی از این ندارند که بگویند اگر او مجرم است پس همه ما مجرم هستیم آقای قاضی.

Advertisements

«تهیدستان شهری» گرفتار سیاست‌گذاری عمومی و نهادهای خیریه‌ای

فضای سیاسی و دانشگاهی ما با موضوع «فقر» بیگانه نیست، سالهاست موضوعات مرتبط با  فقر در تریبون‌های مختلف جایی برای خودشان باز کرده‌اند هرکسی به فراخور زمان و زمانه و رویکرد نسخه‌ای برای فقر و فقرا پیچیده است، برخی نسخه‌ها اجرایی شده برخی در گوشه کتابخانه‌ها خاک می‌خورند و به نظر می‌رسد تاثیر جدی و موثری هم از خود به جا نگذاشته‌اند.

زمانی مفهوم فقر منضم به تصاویری از روستاهای دورافتاده و نبود امکانات اولیه زندگی و چهره‌های آفتاب سوخته و دست‌های پینه‌بسته بود، امروز هفتاد درصد جمعیت ایران به روایت آخرین سرشماری شهرنشین هستند یعنی جمعیتی در حدود پنجاه میلیون نفر، پنجاه میلیون نفر در کلان‌شهرها وشهرهای متوسط و کوچک زیست شهری را در فرم و محتوا تجربه می‌کنند، هفتاد درصد جمعیت شهرنشین یعنی «شهری‌شدن فقر» در ابعاد مختلف یعنی بزرگ‌تر شدن سهم «تهیدستان شهری» از کل جمعیت زیر فشار توسعه شتابان و اغلب خارج از برنامه شهرها.

0dc37fffa22d32f4fb0580dbd85baedb

در واقع وقتی از هفتاد درصد جمعیت شهرنشین حرف می‌زنیم، از یک جمعیت یک‌دست با تجربه‌های شبیه به هم از زیست شهری روبرو نیستیم، حتی نمی‌توان ادعا کرد که برای همه ساکنان یک شهر خاص هم زیستی شبیه در فرم‌های عمومی در جریان است. آیا همه «تهرانی‌ها» یک «تهران» را تجربه می‌کنند؟ پاسخ این سوال به طور قطع منفی است.

تهران به تنهایی حدود ده میلیون نفر از جمعیت شهرنشین ایران را در خود جای داده‌، بزرگترین مقصد مهاجرت داخلی در همه سال‌های گذشته، پایتخت اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ایران که علیرغم احکام اسنادبالادستی نظیر طرح جامع و طرح تفصیلی که توسعه فیزیکی آن را محدود و ممنوع کرده‌اند در طول این سال‌ها بزرگ و بزرگ‌تر شده، محل تولد و زیست سهم بزرگی از جمعیت «تهیدستان شهری» ایران، محل تولید ۲۵ درصد تولید ناخالص داخلی در حالیکه ۸۰ درصد این فعالیت اقتصادی تنها در اختیار ۱۰ درصد جمعیت آن است (۸۵)

چهره شهر حتی در محلات و مناطق مرفه‌نشین شمالی آن، جلوه‌های از تهیدستی شهری را در شکل کودکان زباله‌گرد، گدایان از هرجنس و سن، کودکان کار سر چهاراه‌ها و ده‌ها نشانه و نشان دیگر به نمایش گذاشته است، در واقع تهیدستی شهری دیگر آن تصاویر دور و عجیب حلبی‌آبادها و روستاهای دور و دیر نیست، همین‌جا جلوی چشم ما در چندقدمی ماست. هر روز آن را می‌بینیم و به نظر می‌رسد حتی با زندگی کردن با آن خو گرفته‌ایم.

تجربه ساکنان شهر از شهر بستگی کامل به میزان دسترسی انها به منابع و خدمات شهری دارد، همه ما در تهران زندگی می‌کنیم اما آیا تهران منطقه هرندی و بهشت‌زهرا شباهتی به تهران قیطریه و الهیه و فرشته دارد؟ واقعیت این است که امروز تردد بین این مناطق در تهران نوعی گردشگری داخلی محسوب می‌شود. کسانی که برای دیدن جاذبه‌های مناطق شمالی برنامه‌ریزی می‌کنند و کاشفانی که ممکن است با هیجان برای شما از گشت و گذار شجاعانه‌شان در مناطق حاشیه‌ای و جنوبی تهران بگویند، آدم‌هایی هستند که هر دو به ظاهر در یک تهران زندگی می‌کنند اما در باطن متعلق به دو شهر کاملا مجز هستند. دو شهری که هیچ مترو یا اتوبوس تندرویی شکاف میان آنها را پر نمی‌کند.

در باور عمومی همواره نوعی سوءظن نسبت به تهیدستان شهری وجود دارد، چراکه علیرغم مهربانی‌ها و لطف‌های شخصی یا سیاست‌های عمومی خیریه‌ای انگار یک «ترجیح» برای باقی ماندن در طبقه تهیدست میان تهیدستان شهری کشف می‌شود. ما شرایط تحصیل برای کودکان یا وام برای کسب و کاری کوچک یا فضای کار برای زنان فراهم کرده‌ایم اما چیزی که اتفاق افتاده جز ادامه وضعیت به همان شکل قبلی نیست. آنها نمی‌خواهند یا به اندازه کافی تلاش نمی‌کنند یا به شرایطی که در آن هستند خو گرفته‌اند و به هر امکان تغییری «نه» می‌گویند.

سالهاست که صدها و هزاران متخصص برنامه‌ریزی و سیاست‌گذاری به همراه پژوهش‌گران اجتماعی و سیاسی در رابطه با از میان بردن شکاف طبقاتی و بهبود وضعیت تهیدستان شهری برنامه و پژوهش و راهکار تولید کرده‌اند اما کمتر کسی صدایی از متخصصین اصلی فقر شنیده است یعنی خود تهیدستان. انگار همواره میلی قیم‌مابانه برای حل این «مشکل» یا از بین بردن این طبقه وجود داشته بدون آنکه باوری به شنیدن صدای آنها وجود داشته باشد. در این میل قیم‌مابانه، «تهیدستان شهری» مشکلی هستند که باید برطرف شوند، گاه با شیوه‌های قهری مثل جمع‌آوری و تخریب خانه‌های غیرقانونی و کشف و اعلام جرم و گاه با اختصاص بودجه‌های کوچک برای «نجات» آنها از وضعیتی که در آن گرفتار هستند. بین این شکل از برطرف کردن مشکل با آن سوءظن عمومی نسبت به نابرخورداران اجتماعی از نظر من یک پیوستگی بزرگ وجود دارد و آن عدم باور به عاملیت و دانش ضمنی تهیدستان از وضعیت زیسته خودشان و چیزی که برای تغییر و بهبود زندگی به آن نیاز دارند.

داده‌های زیادی در راستای پژوهش‌های مختلف در مورد شهر تهران جمع‌آوری شده است، کتاب‌ها و مقالات، سیاست‌گذاری‌هایی که به نظر می‌رسد مولف و مجری از اجرای پیروزمندانه آن راضی هستند، جلسات متناوب صرف هزینه و نیروی انسانی برای بهبود وضعیت شکاف طبقاتی و بهبود زندگی تهیدستان شهری. همه انجام شده و همه در سطوح مختلفی موفق. اما چرا وقتی به تهران نگاه می‌کنیم اثرات آن را نمی‌بینیم؟ رسانه به ما می‌گوید که همه دست‌اندرکار برطرف کردن مشکلات هستند ولی آنچه ما هر روز می‌بینیم گسترده‌تر شدن دامنه آسیب‌ها و بزرگتر شدن دامنه تهیدستی در شهر است. چرا؟ دو پاسخ اصلی می‌توان به این سوال بزرگ داد

اول نادیده گرفتن عاملیت و دانش تهیدستان شهری در طراحی مداخلات اقتصادی و اجتماعی. چمبرز در گزارش پژوهش بزرگ خود در ارتباط با فقر به تله‌ای اشاره می‌کند که از آن با عنوان تله محرومیت یاد می‌کند، تله‌ای که با یک یورش بزرگ انسان‌ها را به دام خود می‌اندازد و رهایی از آن جز با طراحی راه‌حل‌های چندبعدی و با مشارکت خود محرومین ممکن نیست. اگر نگوییم در همه سیاست‌گذاری‌های کلان در بخش بزرگی از آنها آن تله و این مشارکت نادیده گرفته می‌شود. داده‌ برای توصیف وضعیت تهیدستان شهری در تهران کم نیست. پیمایش‌های بزرگی که نشان می‌دهند آنها چطور زندگی می‌کنند حتی چه می‌خورند، چه می‌پوشند و از چه راه‌هایی کسب درآمد می‌کنند مشکل بزرگ این است که در این پژوهش‌ها، تهیدستان شهری «موضوع» پژوهش هستند و در تدوین راه‌حل‌ها کاملا غایب. دید از بالا به پایین یا همان قیم‌مابانه که عاملیت، خواست و نگاه به زندگی این طبقه را نادیده می‌گیرد و تنها در پی استوار کردن صورت‌های نظری خود است. نابرخورداری از قدرت چانه‌زنی را نادیده می‌گیرد و در بهبود شرایط اقتصادی می‌کوشد و در نهایت شکاف طبقاتی را بیشتر می‌کند. در این نگاه «تهیدستان شهری» همچون معمایی هستند که توسط پژوهشگر «کشف می‌شوند» و خودشان صدایی برای بیان ندارند و ناگفته پیداست که خواست و اراده‌ای هم برای اجرایی کردن راه‌حل‌هایی که از این دست پژوهش‌ها و سیاست‌گذاری بیرون می‌آید نداشته باشند یا اگر داشته باشند لزوما به بهتر شدن وضعیت کمکی نکند

دوم حتی اگر در خوش‌بینانه‌ترین حالت، این قسم برنامه‌ریزی‌ها و سیاست‌گذاری‌ها را میلی جدی به برطرف کردن نابرابری و برقرار کردن عدالت در شهر در دسترسی به منابع در نظر بگیریم مشکل دیگر نادیده گرفتن منبع تولید نابرابری و افزوده شدن روز به روز شمار تهیدستان شهری و پرداختن به معلول به جای علت است. چه فشاری بخشی از جمعیت را به سمت حاشیه‌ای شدن، منزوی شدن و محرومیت ماندگار هل می‌دهد. برای این سوال یک جواب کلی وجود دارد: توسعه شتابان شهری. در نظر برخی نظریه‌پردازان و در باور برخی سیاست‌گذاران تولد این طبقه و بزرگ‌تر شدنش بهایی است که باید بابت توسعه پرداخت. بزرگتر شدن شهرها، توسعه اجتماعی و وارد شدن رقابت‌های فشرده اقتصادی، تحصیلی و مهارتی باعث پرت شدن بخشی از جمعیت به بیرون از گردونه رقابت و منزوی شدن و تهیدستی آنها می‌شود و این راهی است اجتناب‌ناپذیر. شاید حالا فهم آن باور عمومی توام با سوءظن که خود این طبقه را دلیل نابرخورداری آنها می‌داند ساده‌تر باشد: آنها توان رقابت نداشتند به همین سادگی! آنها تنبل، از زیرکار دربرو، درس‌نخوان، مجرم، شلخته و … هستند و به همین دلیل توان پیشرفت ندارند.

تا زمانی که  رویکرد مسلط مبنی بر اجتناب‌ناپذیر بودن وجود به حاشیه‌راندگان و تهیدستان شهری به خاطر توسعه از میان برداشته نشود همچنان برنامه‌های توسعه منبع تولید نابرابری خواهند بود. نگاهی دیگر به توسعه نیاز است که شکاف طبقاتی و تولید آسیب‌های اجتماعی و اقتصادی را فرض مسلم نگیرد و خود برنامه‌ریزان و سیاست‌گذاران را در برابر این پرسش قرار دهد که چطور می‌توان در سیاست‌های کلان شهری به طریقی پیش رفت که بهای توسعه، بزرگ‌تر شدن طبقه تهیدستان شهری نباشد. سیاست‌های کلانی که می‌تواند هر روز حتی از طبقه متوسط قربانی بگیرد و با یک یورش ساده بخشی از این طبقه را تبدیل به طبقه تهیدست شهری کند.

مسئله‌ای که پیش‌روی سیاست‌گذاران جدید شهری است فاصله گرفتن از نگاه بالا به پایین، پذیرفتن عاملیت تهیدستان شهری به عنوان یک طبقه زنده از شهر و البته پذیرفتن مسئولیت در زمینه نابرخورداری‌هایی است که این طبقه تجربه می‌کند، شاید تنها با مشارکت‌دادن این طبقه و جلوگیری کردن از انزوا و طرد بیشتر آن بتوان به بهبودهایی در آینده تهران امید داشت و گرنه سیل این شکاف در بروز انواع آسیب‌ها و مسائل اجتماعی شهر را با خود خواهد برد.

 

  • این نوشته قبلا در ویژه‌نامه «مدیریت شهری» روزنامه شرق به چاپ رسیده است

 

تهران را رها نخواهم کرد

به عنوان این نوشته خیلی فکر کردم، اول نوشتم «تهران، شهر بی‌دفاع» احساس شکست‌خورده‌ها را داشتم، قلبا و عمیقا فکر می‌کردم راهی به جایی نیست، می‌خواستم بنویسم که همه ما با هم اشتباه کردیم، کاری از دست ما برنمی‌آید فقط شاید جز اینکه بنشینیم و ویرانی همه‌چیز را نگاه کنیم، از شما چه پنهان که نه‌تنها تهران در نظرم شهر بی‌دفاع بود که خودم هم آدمی بی‌دفاع بودم. یکی از دوستانم مطلبی از خودم را برایم فرستاد که سال ۹۲ موقع انتخابات ریاست جمهوری نوشته بودم با عنوان «امید جای دیگری‌ است» شاید برای اینکه حالم را بهتر کند

نوشته‌ام را خواندم و اندوهم جای خودش را به خشم داد، خشم نسبت به کسانی که هر رویای کوچک تغییر مثبتی را خراب می‌کنند، آنها که توی چشم ما زل می‌زنند و می‌گویند ما حاکمان بلاشرط این شهر هستیم، خشم از بازی بد و ناشیانه سیاسی و مهم‌تر از همه خشم از احساس ناتوانی خودم.

زمانی که شروع به نوشتن کردم می‌دانستم این نوشته هیجانی و احساسی خواهد شد، برخلاف عرف مردانه سیاسی و اجتماعی من با نوشته‌های هیجانی و احساسی خصومتی ندارم، آنها را فاقد ارزش نمی‌دانم، از آنها صرفنظر نمی‌کنم. اما بعد از چند ساعت و به‌خصوس امروز صبح احساس کردم عنوان نوشته این است: «نمی‌توانم تهران را رها کنم» صبح که لباس پوشیدم و از خانه بیرون آمدم احساس کردم به این شهر تعلقی دارم که نمی‌توانم از آن صرفنظر کنم. با اینکه اصفهان به دنیا آمدم و بزرگ شدم و اصفهان خود شهری دامنگیر و هویت‌ساز است اما فکر می‌کنم بخش بزرگی از این نفیسه که می‌شناسم به خاطر تهران است، در پیوند با تهران است، تهران مرا متفاوت بزرگ کرد. این اما یک بخش ماجراست. واقعیت این است که هروقت شرایط بد می‌شود من پاهایم سفت‌تر به زمین این شهر و این کشور می‌چسبد، نه‌تنها خانواده‌ام که فکر می‌کنم غریبه‌های  کوچه و خیابان را هم نمی‌توانم رها کنم

تا همین الان که نوشتن را شروع کردم فکر می‌کردم عنوان این نوشته همین خواهد بود که نمی‌توانم تهران را رها کنم اما وقتی نوشتن را شروع کردم وقتی به خودم به پسرم به دوستانم به همین تهران که از بالکن طبقه پنجم می‌بینمش به تاریخی که در آن گذراندم فکر کردم عنوان عوض شد: «تهران را رها نخواهم کرد»

راست بگویم که دقیقا نمی‌دانم چطور می‌توانم تهران را رها نکنم، همه اتفاقات و شرایط می‌گویند که من یک شهروند هیچ‌کاره‌ام، می‌گویند که همه نهادهای انتخابی در برابر یک تشر دادستان هیچ‌کاره‌اند، می‌گویند دست من به هیچ‌کجا بند نیست اما من تصمیم گرفته‌ام تهران را رها نکنم و فکر می‌کنم شرط زنده ماندن همه ما که اینجا زندگی می‌کنیم در این است که تصمیم بگیریم رها نکنیم

زیر باران تند صبح‌گاهی تهران و هوای بهاری دلبرانه‌اش تلاش می‌کنم از ناامیدی شنیدن خبرهای بد خلاص شوم و فکر کنم با همین دست‌های خالی چکار می‌شود کرد، چه چیزی در اختیار ماست؟  به پیشنهادهایی رسیدم که خواهم گفت، اما از شما هم می‌خواهم فکر کنید و تجربه و خلاقیت‌تان را به کار بگیرید و ببینید برای تهران اگر که نخواهیم رهایش کنیم، برای شهری که زیستگاه ما و فرزندان ما خواهد بود چه می‌توانیم بکنیم؟ همین امروز چه می‌توانیم بکنیم؟ با همین واقعیت‌های امروزی نه آنچه آرزویش را داریم اگر از همه نهادها و احزاب و سازمان‌ها و ارگان‌های فعلی ناامید باشیم چه می‌توانیم بکنیم؟

ard6

استفاده بیشتر و دقیق‌تر از سامانه ۱۳۷

هر خرابی، هر تغییر وضعیت یا هر مداخله مورد نیاز را می‌توانید از طریق ۱۳۷ ثبت و پیگیری کنید. ۱۳۷ را توصیه می‌کنم چون باعث می‌شود به محیط اطراف خودمان در شهر حساس شویم، بهتر و دقیق‌تر نگاه کنیم، تلفن زدن کار نسبتا بی‌دردسری است و ۱۳۷ قابلیت پیگیری دارد

ارتباط مستقیم با اعضا شورا

اعضای شورا نمایندگان مردم تهران، صدای آنها و وکیل رای آنها هستند، پس نه‌تنها باید حرف ما را بشنوند بلکه باید در مورد کوچکترین موضع‌گیری‌های خود پاسخ‌گو باشند. ارتباط مستقیم با اعضا شورا چنانکه خواهم گفت کار خیلی سختی نیست، حتی اگر نتوان مستقیم با آنها صحبت کرد می‌توان کمی فشار وارد کرد:

اعضا شورای شهر در شش کمیسیون دائمی مشغول به کار هستند که در شورای فعلی این کمیسیون‌ها به شرح زیر است:

کمیسیون عمران و حمل و نقل: شهربانو امانی، افشین حبیب‌زاده، محمد علیخانی و محسن هاشمی رفسنجانی.

کمیسیون معماری و شهرسازی: علی اعطا، محمد سالاری و زهرا نژادبهرام

کمیسیون فرهنگی و اجتماعی: حسن خلیل‌آبادی، الهام فخاری، احمد مسجدجامعی، حجت نظری و محمدجواد حق‌شناس.

کمیسیون برنامه و بودجه: بهاره آروین، مرتضی الویری، محمود میرلوحی، حسن رسولی و مجید فراهانی.

کمیسیون سلامت و خدمات: ناهید خداکرمی، صدراعظم نوری و آرش میلانی.

اکثر اعضای شورا در شبکه‌های اجتماعی اکانت دارند و می‌شود برای ارتباط مستقیم با آنها می‌توان از این اکانت‌ها استفاده کرد

در سایت شورا یک ایمیل و یک شماره‌ تلفن برای ارتباط با شورا وجود دارد که می‌توان از آنها استفاده کرد:

تلفن: 51040000

پست الکترونیک:info.shora@tehran.ir

با دفتر هر کدام از اعضا شورا هم می‌توان تماس گرفت و خواهان برقراری ارتباط شد یا حرف زد و خواهان جواب شد.

مسئولیت‌پذیری اجتماعی برای تهران؛ استفاده از شبکه‌های اجتماعی رسمی و غیررسمی

به جز رسانه‌های رسمی که می‌توان از آنها برای حساسیت‌های شهری بهره برد، همه ما به شبکه‌های رسمی و غیررسمی متصل هستیم. در مورد تهران گفتگو کنیم، حساسیت‌های محیط زیستی، ساخت و سازهایی که به نظر غیرقانونی می‌آیند، سیستم جمع‌آوری پسماند، وضعیت سراهای محله، سیستم حمل و نقل عمومی، از شهرداری‌ها، از نحوه برخورد کارمندان، از خطاها، فسادها و … اگر می‌بینیم و می‌توانیم بنویسیم و پخش کنیم.

 

شنیدن و خواندن خبرها در مورد تهران سخت و ناامید‌کننده شده، از صبح با خودم تکرار می‌کنم که «تهران خانه ماست، ما مهمان این شهر نیستیم، صاحبان آن هستیم» شاید اگر به این مالکیت صدایی بلندتر بدهیم بهتر از میدان دادن به ناامیدی و تردید نتیجه بگیریم.

 

کدام‌یک «تبعیض جنسیتی» را از بین می‌برند؛ کنش‌های فردی یا تغییرات ساختاری؟

شما در یک مسابقه دومیدانی شرکت کرده‌اید. آدم‌های زیادی در این مسابقه شرکت کرده‌اند اما شرایط این مسابقه با دیگر مسابقه‌ها فرق دارد.

آدم‌ها در این مسابقه در یک خط مساوی نایستاده‌اند و جلو و عقب هستند. شما ممکن است با نفر اول کیلومترها فاصله داشته باشید، وقتی به میدان مسابقه می‌رسید نگهبانان جای از قبل مشخص شده شما را نشان می‌دهند، مجبور هستید که در آنجا بمانید و از آنجا شروع کنید

هرکسی در این مسابقه شرایط خاص دیگری هم دارد، مثلا ممکن است شما دو وزنه نسبتا سنگین هم در دست داشته باشید، یا پاهایتان با بندهای نازک و کلفتی به زمین بسته شده باشد، یا چند آدم دیگر به شما متصل شده باشند که نمی‌دوند اما شما باید هنگام دویدن آنها را .با خود بکشید

علاوه بر این از بلندگوهای ورزشگاه، گروهی از شرکت کنندگان مورد تمسخر واقع می‌شوند، عده‌ای کم عقل خوانده می‌شوند و عده‌ای ناتوان

کفش‌ها و لباس‌های همه مثل هم نیست، ممکن است کسانی اصلا کفش نداشته باشند، کسانی کفش‌های پاره داشته باشند یا کفش‌هایی سنگین که برای دویدن مناسب نیست

این میدان مسابقه، میدانی است شبیه زندگی. وقتی به دنیا می‌آیید جنسیت، طبقه، نژاد، قومیت، مذهب و بسیاری متغیرها و عوامل دیگر جای شما را مشخص‌ می‌کنند، اینکه به چه چیزهایی دسترسی دارید و به چه چیزهایی ندارید. اینکه چطور دیده می‌شوید و محدودیت‌های شما چیست. آنچه هستید و به دست آورده‌اید تا حد زیادی مدیون و مربوط به جایی است که از ابتدا ایستاده‌اید.

 تمام تلاش‌های برابری‌طلبانه مثل مبارزه با نژادپرستی، مبارزه با تبعیض‌های جنسیتی و مبارزه برای حقوق شهروندی برابر برای این است که در این میدان همه آدم‌ها حتی‌المقدور در شرایطی برابر بایستند، به هر سو که خواستند بدوند، چیزی اضافه‌تر یا کم‌تر از دیگران نداشته باشند.

سوالی که تلاش می‌کنم به آن پاسخ دهم این است که آیا کنش‌های فردی شرایط این میدان را تغییر خواهد داد  یا تلاش برای تغییر در ساختارها؟

SocialMemory

دعوای تاثیرگذاری «کنش‌های فردی» و «ساختارهای اجتماعی» در جامعه‌شناسی مثل دعوای «جبر» و «اختیار» است. کسی جواب مشخصی ندارد و هر گروه طرفدارانی دارد، آیا اگر بپذیریم این ساختار –بخوانید جای ایستادن شما در میدان- است که همه‌چیز را مشخص می کند از افراد سلب عاملیت نکرده‌ایم؟ افراد می‌توانند تلاش کنند بندها را باز کنند، خودشان را کمی جلو بکشند، با کسانی که با آنها در یک ردیف ایستاده‌اند «هم‌پیمانی» کنند.

از سوی دیگر اگر از قدرت ساختار صرفنظر کنیم این خطر را ندارد که همه بار را بر دوش فرد بیندازیم؟ این یک بدخوانی از وضع واقعی که در آن هستیم ایجاد نمی‌کند؟ اینکه باید قوانین مسابقه عوض شود، همه کفش‌های مناسب و یکسان داشته باشند، همه در یک وضعیت نسبتا مساوی ایستاده باشند؟ چرا این خطر هم وجود دارد. بنابراین نمی‌توان به راحتی از هیچ‌کدام صرفنظر کرد. یا هیچ‌کدام را تحقیر کرد و ناچیز شمرد. توصیه به هرکدام و چشم‌پوشی از هرکدام خطراتی دارد.

خطری که از جانب رسانه‌ها، دنیای «رویای خود را بساز» و ضرب‌المثل‌های «خواستن توانستن است» ما را تهدید می‌کند ندیدن ساختارهایی است که موجب عقب نگه داشته شدن می‌شود و حتما هر مبارزه‌ای برای برابری را عقیم و حتی به سمت عدم برابری منحرف می‌کند. در عین‌حال سوالی که باید از خودمان بپرسیم این است: «آیا کسانی که در زمینه‌های دیگر تقریبا در موقعیت یکسانی هستند لزوما مانند هم عمل می‌کنند؟» مثلا دو خواهر؟ همه زنانی که متعلق به یک خاستگاه طبقاتی هستند؟ معلوم است که اینطور نیست.

آنچه موفقیت یک برنامه عمل برای غلبه بر تبعیض‌های جنسیتی را تضمین می‌کند، توجه هم‌زمان بر «بالابردن آگاهی‌های فردی» و «مبارزه با قوانین و ساختارهای نابرابر» و «فراهم کردن دسترسی به منابع و فرصت‌ها برای همه» است.

در آستانه «هشت مارس» در توئیتر نوشتم که کاش در هشتگ #برابرباهم  از دستاوردهای خودمان هم بنویسیم، از مرزهایی که شکستیم یا چیزهایی که به دست آوردیم. فتوحات و افتخارات.

زن‌های زیادی به این درخواست پاسخ دادند و از کارهایی که در زندگی برای تغییر وضعیت خود به عنوان یک زن انجام داده بودند نوشتند. واقعیت این است که این کنش‌های فردی نشان‌دهنده دو چیز برای من بود:

  • نظام مردسالاری و تبعیض جنسیتی تا چه حد بدیهیات را از زنان دریغ می‌کند
  • زنان تا چه حد برای شکستن این مرزها در زندگی‌های فردی تلاش می‌کنند و خلاقیت به خرج می‌دهند

خرده‌روایت‌ها و فرا روایت

یکی از خوبی‌های روایت کردن و شاید حتی به نظر من بهترین حسن آن آگاهی از خرده روایت‌ها و شکل دادن یک فرا روایت است. در خواندن روایت‌های خردی که هر زنی در زندگی خود داشته و شاید بابت آن نه تنها تحسین نشده که مورد سرزنش و سرکوب هم قرار گرفته پتانسیل یافتن خواهرانی است که او را تحسین می‌کنند، از او ایده می‌گیرند و با او همراه می‌شوند. شکل گرفتن فراروایت از دل این خرده روایت‌ها در دنیای اکتیویسم، اتفاق مبارکی است. حتی دیدن اینکه ما با وجود زن بودن که ویژگی مشترک ما در میدان زندگی است تا چه اندازه در دنیاهای متفاوتی است چون در طبقه، مذهب، ملیت و … متفاوتی هستیم. یکی از کاربران نوشته بود که «هرگز فکر نمی‌کردم زنانی که در خانواده‌های سخت‌گیر مذهبی زندگی کرده‌اند برای رسیدن به جایی که من از اول بودم این‌همه دچار مشکل بوده باشند»

این فراروایت‌ها همچنان در سطح «کنش‌های فردی» ساخته و منتشر می‌شوند، در نگاهی طولانی‌مدت اما می‌تواند منجر به تغییر ساختارها هم بشود.

میدان اکتیویسم و میدان آکادمی

اکتیویسم و آکادمی دو میدان کاملا مجزا اما در ارتباط با هم هستند. از هم مجزا هستند به این معنی که در میدان علم لازم است که به شکل محافظه‌کارانه‌ای دقیق باشیم و بی‌اغراق، در میدان اکتیویسم نمی‌توان و نباید از شور، اشتیاق یا کمی اغراق صرفنظر کرد.

با هم در ارتباط هستند به این معنی که بسیاری از آکادمیسین‌ها در طول تاریخ و امروز اکتیویست بوده‌اند و موضوعاتی را از میدان عمل به متن علم آورده‌اند، در عین‌حالی که ظرفیت همه‌جانبه‌نگری و بی‌طرفی آکادمی بر تدوین راهکارها و تغییرجهت‌ها و جلوگیری از انحرافات در میدان اکتیویسم موثر بوده است.

من در توئیتم نوشته بودم «فتوحات و افتخارات» آیا این بیان دقیق و خالی از اغراق است؟ خیر. آیا من در این حد از اغراق برای روز هشت مارس خطری می‌بینم. پاسخم به این سوال هم خیر است.

 اگر روز هشت مارس تنها به ناکامی‌ها و ناامیدی‌ها و ساختارهای صلب و گروه‌های قدرتمند ضد برابری بپردازیم آن شور لازم برای عمل را تا حد زیادی از بین برده‌ایم. روایت کردن آنچه علی‌رغم این سختی‌ها ممکن شده است، هم‌زمان هم روایت محدودیت‌ها و تبعیض‌های ابلهانه مردسالاری است و هم دیدن شیرینی غلبه بر آن در مقیاسی بسیار کوچک.

معلوم است که اگر قرار بر نوشتن متنی دانشگاهی و علمی بود یا بنا بر سیاست‌گذاری عام در حوزه زنان نه اغراق جایی داشت و نه توجه صرف به روایت‌ها و توانمندی‌های فردی

و در نهایت

در مسابقه دومیدانی که در آن هستیم زنان از مردان عقب‌تر ایستاده‌اند، کفش‌هایشان نامناسب‌تر است، وزنه‌هایی در دست دارند و پاهایشان با طناب‌هایی به زمین بسته شده، اما همه زنان هم در یک خط نیستند، هم‌زمان که بندهای خودمان و دیگران را باز می‌کنیم، دستی از همدلی و خواهری به زنی که از ما عقب‌تر است دراز می‌کنیم و موفقیت‌های کوچک را جشن می‌گیریم باید حواسمان باشد که کل این میدان باید عوض شود، صدای بلندگوها کمتر شود، داوران عوض شوند، مقررات تغییر کند و بسیاری چیزهای دیگر.

پ.ن: آیا در مثلم از زندگی به مثابه میدان مسابقه، مناقشه نیست؟ چرا هست. مهم‌ترینش اینکه از نظر من زندگی میدان مسابقه نیست اما برای توضیح مطلب مثال بهتری به نظرم نرسید 🙂

 

»سندروم «زن شکست‌ناپذیر

امروز آخرین جلسه کارگاهم با دخترها بود، کارگاهی با چهار سرفصل «امنیت»، «تنظیم عواطف»، «از دست دادن» و «آینده». باید اعتراف کنم با اینکه سال‌هاست کارگاه‌هایی با موضوعاتی حساس برگزار می‌کنم این یکی از سخت‌ترین‌ها بود. هفته پیش وقتی در مورد آینده حرف می‌زدیم و برنامه‌هایی که می‌توانیم برای آن داشته باشیم دخترها با بی‌حوصلگی گفته بودند که حتی برای فردا هم برنامه‌ای ندارند چه برسد برای آینده.

امروز آخر کلاس برایشان از روزهای تلخی گفتم در زندگی خودم که فکر می‌کردم هرگز فردایی نخواهد بود، همه‌چیز به پایان رسیده و من شکست خورده‌ام. در سکوت و با تعجب به من نگاه کردند و دو سه نفری هم همینطور آرام آرام گریه کردند. برایشان با خنده گفتم که آخرین مهارتی که به دست آورده‌ام این است که زمان‌های تلخ زندگی در حالیکه گریه می‌کنم کارم را هم انجام دهم.

نه تنها دخترهای این کارگاه که زنان زیادی را در اطرافم دیده‌ام که مبتلا به دیدگاهی هستند که اسم آن را می‌گذارم «سندروم زن شکست‌ ناپذیر» تصویرشان از زن موفق یا قوی، زنی است که هرگز شکست نمی‌خورد، گریه نمی‌کند، از پا نمی‌افتد، عواطفی ندارد و هر روز با لبخندی بر لب و مشت‌هایی گره کرده در زندگی مشغول فتح قله‌های پیروزی و موفقیت است.اما چنین زنی وجود ندارد. «سندروم زن شکست ناپذیر» زنان را وادار می‌کند تا برای اندوه خود، برای اشک‌های خود، برای روزهایی که ممکن است نتوانند از تخت بیرون بیایند خود را سرزش کنند، تحقیر کنند و شرمسار باشند.

وقتی نازنین را دیدم (طبعا اسم مستعار است) زنی بود با شغلی مناسب، درآمدی خوب و دانشجوی رشته دکتری در دانشگاهی معتبر که در رابطه عاطفی دچار موقعیت بسیار سختی شده بود. کسی که نازنین برای سال‌ها او را می‌شناخت و علاقه‌ای هم داشت، بالاخره به او نزدیک شده بود و بعد از یکی دو ماه خیلی رومانتیک به شیوه‌ای بسیار توهین‌آمیز او را ترک کرده بود. وقتی با هم حرف می‌زدیم مرتب بغض گلویش را می‌گرفت اما گریه‌اش را فرو می‌داد، زمانیکه به او گفتم چرا گریه نمی‌کند برایم سخنرانی بلندی کرد در باب اینکه او زن توانمندی است و از روزهای سخت زیادی گذشته و این موضوع برایش آنقدرها هم مهم نیست که برایش گریه کند و اینکه اصلا اهل گریه نیست و «اشکش دم مشکش نیست». روزهای زیادی گذشت تا نازنین را قانع کنم که گریه کردن، سوگواری کردن و واکنش عاطفی داشتن نه تنها چیز بدی نیست بلکه برای هر آدم طبیعی لازم است.

 

political-junkies-painting-cubism

بارها در روزهای سخت زندگی از آدم‌های اطرافم شنیده‌ام که «خودت را جمع کن»، «محکم باش»، «از تو بعید است»، «زمان همه چیز را حل خواهد کرد» و … روزهای زیادی در زندگی اعتقاد داشتم که نفیسه قوی، نفیسه‌ای است که هرگز شکست نمی‌خورد، گریه نمی‌‌کند، غمگین نمی‌شود، احساس بیچارگی نمی‌کند و ….

ارزش‌های مسلط مردانه‌ی دنیایی که هیچ‌چیزش واقعی نیست. وقتی می‌بینم که زنان –یا حتی مردان- برای اینکه ثابت کنند قوی، جذاب، شکست‌ناپذیر یا موفق هستند، شادی اغراق شده یا بی‌تفاوتی نمایشی از خودشان بروز می‌دهند، فکر می‌‌کنم با کمتر از این میزان یا دست‌کم با صرف همین قدر انرژی و زمان برای «خوب» و «محکم» بودن می‌توانند «واقعی» و «عادی» باشند.

یک بار از یکی از دوستانم پرسیدم که چرا این همه در برابر جدی گرفتن عواطفش مقاومت می‌کند، چرا علاوه بر سختی که زندگی به او تحمیل کرده است خودش هم به خودش زخم می‌زند؟ گفت که همیشه بابت این «قوی بودن» تحسین شده، حالا اگر بخواهد «ضعف»  نشان بدهد دیگر نمی‌تواند خودش را تحمل کند، نتیجه این‌دست «تحسین‌ها» برای زنان چیزی جز سرکوب خود نیست

 نتیجه این سرکوب مدام و مداوم و البته بیجا و بی‌معنی، شخصیت‌هایی زخم خورده است که مرتب مشغول زدن زخم‌های بیشتر به  خود هستند، زخم‌هایی خون‌ریز و عفونت کرده که روح را در انزوا می‌خورند و از خود ردپایی ترسناک به جا می‌‌گذارند و چون زخم‌های خود را به رسمیت نمی‌شناسند، از درک رنج‌های دیگران هم ناتوانند

«سندروم زن شکست‌ناپذیر» راه را برای مراقبت واقعی از خود می‌بندد، اجازه همدلی را می‌گیرد و جایی برای خواهری باقی نمی‌گذارد. به دوستان خود می‌گوید «خودت را جمع کن» در حالیکه باید بگوید «می‌توانی گریه کنی، من اینجا هستم واگر بخواهی تو را در آغوش خواهم گرفت»

بنابر تجربه من «سندروم زن شکست‌ناپذیر» نه تنها ما را قوی‌تر نمی‌کند که باعث می‌شود شکننده‌تر، تلخ‌تر، گزنده‌تر و غیرهمدل‌تر باشیم. کسی که با شکست‌ها و رنج‌های خودش نمی‌تواند کنار بیاید چطور ممکن است دیگری را به هر عنوان بتواند دوست داشته باشد وبا او همدلی کند.  یک کلام بخواهم بگویم زن شکست ناپذیر آن روی سکه «ضعیفه» است، غیرواقعی، ناتوان و بی‌ارزش.

خیلی از ما امروز در کارگاه گریه کردیم، به دخترها گفتم زندگی پیش رو سخت است اما ما هم سخت هستیم، سخت بودنمان در زمین خوردن و دوباره بلند شدن است، شب را گریه می‌کنیم و صبح دوباره برای یک قدم جلوتر رفتن بیدار می‌شویم، چیزهای زیادی در اختیار ما نیست و ناچاریم بپذیریم، اما چیزهایی هم هست. «زن شکست ناپذیر» وجود ندارد، اما اگر زندگی به ما سخت نگیرد این سندروم، زنان زیادی را از پا می‌اندازد

 

 

زنان برای حقوق انسانی چه باید می‌کردند که نکردند

روزهای گذشته در تسخیر خبر زنانی بود که بر بالای بلندی در فضاهای عمومی ایستاده بودند و در سکوت روسری‌های خود را بر سر چوبی تکان می‌دادند. طبق معمول بحث و جدل و اظهارنظرهای زیادی در جریان بود که دوباره و این بار متفاوت و جدی‌تر از قبل توجهات را به سمت «حجاب اجباری» و بالاتر از آن به «وضعیت زنان» جلب کرد، وضعیتی که به گمان من یکی از چالش‌برانگیزترین موضوعات اجتماعی امروز ایران است، به این معنی که نه می‌تواند در وضعیتی که هست باقی بماند و نه راه مشخصی برای تغییر آن باز است. واکنش‌ها هم این بار کمی متفاوت به نظرم رسید از پست‌های کمی همدلانه‌تر برخی مردان و زنان سیاسی با وضعیت نابسامان اجتماعی و حقوقی زنان تا اظهارنظرهای تند و مخالفت‌‌های گروه‌های مخالف در شبکه‌های اجتماعی و عمل مقابله به مثل با چادر و پرچم ایران بر بالای همان پست برق مشهور.

اما چیزی که به‌ویژه باعث شد در مورد این موضوع بنویسم واکنش خانم راکعی به این اعتراض بود که آن را دون شان زنان «فرهیخته» دانسته بود و خواسته بود که  «زنان برای آزادی‌های واقعی و انسانی و ارتقای جایگاه اجتماعی‌شان تلاش کنند» البته ایشان اشاره‌ای نکرده بود که این آزادی‌های واقعی و انسانی و جایگاه اجتماعی که زنان باید برای آن تلاش کنند از چه جنسی هستند و زنان چطور باید برای آن «تلاش» کنند. زنان نیمی از جمعیت کشور هستند که در وضعیتی مغشوش و تبعیض‌آمیز زندگی می‌کنند، راه‌هایی را با کنش‌های خلاق خود باز کرده‌اند و یا تلاش کرده‌اند باز کنند که همواره به شرحی که خواهم گفت سرکوب و مسدود شده  یا نتیجه‌ای در بر نداشته است . این نیروی اجتماعی علیرغم فراز و فرودهای متنوعی که در ۴۰ سال گذشته از سر گذرانده است، همواره خالق حرکت‌های اجتماعی خلاقانه برای نشان دادن نارضایتی خود بوده است که تلاش می‌کنم دست‌کم تاریخ ده سال گذشته آن را مانند یک مسیر ترسیم کنم و ضمن تصریح این نکته که این مرور ده ساله به معنای نادیده گرفتن ره صدساله زنان در ایران برای دستیابی به حقوق انسانی خود نبوده است، سوالم از خانم راکعی این است که زنان چه باید می‌کردند که نکردند تا صدایشان شنیده شود؟

فرودستی حقوقی، شهروندان درجه دو؛ کمپین یک میلیون امضا

قانونی که زنان ایرانی باید تحت آن زندگی کنند آنها را تبدیل به شهروندان درجه دو می‌کند. اجازه پدر برای ازدواج، سن ازدواج ۹ سال، مجاز بودن چندهمسری برای مردان، دیه و ارث نابرابر، نابرابری در ادای شهادت قانونی، نداشتن حق طلاق، نداشتن حق حضانت فرزندان و مواردی دیگر. یعنی شما به عنوان یک زن هر حد از قدرت ساختاری، سواد، منزلت اجتماعی هم که کسب کنی ( که کم و بیش برای زنان منع قانونی ندارند) در نهایت از نظر «حقوق شخصی» پس از مردان قرار گرفته و شهروند درجه دو هستی، توان کنترل بر زندگی شخصی خود را نداری و همواره مرد دیگری باید بر تو نظارت داشته باشد.  برای مثال می‌توان به ماجرای زنان شناخته‌شده قهرمان ملی ورزشی اشاره کرد که فقط به دلیل «خواست» شوهران‌شان نتوانستند سفر کنند و از شرکت در مسابقه ملی بازماندند.

کمپین یک میلیون امضا، حرکت جمعی از فعالان زنان برای اعتراض به این قانون نابرابر بود که در فضای یاس و سرخوردگی پس از انتخابات ۸۴ در سال ۸۵ آغاز شد و بنا داشت تا یک میلیون امضا برای اعتراض به این قانون از شهروندان جمع کرده و به مجلس بدهد و خواهان تغییر قانون شود. نتیجه؟ بازداشت و تهدید و بازجویی و بگیر و ببند به جرم تشویش اذهان عمومی و اقدام علیه امنیت ملی. قوانین تا به امروز هم تغییر نکرده‌اند

عدم انتقال تابعیت، قانون سنگسار؛ کمپین انتقال تابعیت مادران و حذف قانون سنگسار

زنان ایرانی در صورت ازدواج با فردی غیر ایرانی (که آن هم پیچ و خم‌های قانونی خود را دارد) نمی‌توانند تابعیت خود را به فرزندانشان انتقال دهند، فرزندان زنان ایرانی همواره غیرایرانی باقی خواهند ماند و برای هربار سفر به کشور یا اقامت در «سرزمین مادری» خود نیازمند ویزا هستند. شاید همه ما مریم میرزاخانی، زن ریاضی‌دان ایرانی را به خاطر بیاوریم، او مایه مباهات ایران بود اما فرزندش ایرانی به حساب نمی‌آمد. برای اصلاح این قانون و گرفتن این حق برای زنان ایرانی، کمپینی از سال ۸۵ آغاز به کار کرد. نتیجه؟ هیچ. قانون عدم انتقال تابعیت همچنان پابرجاست همانطور که قانون سنگسار (البته با ترجیحاتی برای عوض کردن شکل اعدام)

women

محدودیت و ممنوعیت حضور در فضاهای عمومی؛ کمپین ورود به ورزشگاه

زنان در سال‌های گذشته به شکل پیوسته و سیستماتیک از فضاهای عمومی حذف شده‌اند، حذفی که عموما با تحقیر و توهین هم همراه بوده است. نمونه بارز آن منع زنان از حضور در ورزشگاه‌ها برای دیدن و تشویق تیم‌های ملی مردان است که همواره در این سال‌ها موضوع اعتراض زنان بوده است، کمپینی «روسری سفیدها» که توسط جمعی از فعالان زن آغاز شده بیشتر از ده سال است که در این زمینه فعالیت می‌کند. نتیجه؟ برخورد امنیتی و بازداشت فعالان و استمرار ممنوعیت برای زنان در حالیکه زنان همراه تیم‌های رقیب همواره در این سال‌ها در ورزشگاه‌ها حضور داشته‌اند. به اینها البته اضافه کنید هزاران رویداد شهری مثل دومیدانی یا دوچرخه سواری یا جشن‌های خیابانی که زنان رسما و علنا از آن حذف شده‌ یا می‌شوند.

محدودیت در انتخاب رشته‌/شهرهای دانشگاهی؛ کمپین اعتراض به سهمیه‌بندی جنسیتی

در سال‌های گذشته زنان برای ورود به دانشگاه با محدودیت‌های عجیب و غریبی روبرو شدند، همه رشته‌ها را نمی‌توانستند انتخاب کنند و تنها در محل زندگی خود امتیازاتی داشتند. این به معنای حذف زنان از رشته‌های درآمدزا و جلوگیری از تحرک جغرافیایی آنان بوده است. سیاستی که قصد داشته و دارد تا همان امتیاز تحصیلات دانشگاهی را که زنان بی‌هیچ حمایتی و تنها با همت خود به دست آورده بودند از آنها بگیرد و محدود کند. تلاش‌های زیادی از سوی فعالین زنان و همه زنانی که پشت درهای این تبعیض ایستاده بودند برای اعتراض به این سهمیه‌بندی که از سال ۸۵ اعمال شده و در ۸۶ مصوب شد، صورت گرفت. نتیجه؟ برخورد امنیتی با فعالان زن، استمرار سهمیه‌بندی جنسیتی و محدودیت‌های زنان در دسترسی به رشته‌های دانشگاهی علیرغم کسب نمره برابر در آزمون علمی

سقف شیشه‌ای پست‌های مدیریتی؛ کمپین وزیر زن

علیرغم نبودن منع قانونی برای در اختیار گرفتن پست‌های مدیریتی و وزارت و ابهام آمیز بودن متن قانون برای ریاست‌جمهوری زنان در ۴۰ سال گذشته کمترین دسترسی را به پست‌های رده میانی به بالای کشور داشته‌اند. تنها یک وزیر زن در دوره دوم ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد سهم زنان از کابینه بوده است. حتی وزارتخانه‌هایی مثل آموزش پرورش که بدنه اصلی آن را زنان تشکیل می‌دهند، مدیران رده بالای زن یا وزیر زن نداشته است. در آستانه انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۹۲ و همچنین ۹۶ کمپینی با خواست حضور حداقل سه زن وزیر شکل گرفت و تلاش‌های زیادی در این زمینه انجام شد. نتیجه؟ کاندیدای پیروز در زمان تبلیغات انتخاباتی با زنان عکس یادگاری گرفت ولی حتی یک وزیر زن در کابینه گذشته یا فعلی وجود ندارد

پایگاه اقتصادی-اجتماعی

زنان در مجموع در حدود ۱۳ درصد شاغلان ایران را تشکیل می‌دهند، در هیچ شهر بزرگی سطح اشتغال زنان بیش از ۲۰ درصد نیست، اکثر آنها جذب بازارهای غیررسمی با حداقل حمایت‌های قانونی و بیمه‌ای می‌شوند. عموما کارگر خانگی هستند، بیش از ۷۰ درصد زنان تحصیل‌کرده بیکار هستند و حتی در جمعیت بیکار شمرده نمی‌شوند. بیشتر شرکت‌های صنعتی دولتی جذب نیروی زن ندارند و زن‌ها همواره به لحاظ شرایط استخدامی در وضعیت دشوارتری نسبت به مردان قرار دارند. بیمه زنان خانه‌دار وجود ندارد و زنان حتی در شرایط مساوی کمتر از مردان حقوق می‌گیرند. تلاش‌ها و اعتراضات به این وضعیت از سوی فعالان زن و رسانه‌ها در طول سال‌های اخیر زیاد بوده است هرچند بدون سازمان‌دهی یا کمپین مشخص، دست‌کم تا جایی که من اطلاع دارم. وعده‌ها هم زیاد و متنوع بوده است. نتیجه؟ هرگز تغییر بزرگی اتفاق نیافتاده است، زنان همیشه به زمان مناسبی که بعدها خواهد رسید وعده داده شده‌اند

و….

از این دست بسیارند و من لابد در یک متن کوتاه نمی‌توانم همه را متذکر شوم و مفصل بنویسم، چنین ادعایی هم ندارم. فقط می‌خواهم  دوباره به تصویر زنی بازگردید که روسری را بر دار کرده و در سکوت به خیابان نگاه می‌کند، زنی که به واسطه گشت‌های ارشاد و قانون حجاب اجباری که مرزها و تعاریف مشخصی هم ندارد علیرغم همه مصیبت‌های بالا حتی با خیال راحت در خیابان‌های شهرش هم نمی‌تواند قدم بزند.

هیچ‌کدام از دستاوردهای نصف و نیمه زنان در ۴۰ سال گذشته مثل دستیابی به تحصیلات عالی نتیجه سیاست‌گذاری‌های مثبت و فکر شده به نفع زنان نبوده، همه فقط و فقط  با چنگ و دندان و مبارزه  و جدال دائمی و هر روزه با قانون‌گذار و مجری آن محقق شده، زنان در طول این سال‌ها هرگز بیکار ننشسته‌اند و همواره با کنش‌های خلاق خود این ساختار را به چالش کشیده‌اند. در کشوری که تحقیق در مورد خشونت خانگی زنان که نشان می‌داد نزدیک به ۷۰ درصد زنان خشونت خانگی را تجربه می‌کنند خمیر شد، با بالا رفتن سن ازدواج دختران مخالفت می‌شود، دیه و ارث و چندهمسری هرگز از بین نرفته است، زنان هر روز در رسانه ملی و بیلبوردهای بزرگ شهری آن تحقیر شده و به شستن پای شوهرانشان تشویق می‌شوند، همین زنان هر روز به خیابان آمدند و با گشت‌های ارشاد که آنها را تحقیر می‌کردند و کشان کشان به جرم پوشیدن لباسی که می‌پسندیدند به سمت پاسگاه‌های پلیس برده شدند، روبرو شدند و با این حال خیابان را، کار را، تحصیل را رها نکردند و سلیقه‌شان را بر شهر تحمیل کردند.

حالا از خانم راکعی و دیگر زنان و مردان سیاست که حرکت اخیر دختران را بچه‌گانه، غیرفرهیخته یا تقلید کورکورانه خواندند بازهم می‌خواهم  به تصویر زنی که روی پست برق خیابان انقلاب در سکوت به خیابان نگاه می‌کند بازگردند و از خودشان بپرسند زنان چه باید می‌کردند که نکردند تا صدایشان شنیده شود، شما چه کردید برای پذیرش این خواست‌های حداقلی و تغییر مثبت برای زنان؟ این دختران منتظر، فرزندان مادران منتظر برای رسیدن به حقوق انسانی و برابر خود تا کی باید منتظر بمانند؟ تا ابد؟

چرا باید از «زنان علیه زنان» حرف زد

چند روز پیش در توئیتر چیزهایی خواندم در مورد زنان علیه زنان. دوستان عزیزی نوشته بودند که این ترم بی‌معناست و فمینیستی نیست و مهمل است و نظیر این

به نظرم توئیتر مدیای بحث‌های جدی و مفصل نیست، رسانه یا شبکه اجتماعی تلنگر زدن و رفتن است اما گاهی فرصت‌هایی ایجاد می‌کند تا آدم رفت و برگشت سریعی در زمینه‌ای با کسی داشته باشد

این مطلب کوتاه را می‌نویسم تا توئیتی که نوشتم را توضیح بیشتری بدهم، چون به نظرم بحث مهمی در حوزه زنان است و متاسفم که در حال حاضر وقت ندارم بیشتر به آن بپردازم

چیزی که نوشته بودم این بود:

«برخلاف برخی دوستانم من به ترم #زنان_علیه_زنان در برابر ترم #خواهری اعتقاد دارم، برای توضیح دومی فهم اولی مهمه»

اما دلایلم:

۱- داستان «جنسیت»376908 از لحظه تولد هر کودک یا حتی پیش از تولدش با انجام یک سونوگرافی ساده آغاز می‌شود، در چند ثانیه جنس کودک شناسایی شده و «دختر» یا «پسر» طبقه‌بندی می‌شود. از این به بعد بی‌نهایت پیش‌فرض به عنوان دخترها اینطور هستند و پسرها اینطور به او تحمیل می‌شود. داستان جنسیت تا بی‌نهایت زندگی تازه متولد شده ادامه دارد و گاهی حتی از او جلو می‌زند.

۲- «جنسیت» یک ساختار اجتماعی است که تولید نابرابری می‌کند. جنسیت باعث می‌شود یک «جنس» یعنی زنان دسترسی کمتری به منابع و فرصت‌ها داشته باشند، صاحب ارزش‌های اجتماعی و اقتصادی کمتری باشند و در نظام‌های حقوقی نظیر کشور ما به حقوق فردی و اجتماعی کمتری هم دسترسی داشته باشند. «جنسیت» همه زنان را به نسبت مردان فرودست می‌کند.

۳- داستان اصلی از جایی اغاز می‌شود که قصد داشته باشیم بر علیه این نظام جنسیتی شورش کنیم، شورشی به قصد برابری.

 برای این کار باید:

اول: ببپذیریم که نظام جنسیتی وجود دارد

دوم: این نظام جنسیتی نه تنها تولید نابرابری می‌کند که برای نابرابری‌های موجود یک نظام ارزشی می‌سازد

سوم: زنان به دلیل این نظام جنسیت فرودست می‌شوند (علاوه بر نظام طبقاتی، نژادی، مذهبی و …)

۴- در بسیاری از رویکردهای فمینسیتی بر ترمی به نام «خواهری» تاکید می‌شود، زنان به دلیل این فرودستی  مشترک که در آن با هم شریک هستند می‌توانند نوعی «خواهری» تجربه کنند که از نظر من یک هم‌پیمانی بر علیه نظام جنسیتی است که انها را عقب نگه می‌دارد. خیلی هم به نظر طبیعی می‌رسد که وقتی گروهی به دلیل مشترک مورد تبعیض و ظلم واقع می‌شوند به هم نزدیک شوند، هم‌پیمانی داشته باشند و راه‌حل‌های مشترک. روی قدرت هم حساب کنند، به هم تکیه کنند و منافع و مضار مشترک داشته باشند

۵- نکته از دست رفته اینجا این مسئله است که یکی از کارکردهای نظام جنسیتی قرار دادن زنان روبروی هم است. زنان علیه زنان یکی از مهم‌ترین استراتژی‌های نظام جنسیتی است، به نظرم به‌ویژه وقتی پای مردی در میان است که می‌تواند  شوهر، معشوق، دوست، همکار، رئیس و … باشد. نزدیک شدن به آن مرد یا منافع حاصل از مرد بودن، زنان را روبروی هم قرار می‌دهد. این منفعت می‌تواند در نظام خویشاوندی یا شغلی یا سیاسی باشد.

۶- شما به عنوان یک زن یا یک مرد اگر خواستار فهم نظام جنسیتی و پیدا کردن راه‌هایی برای مقابله با فرودستی زنان یا حتی فقط فهم رفتارهای زنان اطراف خود هستید نمی‌توانید فقط سوی «خواهری» را ببینید و از سوی «زنان علیه زنان» غافل شوید. این یک کج‌فهمی اساسی ایجاد می‌کند. زنان باید در برابر نظامی که آنها را فرودست کرده هم‌پیمان شما باشند اما در عمل روبروی شما می‌ایستند به دلیل همان نظام جنسیت.

۷- فهم الگوی  زنان علیه زنان است که توضیح می‌دهد چرا خواهری مهم است بدون اولی، دومی بی‌معنی است. زنی که دوست شماست ترجیح می‌دهد حمایت مردان را داشته باشد تا در کنار شما بایستد، مادر همسر شما ترجیح می‌دهد منافع پسرش را در یک نظام مردسالار حفظ کند تا اینکه با شما برای به دست آوردن حقوق برابر هم‌پیمان شود و هزاران مثال دیگر. اگر «خواهری» انتزاعی است برای آینده یا نادر مواردی در زندگی روزمره، زنان علیه زنان تجربه زیسته روزمره اغلب ماست.

 و در نهایت؛ حرف زدن یا تلاش برای فهم دقیق یک الگوی اجتماعی حتی اگر دردناک باشد به معنای صحه گذاشتن و تایید کردن آن نیست، بین فهم الگوی جنسیت در برساخته کردن «زنان علیه زنان» و شوخی‌ها و تکرارها و کلیشه‌هایی که زنان را دشمنان هم نشان می‌دهند تفاوت «محتوایی» و «عملکردی» هست.

اگر قرار است اندکی همدلی با زنانی که روبروی زنان دیگر برای رسیدن به برابری می‌ایستند داشته باشیم اتفاقا نیاز داریم به جای اینکه آن مقاومت را گردن حماقت شخصی، دشمنی، توطئه‌چینی، بی‌شعوری و …. آن «فرد خاص» بیاندازیم، آن را حاصل نظام جنسیت بدانیم، مطالعه کنیم و آگاه باشیم به جای نفرت‌ها و کینه‌های شخصی، محصولان نظام جنسیت را می‌بینیم که قادر خواهیم بود با آنها همدلی هرچند ناچیزی نشان دهیم، این اتفاق از نظر من قدم بزرگی است به سوی «خواهری»

 

برای دوستان سوگوارم؛ «دیگر دلم برای او تنگ نمی‌شود»

  «از دست دادن» بخش اجتناب‌ناپذیر زندگی ماست، «از دست دادن‌»‌هایی که اغلب در اختیار و کنترل ما نیست، آدم‌ها، موقعیت‌ها حتی چیزهای کوچک و به ظاهر بی‌اهمیتی که دوست داریم را از دست می‌دهیم. «از دست دادن» بخش مهمی از زندگی ما هم هست چون اغلب از ما آدم‌های دیگری می‌سازد. بعضی‌ها مدت‌های طولانی در سوگواری «از دست دادن»ها می‌مانند، بعضی‌ها سخت و کینه‌توز می‌شوند، بعضی‌ها هم نرم‌تر و مهربان‌تر به زندگی.

این روزها دوستان زیادی در اطراف من سوگوار هستند به دلایل مختلف، این نقل قول از کتابی که می‌خوانم من را یاد همه آدم‌های سوگوار انداخت، آنها که می‌شناسم و آنها که نمی‌شناسم و با سوگواری‌های کوچک و بزرگ درگیرند و آرزو می‌کنم که از سوگواری‌هایشان سبک بگذرند.

grief-and-loss-21376704

« دیگر دلم برایش تنگ نمی‌شود. بیشتر اوقات به هرحال این‌طور است. من می‌خواهم. آرزو می‌کنم که می‌توانستم ولی متاسفانه این حقیقت است: زمان التیام‌دهنده‌ است. زمان التیام می‌دهد چه تو دوست داشته باشی چه نه و کسی کاری در این مورد نمی‌تواند انجام دهد. اگر مراقب نباشی، زمان هرچیزی که تو را زمانی آزار داده با خود خواهد برد، هرچیزی که از دست داده‌ای را با خود می‌برد و آن را با دانش جایگزین می‌کند. زمان یک ماشین است: درد تو را به تجربه تبدیل می‌کند… تو را ناچار خواهد کرد که به جلو بروی و حق انتخابی برایت باقی نمی‌گذارد.»

“I don’t miss him anymore. Most of the time, anyway. I want to. I wish I could but unfortunately, it’s true: time does heal. It will do so whether you like it or not, and there’s nothing anyone can do about it. If you’re not careful, time will take away everything that ever hurt you, everything you have lost, and replace it with knowledge. Time is a machine: it will convert your pain into experience… It will force you to move on and you will not have a choice in the matter.”

― Charles Yu, How to Live Safely in a Science Fictional Universe

 

با مدرسه چه کنیم؟ چهار پیشنهاد برای پدر و مادرها

در روزهای منتهی به #اول_مهر در شبکه‌های اجتماعی و گپ‌های دوستانه و خانوادگی خاطرات غم‌انگیزی از دوران مدرسه آدمها شنیدم، بخش قابل توجهی از نوشته‌هایی که خواندم خاطرات ترسناکی هستند که حتی بعد از سالها روایت شدن آدم را تکان می‌دهد.

 من البته خاطره ترسناک یا خیلی غم‌انگیزی از مدرسه ندارم ولی مثل همه بچه‌هایی که در دهه‌های شصت و هفتاد مدرسه رفتند برایم بدیهی است که دوران کودکی و نوجوانیم در مدرسه بسیار بهتر از آنچه گذشت می‌توانست باشد. از بین بردن صدمات آن آسیب‌ها برای خیلی‌ها ممکن است کار آسانی نباشد

اما حالا من نه تنها یک بچه هفت هشت ساله نیستم بلکه مادر یک بچه هشت ساله‌ام و به عنوان مادر از دوسالگی بچه با «نهاد آموزش» در شکل مهدکودک و مدرسه در ارتباط. به تناسب سال‌هایی که همراه پسر کوچکم با مهد کودک‌های مختلف و مدرسه سر و کله زدم مادران و پدرانی را دیدم که در برابر مدرسه مواضعی از «جنگ» تا «تسلیم کامل» داشتند، ناله می‌کردند و ناراضی بودند یا بی‌تفاوت و در اختیار مدرسه

به نظرم رسید به مناسبت اول مهر تجربیاتم را مروری بکنم، شاید از بستر همفکری‌های کوچک اتفاقات بهتری برای مدرسه‌ها و مدرسه‌ بروها بیافتد.

قبل از مرور تجربه‌ها شاید باید توضیح بدهم که من در مجموع از نهاد عمومی آموزش دفاع می‌کنم. به نظرم بیرون آمدن آموزش از زیر سیطره فضای خصوصی و به خصوص خانواده اتفاق خوبی است. امکان نقد و نظر را باز می‌کند، جامعه‌پذیری بچه‌ها را بهتر پیش می‌برد و حوزه عمومی را در برابر کودکان پاسخ‌گو و مسئولیت‌پذیر می‌کند. مدرسه از زمان پیدایش تا حالا تغییرات زیادی کرده و اشکالات زیادی هم هنوز دارد و به احتمال زیاد خواهد داشت ولی حداقل به ذهن من چاره دیگری به جز نهاد عمومی برای آموزش نمی‌رسد. در یک نظام آموزشی درست که مثل ایران به سمت خصوصی شدن و کالایی شدن نرفته باشد، نهاد عمومی آموزش می‌تواند نابرابری‌های اقتصادی را تا حدی بپوشاند و امکان دسترسی همه گروه‌های اجتماعی را به آموزش پایه فراهم کند. دوباره تاکید می‌کنم که نظام فعلی آموزش در عرضه آموزش ابتدایی و پایه اشکالات جدی و فراوانی دارد ولی از نظر من این ربطی به وجهه‌های مثبت آن  ندارد.

اینها را گفتم که بگویم به نظرم در ارتباط با مدرسه در نظر گرفتن گزاره‌هایی که خواهم گفت می‌تواند کمک کننده باشد یا دست کم برای من بوده است. در چه راستایی؟ در راستای تجربه بهتر از آموزش، آزادی تفکر، آموختن تفکر انتقادی و امکان شناخت واقعی‌تر از دنیای اطراف برای کودکان و نوجوانان.

images

اول: مدرسه مهم است اما خیلی جدی نیست

زمانی که من یک بچه مدرسه‌برو بودم، مدرسه و قواعد و آزمون‌ و دانشش حرف اول را در زندگی من می‌زد. کل خانواده مدافع بی‌چون و چرای مدرسه در حالت کلی بودند. راهی به جز مدرسه در ذهن من نبود، دست‌کم در سال‌های ابتدایی نبود. امروز هم همین رویکرد در بسیاری از خانواده‌ها هست، آنها را می‌بینم که با اضطراب و نوعی سختگیری وسواس‌گونه آموزه‌های مدرسه را پیگیری می‌کنند، در آن شکی ندارند مگر در جزئیات. در بیشتر موارد ایرادشان به مدرسه این است که چرا «جدی» نیست و چرا سختگیرانه‌تر ایده‌های خودش را به بچه‌ها الغا نمی‌کند. کم دیدم خانواده‌هایی که مدرسه را مهم بدانند به این معنی که با دقت خط آموزشی و آنچه برای بچه اتفاق می‌افتد را دنبال کنند ولی در عین حال به بچه آموزش بدهند که بسیاری چیزهایی که می‌آموزد تنها یکی از هزاران است و نباید خیلی جدی گرفت

دوم: قدرت بخشی به کودکان و نوجوانان در برابر بزرگسالان (نهاد خانواده یا آموزش)

جامعه ما هنوز هم تا حد زیادی قدرت را از کودکان و نوجوانان با این ایده که آنها صلاح خود را نمی‌دانند می‌گیرد. کودکان و نوجوانان ما دائما می‌شنوند که :

بزرگ بشی می‌فهمی

من خیر و صلاح تو رو بهتر می‌دونم

تو هنوز بچه‌ای

از یه بچه بعیده این حرفها

و ….

بخش مهمی از این قدرت‌بخشی به عهده والدین یا مراقبان بزرگسال کودکان است. باید به بچه‌ها اعتماد کرد و این قدرت را در نظر گرفت که صلاح خود را در زندگی که تجربه می‌کنند اول «بیان کنند» و بعد برای آن به درستی «تلاش کنند». به گمانم نهاد آموزش در ایران از این جهت بسیار بد عمل می کند. قدرت بخشیدن به کودکان و نوجوانان عموما عیب تلقی می‌شود و معیارهای ارزش‌گذاری مبتنی بر «فرمان‌برداری» و یکجور «ادب منفعلانه» است. گوش دادن و جدی گرفتن کودکان و نوجوانان، صدا بخشیدن به آنچه آنها برای زندگی خود می‌پسندند و ارزیابی دقیق آن تنها راه حل برای پرورش نسلی منتقد و پیشروست . به بچه‌ها گوش کردن، از آنها یاد گرفتن، طرف بحث قرار دادن و شیوه تحلیل را یاد دادن و یاد گرفتن. بسیاری از خانواده‌هایی که در این چند سال دیده‌ام خودشان در این زمینه ضعف‌های جدی داشته‌اند. در بعضی از مدارس، معلمان و مدیر و ناظم چنان اعمال قدرت و نگاه از بالایی دارند که خود من با وجود این همه ادعا در برابر آنها و در لحظه اول احساس بی‌قدرتی و ندانستن می‌کنم. با این اعمال قدرت بی‌چون و چرا و «من بهتر می‌فهمم‌ها» باید جنگید.

سوم: بدیهی نگرفتن «آنچه هست» و پرداختن به «آنچه می‌تواند باشد»

باید باور کنیم که در دنیای ما هیچ‌چیزی بدیهی نیست، با بدیهی گرفتن امور شیوه تفکر خلاقانه را در کوکان و نوجوانان می‌کشیم. مدرسه در نظام آموزشی ما وظیفه بدیهی کردن آنچه هست را بر عهده گرفته است. همه چیز از اول تا آخر مشخص و معلوم است و بدیهی انگاشته می‌شود. اما واقعیت آن است که تجربه هر کودک یا نوجوانی در برخورد با دنیای اطراف یگانه است. کشتن این تنوع منجر به تربیت آدم‌هایی می‌شود که تنها خط عمومی زندگی را دنبال می‌کنند و جرئت بیرون زدن از خط را ندارند. باید با مدرسه بر سر این موضوع جنگید. به نفع ماست که به عنوان بزرگترها که در تقسیم قدرت فعلی اجتماعی صدا و وزن بیشتری داریم، هم‌پیمان کودکان و نوجوانان باشیم. به آنها در بدیهی نگرفتن آنچه هست کمک کنیم و اگر بلدیم یاد بدهیم چطور ارزیابی کنند و راه  دراز آموزش در یک نهاد عمومی  را طی کنند. به جای درخواست برای کلاس تست و آموزش سختگیرانه ریاضی و علوم و بدیهی گرفتن حفظ کردن تعلیمات دینی و جغرافیا، احتمال وقوع نوعی دیگر از تجربه دانش‌آموزی را به کل نادیده نگیریم یا دست‌کم با کودکان و نوجوانان بر سر آنها مذاکره کنیم

چهارم:  فراهم کردن امکان تجربه فضاهای متنوع  برای کودکان و نوجوانان

نهاد آموزش در ایران در بهترین حالت‌ها، فضایی یکنواخت، یک‌وجهی و به نظر من کسل‌کننده است. هنوز در ارزش و اهمیت، ریاضیات و علوم حرف اول را می‌زنند و از نوع نشستن سر کلاس تا نحوه درس پس دادن و سر و کله زدن با اولیای مدرسه یکنواخت و بی‌ افت و خیز است و از همه مهمتر در ایران، مدرسه فضایی کاملا تک‌جنسیتی است. باید امکان آشنایی بچه‌ها با فضاهای دیگر را فراهم کرد. فضاهای هنری، ورزشی، نهادهای عمومی دیگر موزه‌ها، گالری‌ها، خیابان‌ها و کوچه‌ها و البته طبیعت.

در غیاب مدرسه این وظیفه به عهده والدین یا مراقبین کودکان و نوجوانان است که چشم آنها را به دنیای اطراف با همه تنوع و چندگانگی‌ آن باز کنند. این آشنایی مسیرهای ذهنی جذابی برای کودکان و نوجوانان می‌گشاید و تا حد زیادی جلوی تک‌ صدایی مدرسه را می‌گیرد. این کارها البته بسیار سخت و زمان‌بر و هزینه‌بر هم هست ولی چاره‌ای از آن نیست و برای خود ما بزرگترها اگر شکل وظیفه به آن نگاه نکنیم، تجربه‌ای جذاب خواهد بود.

اینها البته تجربه‌ها و ایده‌های من از سر و کله زدن با نظام آموزشی است. بخش عمده‌ای از ما گریزی از نهاد عمومی آموزش نداریم که با کمی بالا و پایین در ایران همگی یک خط فکری و رویکردی را به آموزش ابتدایی و پایه دارند. من فکر می‌کنم تغییر در نوع نگرش خانواده‌ها و بزرگسالان طرف نهاد آموزش تاثیر مهمی در شکل‌گیری تغییرات در آینده دارد، نداشته باشد هم ما در برابر کودکان و نوجوانان مسئولیت‌ داریم تا در حد امکان آسیب‌های آموزش عمومی را کم کنیم و آن را به مسیری بیشتر لذت‌بخش تبدیل کنیم تا ترسناک و کسل‌کننده.

پروتکل ناشناخته حضور زنان در کابینه؛ یا چادر یا حذف

لعیا جنیدی، معاون حقوقی رئیس جمهور چند روز پیش اعلام کرد آقای روحانی به دلیل پروتکل کابینه از او خواسته برای پذیرفتن سمت جدید چادر بپوشد و او هم قبول کرده است. طی ماه‌های قبل بحث‌های زیادی در ارتباط با لزوم انتخاب وزیر زن در جریان بود، در نهایت رئیس جمهور هیچ زنی را به عنوان وزیر معرفی نکرد و تنها سه زن را به عنوان مشاور و معاون خود برگزید در حالیکه در نطق خود در مجلس اعلام کرد «زنانی را برای وزارت در نظر داشته است که به هرحال نشده آنها را انتخاب کند»

پیشرفت علمی و اجتماعی زنان در ایران در سال‌های اخیر چشم‌گیر بوده، سهم آنها از فارغ‌التحصیلان دانشگاه بسیار زیاد –در حد پنجاه درصد- و حضور اجتماعی آنها در فضاهایی که اجازه داده شده است –مثل کمپین‌های انتخاباتی یا اعتراضات اجتماعی- بالا بوده است، اما برای کسب قدرت سیاسی در ساختار رسمی همچنان پشت درهای بسته باقی مانده‌اند. از بیش از ۲۰۰ کرسی مجلس شورای اسلامی تنها ۱۷ عدد، از وزرای کابینه هیچ و از رسیدن به مقام قضاوت محروم، حق کاندیداتوری برای ریاست‌جمهوری هم همچنان در ابهام.

هر زنی که در ایران زندگی، تحصیل یا کار کرده باشد می‌داند و تجربه کرده است که استانداردهای پوشش همیشه بیشتر از حتی قانون بر زنان اعمال می‌شود. شما برای مشغول به کار یا تحصیل شدن فقط نباید حجاب را رعایت کنید بلکه باید حجاب را به «شکل خاصی» رعایت کنید. مثلا نمی‌توانید حجاب را با لباس‌های رنگی، دامن یا روسری رعایت کنید بلکه باید مانتو، مقنعه و شلوار آن‌هم با رنگ‌های تیره بپوشید. برای طی کردن سلسله مراتب و رسیدن به درجات بالاتر حتما سختگیری‌های بیشتری می‌شود تا آنجا که پوشیدن چادر برای گرفتن پست معاونت ریاست‌جمهوری اجباری می‌شود، در حالیکه در قانون هیچ ذکری از الزام پوشیدن چادر نشده و پروتکلی که خانم جنیدی به آن اشاره می‌کند احتمالا یک قاعده نانوشته اما کاملا جدی است.

برای بحث در مورد «درستی» یا «نادرستی» تصمیم خانم جنیدی توجه به همه اینها مهم است. در توئیتر از آدمها پرسیدم که آیا تصمیم خانم جنیدی در پذیرفتن این پروتکل درست بود یا نه؟ از ۱۴۸۳ نفری که به این سوال پاسخ دادند ۴۹ درصد پاسخ دادند که او تصمیم درستی نگرفته است و از ۵۱ درصد باقیمانده ۲۸ درصد معتقد بوده‌اند که این موضوع اصلا مهم نیست. البته که من نمی‌خواهم این نظرسنجی را به کل مردم ایران تعمیم دهم اما به عنوان یک نمونه کوچک می‌تواند پایه بحث باشد.

اول: تصمیم درست چه می‌توانست باشد؟

بیایم در فضای واقعی بررسی کنیم که تصمیم «درست» چه مي‌توانست باشد. در صورت نپذیرفتن چادر به احتمال قریب به یقین یکی از این دو اتفاق می‌افتاد کنار گذاشته شدن از پست معاونت که یا زن دیگری با پذیرفتن پروتکل و پوشیدن چادر آن را می‌گرفت یا از خیل مردان درصف گرفتن پست یکی معاونت را می‌پذیرفت، در چنین شرایطی صحبت از درستی یا نادرستی کمی پیچیده یا حتی بلاموضوع است.

دوستانی بر این نظر بودند که خانم جنیدی وقتی از گرفتن حق خودش ناتوان است چطور ممکن است بتواند گام مثبتی در راستای احقاق حقوق دیگران بردارد در طرف مقابل کسانی بودند که فکر می‌کردند فتح پست‌های اجرایی عالی برای زنان به هر قیمتی باید اتفاق بیافتد تا بتوانند گام مثبتی بردارند و کاری بکنند.

زنان برای فتح کردن فضاهای عمومی و حقوقی که سال‌ها از آنها به دلیل سیطره مردسالاری دریغ شده بود محدودیت‌های زیادی را حداقل در ابتدا پذیرفته‌اند. مثلا وقتی برای اولین بار دانشگاه‌های غربی قبول کردند که زنان در دانشگاه حضور داشته باشند محدودیت‌های زیادی را بر آنها تحمیل کردند تا جایی که تا سال‌ها از دادن مدرک دانشگاهی و پست استادی به آنها امتناع می‌کردند. ذره ذره پیشروی زنان در این فضاها با پذیرفتن این محدودیت‌ها و بعد «پس زدن» آنها اتفاق افتاده است. بحث کردن درباره درستی یا غلطی تصمیم آن زنان، امروز کار بیهوده‌ای به نظر می‌رسد شاید همه ما فکر کنیم که مجبور بودند وگرنه دانشگاهی در کار نبود.

 اگر حضور زنان خواست و اراده اجتماعی  درصد زیادی از مردم و دولت-مردان بود بحث درستی و نادرستی تصمیم خانم جنیدی برای پذیرفتن چادر متفاوت می‌شد. اما در طی روزهایی که بحث بر سر وزیر زن و پست‌های عالی مدیریتی برای زنان در جریان بود به نظرم می‌رسید که چنین خواستی حتی در مترقی‌ترین نیروهای اجتماعی نیز خواسته جدی و غیرمشروطی نیست. بحث بر سر حضور زنان همواره با اما و اگرهای زیادی همراه بوده و می‌بینم که نه رئیس جمهور بابت انتخاب وزیر زن زحمت چندانی به خود داد، نه مجلس جز دو سه تذکر، اعتراض جدی به این موضوع کرد و نه حتی در جامعه موج اعتراض جدی ایجاد شد. به نظر می‌رسد آقای روحانی به این باور رسیده است که جذب «رای زنان» برای رئیس‌جمهور شدن ضروری است در حالیکه مشارکت ‌آنها را برای اداره مملکت چندان ضروری نمی‌بیند.

می‌توان گفت تصمیم خانم‌ جنیدی را حتی با در نظر در گرفتن «درستی حق آزادی پوشش» و «حق زنان برای سهم داشتن از قدرت سیاسی بدون قید وشرط‌های اضافه» به این راحتی نمی‌توان نادرست دانست. اگر هدف گرفتن گرفتن سهم از قدرت ساختاری سیاسی باشد باز کردن این راه ظاهرا جز از راه فعلی مقدور نیست.

زنان-کابینه1-748x498

دوم: آیا اجبار برای پوشیدن چادر مسئله مهمی نیست؟

به نظر ۲۸ درصد از کسانی که به سوالم در توئیتر پاسخ داده‌اند، این موضوع اصلا مهم نبوده است.

شرایط پیچیده اجتماعی-سیاسی امروز ایران به زحمت توانایی تشخیص «شایستگی» در زنان را دارد، زنی که این پله‌ها را برای رسیدن به معاونت رئیس‌جمهور طی کرده باید در آخرین مرحله یک گام هم فراتر برود و پوشش خود را  بر اساس «پروتکلی ناشناخته» تغییر دهد.

 این اتفاقی است که هر روز برای هزاران زن در ایران می‌افتد و برای همین اتفاقی «مهم» است. محدودیت‌های اعمال شده بر زنان تقریبا در همه ساختارهای رسمی  از محدودیت‌های قانونی هم بیشتر است و بسیاری از زنان-دست‌کم همه زنانی که صدا و رسانه ندارند- هر روز به دلیل حفظ جایگاه خود آن را تحمل می‌کنند.

برای من به عنوان زنی که در ایران تحصیل، کار و زندگی کرده‌ام اینکه این موضوع از نظر بسیاری از کسانی که به سوالم پاسخ دادند اصلا اهمیتی نداشت، چالش‌برانگیزتر بود تا درستی و نادرستی تصمیم خانم جنیدی. در واقع فرآیند حذف زنان از ساختارهای رسمی خیلی زودتر از دل همین پروتکل‌های فرای قانون آغاز می‌شود و برای همین از اساس تعداد زنانی که به مرحله انتخاب وزیر و وکیل و معاون و مشاور می‌رسند بسیار کم است.

در اتفاقی که برای خانم جنیدی افتاد باید به این مسئله توجه کرد که چرا هر زنی که بخواهد بعد از طی کردن پیچ و خم‌های فراوان پستی را بپذیرد باید به پروتکل‌هایی تن بدهد که او را در سهم ناچیزی که برای حقوق شخصی‌اش باقی مانده محدود می‌کند؟ و این جدای از درستی و نادرستی تصمیم شخص او برای پوشیدن یا نپوشیدن چادر است.

نقطه آغاز این بحث، به چالش کشیدن نیرویی است که این اجبار را بی‌اهمیت، معمولی، قانونی یا گریزناپذیر نشان می‌دهد. به نظرم جریان‌های اجتماعی باید این مسئله را از نقطه‌ای که به نظر می‌رسد تمام شده، شروع کنند. شاید دفعه دیگر اهرم فشار اجتماعی از مرز فقط انتخاب وزیر زن یا معاون زن به این برسد که زنان نباید برای گرفتن پستی در دولت از حقوق شخصی و قانونی خود بگذرند.