از زندگی و جامعه

چرا لیلی گلستان «خواست و شد» و چرا خیلی از زن‌ها اگر «بخواهند» هم «نمی‌شود»

ویدیوی خانم گلستان را که در یک برنامه TEDx  پر شده است تازه دیشب دیدم، هرچند که قبل از آن از شبکه‌های اجتماعی در موردش شنیده بودم و خوانده بودم. عده‌ای که معتقد بودند خانم گلستان حرف‌های بیراه می‌زند و نون و آب خانواده و موقعیت اجتماعی خودش را می‌خورد و هنر خاصی نکرده و عده‌ای که او را تحسین می‌کردند و مثال‌هایی داشتند از اینکه ادم‌هایی با تلاش شخصی و فردی خود موفق شده‌اند و امروز بر خر مراد سوارند.

به نظرم برای فهم موقعیت خانم گلستان و اینکه مخالفان و موافقان نتیجه‌گیری او هر دو حق دارند باید کمی از تعمیم‌ دادن‌ زندگی و آمارهای شخصی خود به جهانیان دست برداریم. در واقع اشتباهی که خانم گلستان در سخنرانی خود می‌کند هم همین است. او «جایگاه طبقاتی» و حتی از آن ویژه‌تر «کالت» خود را آنقدر بدیهی می‌داند که عملا نادیده می‌گیرد.

arton444-97f3b

بگذارید زندگی خانم گلستان را با یک زن دیگر مقایسه کنیم، مثلا زنی نه حتی از طبقه پایین یا حاشیه شهر که از همین طبقه متوسط شهری ضعیف و خانواده‌ای معمولی در همان روزگار لیلی گلستان مثلا مریم گلستان. مریم نوجوانی را زیر سایه سنگین پدر می‌گذراند موفق می‌شود دبیرستان را به پایان برساند ولی خانواده با دانشگاه رفتن او مخالف است. مریم سخت می‌جنگد و بالاخره پیروز می‌شود و خانواده اجازه می‌دهد که او به دانشگاه برود. تا اینجا داستان یکی است به جز اینکه چیزی که برای لیلی بدیهی است یعنی دانشگاه رفتن برای مریم با جنگ به دست می‌آید و تحت فشار ادامه پیدا می‌کند. مریم باید خرج تحصیلش را خودش بدهد چون خانواده توانایی پرداخت خرج تحصیل را ندارد. مریم شروع به یک کار خانگی روزمزد مثلا خیاطی یا گلدوزی می‌کند.

لیلی سر کار می‌رود و عاشق می‌شود و ازدواج می‌کند. مریم نمی‌تواند کاری پیدا کند، کار پیدا کردن برای او بسیار سخت است چون خانواده هم هرجایی به او اجازه کار کردن نمی‌دهند، با این حال بیایید ساده‌گیر باشیم و فکر کنیم مریم می‌تواند یک شغل معلمی در یکی از شهرهای اطراف تهران بگیرد و هر روز راهی طولانی را برود و بیاید و حقوق متوسط –اگر نگوییم ناچیز- بگیرد.

مریم هم عاشق می‌شود و ازدواج می‌کند و بعد از سه فرزند تصمیم می‌گیرد جدا شود چون احساس می‌کند ازدواج درستی ندارد. مریم حمایت خانواده را ندارد و شوهرش به این راحتی‌ها از او جدا نمی‌شود سال‌ها بعد از اینکه لیلی جدا شده و زندگی می‌کند مریم در راهروهای دادگاه خانواده سرگردان است اگر نگوییم پشیمان می‌شود و به زندگی مشترکش کج‌دار و مریز ادامه می‌دهد چون او هم مانند لیلی می‌خواهد که بشود. وقتی بالاخره موفق می‌شود طلاقش را بگیرد و زندگی مستقلی درست کند لیلی اولین کتابش را ترجمه و منتشر هم کرده است و نامش روی تمام روزنامه‌هاست. مریم نه زبان به اون خوبی‌ها بلد است، نه به کتاب‌های انگلیسی دست اول دسترسی دارد و نه مشکلات عدیده‌ای که دارد اجازه می‌دهد که این کار را بکند. مریم باید خانه‌ای کوچک در یک محله ارزان بگیرد، همان‌وقتی که پدر لیلی دست او را در یک خانه بزرگ در دروس رها میکند مریم باید برای گرداندن آن خانه کوچک اجاره‌ای روزها معلمی و شب‌های خیاطی کند. مریم فرصت درس‌خواندن، کتاب خواندن و پیشرفت کردن ندارد. مریم باید هر ساعت و هر دقیقه کار کند یا به سه فرزندش برسد و فرصتی برای کارهای خلاقانه یا به خرج دادن شجاعت در یک کسب و کار ندارد. مریم خانه‌اش اجاره‌ای است و گاراژی ندارد، مریم تابلو‌های سهراب سپهری را به عنوان میراث خانوادگی ندارد و مریم شبکه روابط اجتماعی در یک کالت را ندارد و برای همین مریم امروز روی استیج نمی‌رود.

مریم امروز زنی شصت و چند ساله است، خانه‌ای متوسط در محله‌ای متوسط دارد، ممکن است هنوز مجبور به خیاطی باشد ممکن است نباشد به هرحال حتما آرتروز خفیفی دارد و ممکن است از خودش بپرسد که با عمرش چه کرده؟ ممکن است مریم خودش را موفق بداند ممکن است نداند، در هر صورت مریم هم مانند لیلی،  نوجوانی پر سودا بود و همه تلاشش را کرد اما آن استیج از دستان او دور بود.

میلیون‌ها زن در ایران با شرایط ابتدایی بسیار پایین‌تر از لیلی گلستان زندگی می‌کنند، اینکه آنها در شصت سالگی نمی‌توانند روی آن استیج بروند و بگویند ما خواستیم و شد به این دلیل نیست که آنها توانایی‌های ذاتا کمتری دارند یا غر می‌زندد یا لوس هستند به این دلیل است که در نردبانِ اجتماعیِ دسترسی به منابع و فرصت‌ها، آنها چندین و چند پله پایین‌تر ایستاده‌اند. مریم یکی از نزدیک‌ترین‌ها به لیلی است وگرنه جای مریم، هانیه‌ را بگذارید یک دختر نوجوان در یک محله حاشیه‌‌ای در تهران، زهرا را بگذارید دختری در یکی از روستاهای سیستان و بلوچستان، شهربانو را بگذارید دختر یکی از کارگران ساختمانی در همین تهران و ….حالا سعی کنید قصه را بدون دخالت معجزه یا اتفاقات غیرمعمول بنویسید. کدام یکی از آنها، چند درصد آنها سر از استیج درمی‌آورند؟ اصلا آن استیج برای چند نفر جا دارد؟

اما لیلی گلستان شایسته تحسین است. او می‌توانست تا آخر عمر همسر نعمت حقیقی، مادر مانی حقیقی، دختر ابراهیم گلستان باقی بماند اما شد لیلی گلستان. جرئت داشت و از کسی که دوستش داشت جدا شد، جرئت داشت و کتابش را ترجمه و چاپ کرد، جرئت کرد و روی سن به عنوان یک زن از بدی‌های دو مرد مهم زندگیش گفت که هر دو چهره‌هایی عمومی و شناخته شده هستند و از این جهت قابل تقدیر است و برای زنانی در طبقه خودش و با کالت خودش می‌تواند نمونه‌ای باشد و به آنها حق دارد بگوید من خواستم و شد و شما هم غر نزنید و بخواهید و می‌شود.

اما مریم و زهرا و هانیه و شهربانو و صدها و هزاران و میلیون‌ها زن دیگر قهرمانانی هستند بی‌بلندگو، اگر آنها مخاطب لیلی گلستان باشند و اگر آن ویدئو را احیانا ببینند شاید حق داشته باشند به لیلی بگویند ما خواستیم و نشد.

 

فرزندآوری ارزان، «فرزند پروری» گران؛ قسمت اول: تابستانه

این تابستان پسرم کلاس اول دبستان را تمام کرد و از اول خرداد تعطیل بود. سال گذشته تابستان را پیش من نبود، تمام سه ماه را رفت سفر و بخش عمده‌ای را هم با پدرش گذراند اما امسال باید برای تابستان فکری می‌کردم. خرداد ماه به تعطیلات و تحقیقات گذشت. چیزهایی که می‌نویسم حاصل تحقیقات این مدت است تا یک برنامه نسبتا مناسب برای تابستان پیدا کنم. مطمئنا من نه همه برنامه‌های تابستانی را دیدم و نه همه را دقیق ارزیابی کردم نه معیارهای من به عنوان یک مادر با همه والدین دیگر مشابه است اما مدتی است به این موضوع فکر می‌کنم تبلیغات فرزندآوری عموما بخش «فرزند پروری» را نادیده می‌گیرد. گذشته از قوانین نامناسب و حمایت‌های حداقلی از حقوق کودک، هزینه پرورش و بزرگ کردن یک کودک اگر بخواهی آنچه را که لازم است یاد بگیرد و در معرض چیزهایی که علاقمند است باشد، بسیار گران و خارج از عهده بسیاری از خانواده‌هاست. من شخصا باید از بسیاری از هزینه‌های دیگر بزنم تا مثلا بتوانم یک برنامه تابستانی مناسب برای بچه تدارک ببینم. در این قسمت که نام آن را#تابستانه گذاشته‌ام در مورد برنامه‌های مختلف تابستانی نوشتم و این که در نهایت کدام را انتخاب کردم اول باید بنویسم که چه چیزهایی برای شخص من مهم بود:

 

Summer

اول:فضا تک جنسیتی نباشد

 برای اولین بار برای نه ماه پسرم در محیطی کاملا تک جنسیتی بود، همه پسر و اکثر کادر مدرسه مرد. من تاثیرات این محیط تک جنسیتی را بر رفتار و حتی نحوه حرف زدن او می‌دیدم و می‌بینم. محیط مدرسه و هم‌کلاسی‌های بزرگتر که در سرویس یا زنگ تفریح با آنها معاشرت داشت تاثیر محسوسی بر درک او از دنیای اطراف به عنوان یک «مرد آینده» داشتند. با وجود همه خوبی‌های مدرسه و معلم نازنینی که یک سال تحصیلی با ما بود، تاکید داشتم که برای سه ماه تابستان مدرسه را انتخاب نکنم چون دوباره همان محیط تک جنسیتی با همان کادر آموزشی تکرار می‌شد. البته به این ترتیب بخشی دیگر از برنامه‌های تابستانی هم حذف شدند، مثلا مدرسه‌های ورزشی یا پکیج‌های دیگر تابستانی مشابه.

هزینه: هزینه برنامه‌های مدرسه و یکی دو پکیج مشابه که مربوط به سازمان‌های فرهنگی-هنری بود برای پنج روز در هفته از صبح تا دو بعد از ظهر از دو میلیون و نیم شروع می‌شد و تا پنج میلیون تومان برای حدود دو ماه و نیم. بدون هزینه رفت و برگشت

دوم: هرچیزی غیر از درس و ورزش حرفه‌ای

بعضی از برنامه‌هایی که برای تابستان دیدم برنامه‌های درسی تزئين شده بودند، «استعدادیابی‌»های درسی، کلاس‌های خلاقیت، آمادگی برای آزمون‌های مختلف که هیچ‌کدام خاصیتی ندارند جز اینکه به بچه‌ها اضطراب آموختن بیشتر از اندازه برای برنده شدن بدهند. اما ورزش چرا نه؟ اول اینکه دوره‌های ورزشی همگی دوره‌های تک‌جنسیتی بود و  به محیط‌های تک‌جنسیتی ورزشی اطمینان ندارم و دوم اینکه یکی دو تایی که دیدم بسیار مبتنی بر همان اصل برنده شدن در یک رقابت بود. ترجیح دادم میزان فعالیت جسمی را خودم با دویدن و بازی کردن و پیاده‌روی در پارک و دوچرخه‌سواری تامین کنم و دوره‌های ورزشی را بی‌خیال شوم

هزینه: کلاس‌های متفاوت، هزینه‌های متفاوتی داشتند، چون اصلا دنبال این سبک کلاس نبودم خیلی جدی پیگیری نکردم ولی مدرسه‌های فوتبال مثلا حدود دو میلیون بدون سرویس هزینه‌ داشتند.

سوم: فضای آموزش و محتوای آن مرتبط ومانوس با زندگی روزمره باشد

ما یک خانواده تک والدی طبقه متوسط در تهران هستیم، زندگی روزمره ما هیچ ویژگی خاص یا لاکچری عجیبی ندارد، از غذا خوردن تا حرف زدن و رفت و آمد کردن.  تابستان اگر دنبالش باشید پر از برنامه‌های یکی دو روز در هفته یکی دو ساعته برای کودکان و نوجوانان است، انواع مهارت‌ها و دانش‌ها از یوگا و چاکرا و موفقیت یک دقیقه‌ای تا نجاری و آشپزی و باغبانی و …همه فضاهای رنگی و لوکس و زیبا و لبخند و دو زبانه و سه‌زبانه و کلی مثال از آن طرف آبها که خارجی‌ها چه می‌کنند و چه نمی‌کنند. این فضاها را نمی‌پسندم به چند دلیل اول اینکه طراحی شده برای خانواده‌هایی هستند که حداقل یکی از والدین بیکار باشد و بتواند بچه را دو ساعت ببرد و بیاورد، دوم با فضای زندگی روزمره –حداقل برای ما- نامانوسند، خود من در آن فضا کاملا معذب بودم، از تئوری کلی حاکم بر این فضاها گریزانم، اینکه ما با دیگران «متفاوتیم» و ما «باحال‌های» شهر هستیم و در نهایت اینکه به نسبت زمان و نوع مهارت عموما کلاس‌های گرانی هستند.

هزینه: مدل‌های مختلفی از این تیپ کلاس‌ها دیدم. از هفته‌ای دو ساعت و شش هفته ۴۵۰ هزارتومن برای نقاشی تا هفته‌ای دو روز و هر روز ۳ ساعت برای نجاری هشت هفته ۹۰۰ هزارتومن. یک کارگاه خانگی نقاشی مدرن هم دیدم که دو ساعت در هفته بود و ۳۰۰ هزارتومن برای شش هفته. کارگاه بازی لگو هم بود در یک مجموعه بازی کودکان که برای یک روز در هفته از صبح تا ظهر یک میلیون و نیم قیمت داشت.

چهارم: جذابیت-امکان‌پذیری

کلاس‌های خوبی هم بودند –مثلا کلاس‌های کانون- که هزینه پایینی داشتند و زمان‌بندی بسیار بد. ساعت‌های متنوع و کم و پراکنده در طول هفته. کارگاه‌های داستان‌خوانی و نقاشی و اینها که به نظر خوب بودند ولی آنها هم زمان‌بندی‌های کوتاه و پراکنده‌ای داشتند. برای من ثبت‌نام در این کلاس‌ها تقریبا غیرممکن بود. چون لازم بود که یک یا دو روز کلا کار و زندگی را رها کنم و مسئولیت رفت و آمد پسرم را قبول کنم و بقیه هفته هم بچه عملا برنامه خاصی نداشت.

هزینه فاکتور مهم دیگری بود که بعضی کلاس‌ها و پکیج ها را غیرممکن می‌کرد، هرچند در نهایت ناچار شدم هزینه نسبتا زیادی را متقبل شوم اما امکان‌پذیری بیشتری داشتند. مثلا هفتگی برنامه‌ریزی شده بودند و ناهار و میان‌وعده هم داشتند.

در نهایت

پسرم دوست داشت در کلاس‌های مدرسه ثبت‌نام کند، دوستانش آنجا بودند و معلم‌ها و فضای مدرسه آشنا بود. چند جای دیگر را با هم دیدیم. نهایت هم من و هم خودش از برنامه «راهیابی مکتب تهران» خوشمان امد. هزینه؟ بسیار زیاد! حدود چهار میلیون تومن برای هشت هفته. اما این برنامه خوبی‌هایی داشت که زیر بار هزینه رفتم و ثبت‌نامش کردم.

اول:  فضای محیطی خیلی خوبی داشت، حیاط مکتب تهران که کافه هم هست و پارک نزدیک که بخشی از کلاس‌ها آنجا برگزار می‌شود.

دوم: دوره هر روز یک هنری را به بچه‌ها معرفی و با آنها تمرین می‌کنند. شنبه‌ها هنرهای تجسمی، یکشنبه‌ها موسیقی، دوشنبه‌ها داستان‌نویسی، سه‌شنبه‌های تئاتر عروسکی و چهارشنبه‌ها تئاتر.

سوم: پسرم چند هم‌کلاسی دختر دارد که با آنها دوست هم شده و رابطه خوبی دارند

چهارم: برخوردش با هنر (که در قالب آموزش رسمی مدرسه و رسانه هرگز برخوردی با آن ندارد) خیلی خوب و از روش درستی است. کاری که انجام دادنش برای من سخت بود، بعد از این دوره یا یکی از این رشته‌ها را ادامه خواهد داد یا دست‌کم اگر هیچ‌کدام را هم نخواهد با آنها آشناست.

پنجم: ناهار و میان‌وعده را در مکتب می‌خورد

ششم: چون مکتب به محل کارم نزدیک است رفت و آمد برایم ساده‌تر است، هرچند به هرحال پیچیدگی‌هایی دارد

هفتم: بچه‌ها یک مسئول دوره دارند که از لحظه ورود تا تمام شدن دوره و تحویل دادن با آنهاست

 هشتم و آخر اینکه محیط بسیار امن و شاد است و اگر آخر روز دیرتر برسم و یا صبح ‌ها زودتر بچه را تحویل بدهم مشکلی نیست.

«فرزندپروری» از «فرزندآوری» مهم‌تر، پیچیده‌تر و پرهزینه‌تر است اما ظاهرا  برخوردار کردن کودکان از مراقبت‌ها و حمایت‌ها و آموزش‌هایی که حق اوست  دغدغه هیچ قانون و قانون‌گذاری نیست، درباره آن برنامه مدونی وجود ندارد و کسی به آن اهمیت نمی‌دهد. در همه برنامه‌های افزایش جمعیت جای خالی کیفیت زندگی برای کودکان به دنیا آمده خالیست. برنامه تابستانی برای میلیون‌ها کودکی که سه یا در واقع چهار ماه از سال را تعطیل هستند قاعدتا نباید اینقدر پرهزینه و اینقدر بی در و پیکر باشد.

هر زمانی که برای پسرم دنبال مهدکودک و مدرسه و کلاس‌های تابستانی می‌گشتم احساس می‌کردم در جنگل تاریکی کورمال کورمال راه می‌روم که هیچ قاعده و قانونی ندارد مگر هرچه پول بیشتر بدهی آش بیشتری می‌خوری اما نه حتی لزوما آش خوشمزه‌تر و باکیفیت‌تری.

 

«اصرار» برای انتخاب وزیر زن؛ تبعیض مثبت جنسیتی یا جنسیت‌زدگی؟

من جزو کسانی هستم که برای انتخاب شدن وزیر زن در کابینه آینده «اصرار» دارم و این اصرار را کار درستی می‌دانم. آیا معتقد نیستم که اداره امور کشور باید به دست افراد شایسته‌ای باشد که کار خودشان را بلد باشند و برای آن پست از همه گزینه‌های دیگر بهتر باشند بدون توجه به مرد بودن یا زن بودن آنها؟ جواب این سوال این است که هم بله و هم نه. همین موضوع را توضیح خواهم داد.

برای پاسخ دادن به سوالی که مطرح کردم اول باید مفهوم تبعیض مثبت را توضیح بدهم. «تبعیض مثبت» اصطلاحی است که بعد از جنگ جهانی دوم رواج پیدا کرد. تبعیض مثبت به همه ساختارها، اقدامات یا قوانینی گفته می‌شود که با در نظر داشتن محرومیت‌ها و نابرابری‌هایی که یک گروه جنسیتی، سیاسی، مذهبی یا قومی در آن زندگی‌می‌کنند، تلاش می‌کند موقعیتی ویژه برای رشد و شکوفایی آنها فراهم کند.

اما چرا قانون برابر برای همه منجر به نابرابری می‌شود و چرا تبعیض مثبت نیاز است؟ چون پایه‌های اجتماعی عموما بر نابرابری گذاشته شده، قانون برابر در چنین شرایطی منجر به تشدید نابرابری می‌شود. چون گروه‌های مورد تبعیض به دلیل سابقه فرودستی یا سرکوب کمتر می‌توانند از مزایای قانون یا مزایای اجتماعی استفاده کنند و گروه‌های قدرتمندتر بیشتر و به این ترتیب فاصله بیشتر می‌شود.

 مثلا کنکور را فرض کنید. سوالات کنکور برای همگان یکسان است. فرض کنید همه شانس مساوی برای ورود به دانشگاه داشتند آیا این به این معنی بود که همه واقعا «فرصت برابر» برای رسیدن به دانشگاه دارند؟ ممکن است کسی از شما بپرسد که خوب به هرحال آنکه از نظر علمی سوالات بیشتری را درست زده لیاقت این را دارد که به دانشگاه بهتری برود. به این ترتیب قبول ندارید که کسانی دانشگاه‌ها و رشته‌های برتر را می‌گیرند که از اول پایگاه اقتصادی و اجتماعی بالاتری داشته‌اند؟ این شیوه حتی با وجود یکسانی سوالات و کتاب‌ها و شرایط به نابرابری دامن می‌زند. ضرایبی که برای مناطق محروم در نظر گرفته می‌شود «تبعیض مثبتی» است که تا حدی شانس دستیابی را به نفع برابری دستکاری می‌کند.

 

arton7646

 تبعیض مثبت سیاستی «پایدار» و «دائمی» نیست، در واقع برای باز کردن راهی است که به خاطر انباشت نابرابری مسدود شده و جز به کمک یک قرارداد یا سیاست مثبت باز نمی‌شود یا زمانی بسیار طولانی برای باز شدن می‌برد.

خلاصه اینکه تبعیض مثبت یعنی توجه به «نابرابری‌های نامشروع» و «موجود» برای گروه‌های خاص در جامعه و تلاش برای رسیدن به برابری با تغییر جهت موقت نابرابری.

«زنان» در حوزه سیاست در ایران با چنین نابرابری عرفی و اجتماعی و حتی قانونی مواجهند. ورود زنان به سیاست تاریخ بسیار کوتاهی دارد و در این دوره کوتاه عمدتا از حدی فراتر نرفته است. به همین دلیل زنان در حوزه مشارکت سیاسی منهای کنش رای دادن صاحب تجربه تاریخی، ثروت، شبکه ارتباطات و حتی مقبولیت نیستند. درحالیکه مردان نه تنها حضورشان در سیاست «بدیهی» شمرده می‌شود بلکه پشتوانه‌های بزرگ خانوادگی، مالی و اعتباری دارند. حضور و مشارکت زنان در عرصه سیاست برای رسیدن به آن «برابری» شایسته‌سالار نیازمند دوره‌ای از سیاست‌های «تبعیض مثبت» است.

در سال ۱۹۷۸، قاضی هری بلاکم قاضی دیوان عالی ایالات متحده در حکم معروفی اعلام کرد: «برای پشت سر گذاشتن نژادپرستی [و از میان برداشتن آن] ابتدا باید به مسئله نژاد توجه کرد. راه دیگری در اینجا وجود ندارد» همانطور که این جنس توجه به نژاد به معنای نژادپرستی نیست، توجه به «جنسیت» در دسترسی به قدرت سیاسی ساختاری نیز «جنسیت‌زدگی» یا همان سکسیم نیست.

اما آیا تبعیض مثبت مورد نظر ما به این معناست که به هر قیمتی باید تعدادی از وزرا زن باشند حتی اگر شایستگی‌های حداقلی لازم را نداشته باشند؟ خیر. این یک بحث انحرافی است که به نظرم از جامعه‌پذیری مردسالارانه برمی‌آید، از یک ترس قدیمی که اساسا زن را معادل «غیرشایسته» می‌داند.

منظور از تبعیض مثبت این است که در مورد زنان «شایستگی‌های حداقلی» برای تصدی در نظر گرفته شود و علاوه بر آن اگر دو نامزد زن و مرد با شرایط مساوی برای تصدی وزارت وجود داشت، انتخاب با زنان باشد. ۴۰ سال از ساختار سیاسی موجود می‌گذرد و زنان زیادی با وجود دشواری‌ها به پشت درهای بسته کابینه رسیده‌اند. آقای روحانی با وجود همه آنچه در تبلیغات و پس از انتخابات در مورد برابری جنستی گفته در صورت نداشتن حتی یک زن در کابینه باید ثبات کند میان همه زنانی که به او پیشنهاد شده، اصلا همه زنانی که با خود او در سمت‌های مختلف و در کابینه قبلی همکاری کردند حتی یک نفر هم شایستگی‌های حداقلی را به اندازه مردانی که انتخاب کرده ندارند. ادعایی که اثبات غلط بودنش بسیار ساده است.

 

کدام یک دهه شصت را روایت کنند؟ تاریخ یا خاطره اجتماعی

بچه بودم، مدرسه به خاطر بمباران تعطیل شد، ما جمع شدیم در یک باغ، خوش می‌گذشت و از مدرسه و معلم و صبح زود بیدار شدن خبری نبود، وقتی بمباران شهری شیشه‌های خانه مادربزرگ را شکست هم من مثل آلیس در سرزمین عجایب بودم، من از دوران کودکی و نوجوانیم در دهه شصت تا مدتها فقط خاطرات ریز و درشت هیجان‌انگیز داشتم، کم‌کم بزرگ‌تر شدم و معنی خیلی از جمع‌شدن‌ها و گریه‌ها و خنده‌ها را فهمیدم، معنی اتفاقات سیاسی را که دورادور بحث‌هایش را از بزرگترها می‌شنیدم، حتی معنی جنگ را.

هر روز یک روایت جدید در مورد «دهه شصت» رو می‌شود، کم کم به نظرم می‌رسد که دهه‌ای که کودکی و نوجوانی خودم را در آن گذراندم آنقدر دور و درهم و برهم شده که حتی خاطرات شخصی خودم را هم نمی‌توانم به خاطر بیاورم بدون اینکه برای لحظه‌ای شک کنم که اینطور بود یا نبود. در این یکی دو سال اخیر و تا همین امروز بخش بزرگی از محتوای شبکه‌های اجتماعی و سخنرانی‌های سیاسی مربوط به «دهه شصت» هستند تا نود!  تا جایی که «دهه شصت» و شخصیت‌ها و بالا و پایین‌های سیاسیش هر روز نمادین‌تر می‌شوند. قصه‌ای که نه روایت یگانه‌ای از آن وجود دارد نه حتی پایان‌بندی مورد توافقی. اگر دو نفر از دو سر طیف، روایت خود را از دهه شصت بگویند احتمالا می‌توانیم باور کنیم که دو نفر دارند از دو تاریخ متفاوت در دو جغرافیای متفاوت حرف می‌زنند در حالیکه هر دو مطمئن هستند که از یک دوران تاریخی در یک کشور حرف می‌زنند.

اما یادآوری‌هایی هم هست که شاید برای هرکسی که در دهه شصت زندگی کرده باشد مشترک باشد، کوپن، مدارس چند نوبته، پفک مینو، آژیر جنگ و برنامه کودک، سریال سربه‌داران و چیزهایی از این دست که شاکله یک خاطره مشترک را می‌سازد. مشابهت‌های لااقل شکلی که باعث می‌شود اصلا  اصطلاح «دهه شصت» برای همه حداقل معنی داشته باشد. اما کدام روایت معتبرترین است؟ اصلا روایت معتبر وجود دارد؟ تاریخ چه می‌گوید؟ تاریخ‌نگاران هنوز دست اندرکار نوشتن نشدند؟ یا آنچه نوشتند هم مورد توافق همه نیست؟ به نظر می‌رسد همه ما ضمن اینکه توافق داریم مفهومی به عنوان «دهه شصت» وجود دارد و بخشی از هویت یا تجربه زیسته ماست اما هم‌زمان هیچ روایت رسمی به تمامی آن را برای همه ما بازگو نمی‌کند.

 

SocialMemory

خاطره اجتماعی مفهومی است که توسط تاریخ‌نگاران و جامعه‌شناسان – والبته دیگران- برای کشف ارتباط میان «هویت‌ اجتماعی» و خاطره تاریخی و در واقع برای توضیح همین پیچیدگی در جوامع مختلف به وجود آمده است. سوال اصلی این است که چرا و چگونه آدم‌‌های مختلف و متفاوت خود را عضوی از یک گروه می‌دانند که یک گذشته مشترک دارند در حالیکه توافقی در بیان آن ندارند؟ مثلا در این مورد جمع زیادی از مردم خود را عضوی از گروهی می‌دانند که «دهه شصت» برای آنها معنای خاصی دارد حتی اگر بر سر این معنا توافق نداشته باشند.

اصطلاح دیگری که برخی جامعه‌شناسان ترجیح می‌دهند به جای خاطره اجتماعی استفاده کنند «خاطره جمعی» است. در این اصطلاح تاکید بر درونی شدن این هویت در اعضاست اما من «خاطره اجتماعی» را ترجیح می‌دهم چون توجه را به بافت اجتماعی جلب می‌کند که در آن مردم هویت گروهی خود را شکل می‌دهند و در مورد اختلافات خود در مورد درک گذشته بحث می‌کنند.

چطور اعضا یک جامعه جنبه‌هایی از یک اتفاق تاریخی را انتخاب می‌کنند، آن را درک می‌کنند و تبدیل به بخشی از هویت خود می‌کنند در حالیکه از بخش‌های دیگر آن صرفنظر می‌کنند یا آن را کم‌رنگ‌تر می‌بینند از آن مهمتر اینکه چطور این «خاطره اجتماعی» در برخورد با نیازهای امروز تغییر می‌کند و شکل دیگری به خود می‌گیرد.

برای مثال همین «دهه شصت» را در نظر بگیرید. «دهه شصت» اصطلاحی شناخته شده برای ماست، انگار به مفهومی مشترک که همه ما می‌شناسیم اشاره می‌کند اما آیا همه ما، همه خانواده‌ها یا گروه‌های بزرگ‌تر –مثلا گروه‌های قومی- درک مشترکی از آن دارند؟ به نظر می‌رسد اینطور نیست! در درک ما اختلافاتی وجود دارد که گاهی موجب بحث‌ها و اختلافات شدید بین گروه‌های مختلف می‌شود. اما نکته هنوز اینجاست که ما قائل به یک خاطره اجتماعی به نام «دهه شصت» هستیم. در واقع اول وجود آن را به رسمیت می‌شناسیم و بعد بر سر موافقت، مخالفت یا جنبه‌های مختلف آن بحث می‌کنیم.

نکته دیگر این است که این خاطره اجتماعی در طول زمان هم تغییر شکل می‌دهد. اتفاقات جدید، ورورد به دوران‌های جدید فکری و اتفاقات معصرتر باعث می‌شود که «خاطره اجتماعی» تغییر شکل بدهد و عواطف متفاوتی را بربیانگیزد. من در «دهه شصت» کودک و نوجوان بوده‌ام حالا زن بزرگسالی هستم با تجربه‌های مختلف دیگر که در این سال‌ها به من اضافه شده  و درک من از تاریخی که حالا متعلق به گذشته است را تغییر داده. همین اتفاق  برای دیگران هم افتاده است. علاوه بر اینکه درک من به عنوان یک کودک یا نوجوان با کسانی که در آن دوران بزرگسال بوده‌اند یا کسانی که اصلا نبوده‌اند و بعدها در معرض خاطرات آن قرار گرفته‌اند هم متفاوت است.

رسانه‌ها، سینما، ادبیات و … نقش مهمی در شکل گرفتن این خاطره اجتماعی و البته در تغییر شکل دادن آن دارند. «نهنگ عنبر» به عنوان یک نمونه یک روایت از «دهه شصت» می‌دهد، ما در سینما با این فیلم می‌خندیم اما در عین حال گوشه‌ای از خاطره اجتماعی ما با آن تغییراتی هرچند جزيی می‌کند، به این ترتیب همه محصولات فرهنگی، هنری یا حتی خرده روایت‌های ما از وقایع نیز بر این خاطره اجتماعی تاثیر می‌گذارد.

زمانی تاریخ‌نگاران خطی بسیار جدی و شفاف میان حافظه و خاطره مردم از وقایع و آنچه «واقعا اتفاق افتاده است» می‌کشیدند، در واقع اهمیت زیادی برای برای حافظه یا خاطره اجتماعی قایل نبودند یا آن را شکلی معوج از آنچه واقعا اتفاق افتاده است می‌دانستند. مطالعه خاطرات واکنشی است به تاریخ‌نگاران:  یعنی اهمیت دادن به شکلی که غیرتاریخ‌نگاران گذشته را به خاطر می‌آورند، طوری که درباره آن حرف می‌زنند و از آن استفاده می‌کنند تا دنیای اطرافشان منطقی به نظر برسد.

علاقه به خاطره اجتماعی در میان پژوهشگران تاریخی و تاریخ‌نگاران به چند دلیل اتفاق افتاد: افول نقش تاریخ‌نگاران سنتی به عنوان پاسداران روایت یگانه از هویت ملی؛ بالا گرفتن «خاطرات متضاد» میان گروه‌های مختلف اجتماعی که به دنبال اصالت تاریخی خود بودند؛ و در نهایت نقش رسانه‌های جمعی در ترویج شکل خاصی از خاطرات جمعی در شکل تولید کالاهای قابل فروش

وقتی اتحاد جماهیر شوروی فروپاشید و یوگسلاوی تجزیه شد توجه بین‌المللی به نقش «خاطره اجتماعی» در شکل دادن به هویت‌های ملی جدید و شعله‌ور کردن تعارض‌های قومیتی جلب شد. اگر آنطور که برخی از تاریخ‌نگاران معتقدند خط بسیار روشنی میان تاریخ و خاطره وجود دارد و تاریخ «مطالعه منظمی است که بر اساس شواهد صورت می‌گیرد» در حالیکه خاطره «ارجاعی منعطف و معوج به گذشته است»، چرا اجتماعات کوچک و بزرگ بر اساس آن گذشته و از آن مهمتر حال را تجزیه و تحلیل نمی‌کنند؟

 با وجود همه قوانین و نظارت‌های مشاهده محور برای نوشتن تاریخ در نهایت تاریخ با آنچه مردم به خاطر می‌آورند مشترکات زیادی دارد. در واقع به نظر می‌رسد تاریخ هم ژانری از خاطره است نه اینکه به کل از آن جدا باشد. به رسمیت شناختن «خاطره اجتماعی» این امکان را فراهم می‌کند که به روایت‌های تاریخی، مستمرا بازبینی‌های اجتماعی وارد شود به این ترتیب می‌توان مرتبا به شباهت‌ها و تفاوت‌های «خاطره جمعی» نورتاباند و آنها را روشن‌تر کرد در همان حال که شکاف‌ها و تغییرات را نیز می‌توان تبیین کرد و فهمید.

و مهمتر از همه اینکه تاریخ را عموما افراد در قدرت می‌نویسند، این قدرت می‌تواند قدرت سیاسی، آکادمیک، قومیتی، زبانی یا هر شکل دیگری از اقتدار باشد. تصحیح این روایت فاتحانه تنها با توجه بیشتر به مفهوم «خاطره اجتماعی» در میان گروه‌های مختلف ممکن است.

من تقریبا هرروز به «دهه شصت» فکر می‌کنم، زمانی آن را دوست داشتم، بعدها از آن متنفر بودم هنوز هم خاطراتی از آن دوران که تاریخچه زندگی من است مثل صدای آژیر و خط کش ناظم مدرسه که مانتوهایم را متر می‌کرد خشمم را برمی‌انگیزد به بخشی از آن خاطرات تلخ اما می‌توانم بخندم. در لحظه حساس تاریخی اما کسی نمی‌داند واکنش ما به «خاطره اجتماعی» دهه شصت چه خواهد  بود؟

 

تا ما دیگر نشویم، «شهردیگری» در کار نخواهد بود

حالا بیشتر از یک هفته از انتخابات ریاست شورای شهر می‌گذرد و تب انتخاب دست کم در حوزه‌های پیشاانتخاباتی خوابیده است.چند روزی است که به نوشتن این متن فکر می‌کنم، به‌ویژه بعد از اینکه چندجایی با دوستان دیگری نقدهایی که به نظرم می‌رسید را گفتم فکر کردم که بهتر و مفیدتر این است که نقدهایم را به جای گپ‌های دوستانه تبدیل به یک متن قابل رویت کنم

این نقد، نقدی همدلانه است چرا که علیرغم آنکه من نقشی در شکل‌گیری و حرکت این گروه نداشتم خودم را جزو حامیان بالقوه آن می‌دانم، یعنی جزو بدنه‌ای که فکر می‌کند تهران به نیرویی تشکل یافته و مستقل نیاز دارد تا از دوگانه ساختگی اصول‌گرا-اصلاح‌طلب رهایی پیدا کند و در نبود یک صدای سوم ناچار به انتخاب ناگزیر نباشد. صدای سومی که مستقل از منافع سیاسی و جناحی خود دغدغه «شهرتهران» را داشته باشد و هم‌زمان قادر به تعامل سیاسی با تهران و بازیگران کلیدی آن باشد. تلاش می‌کنم در این نوشته نقدهای خود را قالب چند محور کلی بنویسم

شهر دیگر

اول: شناسنامه حرکت

فضای سیاسی و اجتماعی ایران فضای شفافی نیست، مسائل امنیتی و روابط نه لزوما پیچیده ولی پیچ در پیچ فعالان سیاسی و اجتماعی باعث می‌شود به هر حرکت جدیدی حداقل در آغاز با شک و تردید نگاه شود.  من یک روز صبح از طریق اکانت توئيتر شخصی تعدادی از دوستان اسم «شهر دیگر» را شنیدم، در تمام این مدت تلاش کردم ناظر بیرونی باشم و از گرفتن و یا جستجو کردن اطلاعاتی که از طریق روابط شخصی می‌شد کسب کنی دور بمانم. اما تا همین امروز هم چیز زیادی دستگیرم نشده است، متن‌های سیاستی کلی که در سایت منتشر شده و شیوه تبلیغ و ترویج حرکت چیز زیادی درباره شناسنامه این حرکت که از کجا آغاز شده و «چه سیاستی» را با چه «ساز و کاری» دنبال خواهد کرد دست کم برای من روشن نمی‌کند

دوم: بازیگری چندگانه

بازیگران کلیدی در شهری مثل تهران می‌توانند در جایگاه‌های متفاوتی باشند، حزبی سیاسی، گروهی دانشگاهی، سازمانی غیردولتی با وظایفی متفاوت. بازیگری چندگانه غیرممکن نیست هرچند از نظر من گاهی تضاد منافع به دنبال خواهد داشت، آرمان‌گرایی یک گروه دانشگاهی یا یک دیده‌بان مستقل مدنی با نقش‌آفرینی یک حزب سیاسی در تناقض قرار خواهد گرفت شاید روی کاغذ نه ولی در عمل حتما این اتفاق خواهد افتاد. روایت آنچه بعد بر سر لیست و تعامل با دیگر گروه‌های سیاسی در قدرت دورادور دیده می‌شد، این تداخل می‌تواند یک گروه با آینده روشن را تبدیل به گروهی گیج یا سرخورده کند. دریافت دورادور اینطور القا می‌کند که این گروه بعد از لیست معوج امید ناگهان تصمیم به لیست دادن کرده است، شاید این برداشت غلط باشد اما شاهدی هم بر روایت دیگر نیست، تا پیش از آن دست‌کم من فکر می‌کردم تهران شاهد شکل گرفتن یک گروه دیده‌بانی مستقل است بی‌آنکه در پی سهم گرفتن از قدرت ساختاری مدیریت شهری باشد

سوم: شفافیت

بزرگترین اشکال به فضای سیاسی ایران غیرشفاف بودن رویه‌ها و ناپیدا بودن اتفاقات پشت صحنه است، اگر یک گروه سیاسی بتواند این خواسته را برآورده کند قلب بسیاری از هواداران غیروابسته به گروه‌های موجود را فتح خواهد کرد. «شهر دیگر» تا اینجای کار اما جز اطلاعات کلی از خود نداده است. سوالات زیادی پیش روی این گروه است. اول اینکه گروه تصمیم‌گیری چه کسانی هستند؟ روند تصمیم‌گیری چیست؟ لیست چطور بسته شده است؟ آدم‌های در لیست چه ارتباطی با گروه «شهر دیگر» دارند؟ چطور و با چه مکانیزمی پاسخگو هستند؟ ارتباط این گروه به فرض که نماینده‌ای از آن در شورای شهر حضور می‌داشت با دیگر گروه‌های حاضر در شوار چه می‌بود؟ من از آدم‌های متفاوت و بعضا ناهمگون در مواضع سیاسی از «شهر دیگر» شنیدم این آدمها چطور و بر سر چه مسائلی با هم به توافق رسیده‌اند؟ اینکه ایده‌های آرمانی و کلی خوبی در مورد شهر داشته باشیم لزوما منجر به نقش‌آفرینی موثر و مثبت نخواهد شد

چهارم: مشارکت همه با همه در بستری نامعلوم

بیانیه انتخاباتی دوم این گروه بیانیه‌ای مبهم، کلی‌گو و در نهایت بی‌معنی است. از این سوال بزرگ که این بیانیه‌ها چطور و توسط چه کسانی نوشته شده است که بگذریم، دعوتی ملایم و مبهم برای مشارکت همه در این بیانیه دیده می‌شود. سوال این است که مشارکت چه کسی با چه کسی؟ مثلا من به متن‌های سیاستی و نحوه تبلیغ و ترویج این گروه ایرادات فراوانی دارم با چه کسی باید مشارکت کنم؟ مشارکت افراد با یک سایت یا یک اکانت توئیتر چقدر موجه و حتی ممکن است؟ آیا این گروه همان انتظاری را از هواداران خود دارد »که مثلا احزاب اصلاح‌طلب دارند؟ «ما را بپیذیرید ما خیر شما را می‌خواهیم

منتشر کردن لیستی کلی از مخارج مشکل شفافیت را حل نمی‌کند، این گروه اگر در پی جذب حداکثری و بازیگری فعال در عرصه سیاسی است باید منش خود را در ارتباط با مخاطبان خود تغییر دهد، اینکه آدمها در توئیتر در ۱۴۰ کاراکتر بنویسند که شهر دیگر به نظرشان چطور شهری است نه مشارکت است نه حتی جذاب. اینکه برای شورای شهر تهران لیست بدهی و هم‌زمان از مشکلات امنیتی برای آشکار کردن سازوکارها و افراد بگویی تناقضی است که بیشتر بهانه به نظر می‌آید تا دلیلی محکمه‌پسند. نمی‌شود از وه‌های سیاسی دیگر مثل شورای عالی سیاست‌گذاری طلب شفافیت حداکثری کرد و خود را در هاله‌ای از ابهام نگه داشت.

و در نهایت اینکه در بافت اجتماعی-سیاسی فرایندهای جریان اصلی و در قدرت ممکن است حتی در گروه‌های مستقل خود را بازتولید کنند، برای داشتن شهری دیگر نیاز است که ما هم مردمانی دیگر باشیم و خود را به ساختارهای دیگر عادت دهیم و برای آن تلاش کنیم، با واقع‌بینی و با در نظر گرفتن اینکه اشتباه و افت و خیز در این مسیر عادی و اجتنبا‌ناپذیر است و پذیرفتنی به شرط آنکه افق اصلی را فراموش نکنیم

 

از جایگاه یک زن به روحانی رای خواهم داد

در اطراف من کسانی هستند که رای می‌دهند و کسانی که نمی‌دهند. هر دو برای تصمیمشان دلایلی دارند که برای خودشان قانع‌کننده است. رای دادن و ندادن نتیجه یک هفته و دو هفته تبلیغات و دعوا نیست، حتما در ذهن آدم‌ها و دلشان دلایلی ریشه‌دارتر دارد، نتیجه ۳۸ سال زندگی در یک فضای سیاسی و اجتماعی

سال ۹۲ تصمیم آخرم را برای رای دادن از چانه‌زنی‌های پسر جوانی پشت چراغ قرمز چهارراه جهان کودک گرفتم، یادم نیست که پسر استدلال منطقی خاصی کرده باشد، انگار صداقت یا امیدش مجابم کرد. اما آدم‌ها همه اینطور تصمیم نمی‌گیرند این را می‌فهمم.

 امسال هم تصمیم گرفته‌ام به حسن روحانی رای بدهم، آیا این به این معنی است که از همه سیاست‌های دولت او حمایت می‌کنم؟ به هیچ وجه. از این رای دادن احساس شرم و افتخار هم ندارم همچنان که فکر می‌کنم در رای ندادن هم امروز موجب شرم و افتخاری نیست

Mideast Palestinians Elections

روحانی رئیس جمهور محبوب من نیست، بسیاری از سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی او را نمی‌پسندم. انتقادات بسیاری به عملکرد او هست، انتقادات بیشتری به روند انتخابات و من بخش بزرگی از این انتقادات را قبول دارم.

اما وقتی زن هستی و در ایران زندگی می‌کنی، تفاوت دو رئیس جمهور برای تو به مراتب گران‌تر وجدی‌تر از مردان تمام خواهد شد.  این بار به عنوان یک زن به او رای خواهم داد. معتقد نیستم که او از صمیم قلب به حقوق زنان باور دارد، حتی نمیگویم که اولویت او برای سیاست‌گذاری است بارها در طول چهار سال گذشته دیدم که زنان را به مصلحت‌های دیگر واگذار کرد و کوتاه آمد. اما می‌بینم که چرخش نیروهای سیاسی او را در سمتی قرار داده که ناچار باید صدای مطالبات زنان باشد؛ زنان، اقلیت‌های قومی و محیط زیست و او این چرخش را تاب آورده است. من معتقدم به عنوان یک روحانی سیاست‌مدار با سابقه‌ای که او دارد حتما برایش سخت هم هست که از آزادی و حقوق زنان و محیط زیست و اقلیت‌های دینی و قومی حرف بزند، تغییر کردن راحت نیست حتی اگر ظاهری باشد، من برای این تغییر برای او احترام قايلم در حالیکه می‌دانم بخشی از دوستانم آن را مزورانه و بی‌اهمیت می‌دانند.

همه هویت من جنسیتی نیست، اما در این انتخابات زن بودنم برای انتخاب کردن مهم‌ترین عامل تاثیرگذار است. زندگی کردن در ایرانی که رئیس‌جمهورش زنان را «ریحانه» بداند و معاف از بسیاری کارهای حرفه‌ای، زندگی کردن در ایرانی که رئیس جمهورش اصلی‌ترین وظیفه زنان را فرزند‌پروری و گرم نگه داشتن کانون خانواده بداند یا زندگی کردن در ایرانی که  رئیس جمهورش همین امروز در قامت شهردار، تهران را پر از شعارهای ضد زن کرده است قطعا متفاوت خواهد بود با زندگی کردن در ایرانی که رئیس‌ جمهورش از برابری زنان و آزادی و حق اشتغال و رفع تبعیض جنسیتی حداقل به عنوان تبلیغات انتخاباتی می‌گوید. بین فاطمه آلیا و شهیندخت ملاوردی تفاوت زیادی است حتی اگر فاصله ملاوردی با آنچه من می‌خواهم و می‌پسندم زیاد باشد.

ما می‌توانستیم و می‌توانیم قدرت پرسشگری و فرا رفتن از آنچه رئيس جمهور و برنامه‌هایش می‌گوید را به دست بیاوریم و حفظ کنیم، چیزی که در چهار سال گذشته به شکل موثر نداشتیم. اما اگر مجبور باشیم از فرسنگ‌ها دورتر از جایی که همین امروز ایستاده‌ایم شروع کنیم بخش بزرگی از این انرژی را هدر داده‌ایم. احمدی‌نژاد یک وزیر زن داشت اما ما را در گفتمان مربوط به زنان لااقل در ساختار رسمی سال‌ها عقب برد، این اتفاقی است که کاندیداهای دیگر غیر از حسن روحانی در صورت رسیدن به قدرت بسیار بدترش را خواهند کرد.

بسیاری از دوستانم از دست‌های آلوده نگرانند، حق هم دارند اما برای من این یک انتخاب است، من دست‌های آلوده را انتخاب می‌کنم چون در شرایط فعلی به نظرم درست‌ترین و مسئولانه‌ترین کار است. اگر روزی دموکراسی و برابری در این سرزمین مستقر شد آنچنان که ما آرزو می‌کنیم و آن روز این «رای دادن» در دادگاهی منصف به ضرر روند رسیدن به دموکراسی و آزادی و برابری شناخته شد، مجازات این  دست‌های آلوده را خواهم پذیرفت.

جهان را بدون زنان تصور کنیم

از شما چه پنهان هشت مارس که نزدیک می‌شود من نگران شوخی‌ها و تبریک‌ها و هدیه‌ها می‌شوم. از شوخی‌های جلف و سوال‌های حالا هشت مارس می‌خواهیم چه کنیم یا هر روز روز زنان است یا باشه من امشب آشغال‌ها را دم در می‌گذارم یا ظرف‌ها را می‌شورم و …

اینها می‌چرخند و می‌چرخند و هربار جلوی چشم خودنمایی می‌کنند و خودشان البته شاید بهترین دلیل هستند برای اینکه چرا هنوز هشت مارس نیاز داریم.

اما این هشت مارس من یک خیالبافی شخصی هم دارم که ترکیبی است از دو اتفاق. یکی ایده هشت مارس زنان آمریکایی برای مرخصی زنان در روز هشت مارس از کارهای مزدی و غیرمزدی که اینجا در موردش می‌توانید بخوانید و دومی هم‌زمانی این هشت مارس با خواندن کتاب «زنان بر بال‌های رویا» فاطمه مرنیسی.

اولی جنبشی اعتراضی است برای به رخ کشیدن نقش زنان به ویژه در بخش‌هایی که دیده نمی‌شود و مزد و افتخاری ندارد و برای یادآوری نقش اقتصادی زنان در جامعه و دومی روایت فاطمه مرنیسی کودک است از زن‌هایی که داخل حریم یک خانه زندانی هستند و دنیای بیرون را در رویا می‌بینند و تلاش می‌کنند تا به دخترهای کوچک شهامت مبارزه و بیرون رفتن از حریم را بدهند.

8march

 جهان را خالی از زنان تصور می‌کنم، خالی خالی برای یک روز. آنها نه در خانه هستند، نه در خیابان، نه در تلویزیون، نه رادیو، نه کافه‌ها و مغازه‌ها، نه شبکه‌های مجازی و نه دورهمی‌های واقعی. شهر را و جهان را کلا خالی از زنان، بدون زنان تصور کنیم.

 به خیابان‌ها و خانه‌ها و مغازه‌ها و کافه‌ها و رستوران‌ها و اتوبوس‌ها و تاکسی‌ها و مهماني‌ها و دوهمی‌ها نگاه می‌کنم. برای من تصور جالبی است یک جای ذهنم و بدنم  از این تصور احساس آسودگی می‌کند، البته که بخش‌های دیگری احساس اندوه یا هیجان.

اگر در این تصور با من شریک شدید، شما را دعوت می‌کنم که به سوال «چرا به هشت مارس نیاز داریم» فکر کنید:

من به خیابان خالی از زن‌ها فکر می‌کنم، فکر می‌کنم دستکم حالا زن‌های زیادی شاید همه‌ زن‌ها  نگرانی از دستمالی شدن و متلک شنیدن و نگاه خیره و گشت ارشاد ندارند

به خانه‌های خالی فکر می‌کنم، حتی خانه خالی از خودم. امروز دستکم در هیچ خانه‌ای زنی کتک نمی‌خورد، به زور ازدواج نمی‌کند، احساس بی‌ارزشی نمی‌کند، به اجبار بدون فرزندش زندگی نمی‌کند و تحقیر نمی‌شود، بدو بدو برای کار خانه خودش را از کار بیرون نمی‌رساند، آزار جنسی نمی‌بیند، تجاوز نمی‌شود. بعد بلافاصله قاضی درونم می‌گوید حالا همه زن‌ها هم که اینطور نیستند. نه نیستند قاضی سختگیر عزیز من اما هرکسی گوشه‌ای از آن را چشیده حالا کم و کم‌رنگ یا زیاد و آشکار.

به شرکت‌ها و کارخانه‌ها و فروشگاه‌ها فکر می‌کنم  که از زن‌ها خالیست، امروز هیچ زنی برای کار برابر دستمزد کمتر نخواهد گرفت، هیچ زنی نمی‌شنود که این کار مردانه است و برای زن‌ها مناسب نیست، زنی مورد آزار جنسی همکار یا کارفرمایش قرار نمی‌گیرد و ساعات طولانی با دستمزد کم در بخش غیررسمی کار نمی‌کند. تلاش نمی‌کند پدر یا شوهر یا برادرش را راضی کند که کار کند، لباسش سرتا پا برانداز نمی‌شود و…

به دنیا نگاه می‌کنم که با چهره مردانه‌اش هنوز می‌گوید مغز زن‌ها کوچکتر است، زنها ریاضی و جهت‌گیری جغرافیایی بلد نیستند، زن‌ها احساسا‌تی‌اند، تصمیم منطقی نمی‌توانند بگیرند، خیالم می‌رود تا زن‌های کشاورز که انگار از لطافت زنانه استثنا شده‌اند و با پاها تا زانو در آب هستند، به زن‌های کارگر، به زن‌های کودک که به ناچار ازدواج کرده‌اند و ظاهرا برای ازدواج زودهنگام صاحب عقل شناخته شده‌اند حتی پیش از آنکه بزرگ شوند، اما این یک روز زن‌ها از این جهان پر از تناقض رفته‌اند، از جنگ راحتند و قرار نیست چیزی را تغییر دهند، پنهان کنند یا به گردن بگیرند. از این خنده‌های لجوجانه در برابر تغییر خبری نیست از تمسخر زن‌هایی که اولین بار شعر‌هایشان را در خیابان خواندند، از آنها که رنگ قرمز به سر زنها مالیدند تا تحقیرشان کنند خبری نیست.

رویا می‌بافم که امروز زن‌ها نیستند، ناگهان غیب می‌شوند، آنوفت شاید در غیاب زن‌ها فکر کردن به اینکه چرا هنوز به روز جهانی زن به هشت مارس نیاز داریم راحت‌تر باشد، یکی از زن‌های آمریکایی پای بیانیه هشت مارس برای یک روز بدون زنان نوشته بود: « ما در آمریکا زن‌هایی داریم که حتی اختیار و انتخاب این را ندارند که یک روز نباشند و شغلشان را از دست ندهند یا کتک نخورند یا خانه‌شان را از دست ندهند. فاجعه از این بیشتر؟»

من در خیالم اما امروز به همه زن‌ها مرخصی می‌دهم، بعد یاد نصیحت مادر فاطمه مرنیسی میافتم که به او می‌گفت:

«رفتن مهم نیست، هرگاه احساس کنی دوست داری پرواز کنی به این فکر باش که در کجا و چگونه فرود خواهی آمد؟»

 

بررسی تجربه‌ زیسته زنان روسپی (کارگرجنسی) در اصفهان و یزد

بنا را بر این گذاشته بودم که در خلاصه کردن مقالات علمی-پژوهشی از «شهر تهران» خارج نشوم ولی وسوسه‌های زیادی باعث می‌شوند که از قراری که با خودم گذاشتم بگذرم و مقالات دیگری را هم خلاصه کنم و شما را دعوت کنم که نگاهی به آنها بیاندازید. یکی از این مقاله‌ها، مقاله‌ای است در مورد سبک‌زندگی کارگران جنسی (روسپیان) در شهرهای اصفهان و یزد. این مقاله را اتفاقی زمانی که به دنبال محتوای کاملا متفاوتی می‌گشتم پیدا کردم و چون برایم جالب بود، یک نفس تا آخر خواندم.

از نظر جامعه‌شناسی تا جایی که من متوجه می‌شوم ایراداتی به این مقاله وارد است، مثلا استفاده کردن از صفاتی مثل «ناپسند» یا علامت تعجب‌های زیاد یا متنی در مدح خانواده و حفاظت از ناموس، نگارش مقاله نیز ایراداتی دارد که از آن بگذریم.

اما نویسندگان این مقاله تلاش کرده‌اند تا با بررسی زندگی یازده زن روسپی (کارگر جنسی) با روش پدیدارشناسی، تجربه زیسته این زنان را مورد مطالعه قرار دهند. از این یازده زن که در زمان مصاحبه میانگین سنی آنها (۳۰) کوچکترین فرد آنها (۲۱) و بزرگترین آنها (۴۵) سال است، هیچ‌کدام تحصیلات دانشگاهی ندارند، دو نفر مجرد، دو نفر متاهل و مابقی مطلقه هستند.

icrse_report_cover

هیچ‌چیزی در مورد ما بدون ما (نمی‌تواند گفته شود)* شعار جنبش‌های حقوق کارگران جنسی

در مورد فروش خدمات جنسی به یاد داشتن نکات زیر به نظرم مهم هستند:

اول:  خرید و فروش خدمات جنسی یکی از داد و ستدهای رایج اجتماعی از زمان‌های بسیار دور بوده است، در برخی جوامع حتی حالت مناسک مذهبی داشته مثل هند، مصر، یونان، ژاپن و ایران. با استقرار نظام شهری، خرید و فروش خدمات جنسی در بافت شهری متمرکز شد، در قرن پانزدهم برخورد با زنان کارگرجنسی شدت گرفت و سیاستی اتخاذ شد که این زنان باید پوششی متفاوت با دیگران داشته باشند که قابل شناسایی باشند مثلا تراشیدن موی سر یا قرمز کردن موها. از اواخر قرن نوزدهم مسئله بهداشت و سلامت و حتی حقوق کارگران جنسی مطرح شد و مورد توجه قرار گرفت و تا امروز موضوع بحث حقوق‌دانان و جامعه‌شناسان باقی ماند.

دوم: آیا خرید و فروش خدمات جنسی جرم است؟ امروز این بازار که شامل خرید و فروش غیرقانونی انسان‌ها نیز می‌شود، بازاری بزرگ است و پول زیادی در آن رد و بدل می‌شود، در واقع کارگران جنسی شاید مانند دیگران کارگران بهره چندانی از این بازار ندارند، اما از اساس آیا اگر من به واسطه بدن خود خدماتی را به کسی بدهم و پولی بابت آن بگیرم جرمی مرتکب شده‌ام؟ آیا فروش خدمات جنسی آنطور که برخی معتقدند «تن فروشی» است؟ آیا اساسا شخص می‌تواند «تن» خود را بفروشد؟ خریدار مجرم است یا فروشنده؟ در کشورهای مختلف قوانین مختلفی برای خریدار و فروشنده وجود دارد، در برخی کشورها خریدار مجرم است و در برخی دیگر فروشنده و در برخی هیچ‌کدام.

سوم: مسئله دیگر مسئله اخلاق و شان اجتماعی است. همین پرسش ساده که آیا پول گرفتن در برابر خرید و فروش خدمات جنسی کاری اخلاقی است یا خیر؟ داغ ننگی که به واسطه فروش خدمات جنسی بر زنان می‌خورد (ننگی که مشتریان مرد آنها تحمل نمی‌کنند). اخلاق در چه بستر اجتماعی- اقتصادی باید بررسی شود؟ کارگران جنسی و فروش خدمات جنسی در بیشتر جوامع بیشتر از آن‌که حساسیت عمومی را در حوزه‌های اقتصادی برانگیزد در حوزه‌های اخلاقی برمی‌انگیزد. سویه‌ کاملا مخالف شرف و ناموس که نقش پررنگی در جامعه به آنها داده می‌شود.

برگردیم به مقاله؛  این مقاله از این جهت برایم جالب بود که عموما در ذهن ما تصاویر کلیشه‌ای از تجربه زیسته و یا سبک زندگی زنان کارگر جنسی وجود دارد. این مقاله و مقالاتی از این دست به ما نشان می‌دهد که کلیشه‌ها درست هستند یا نه؟  جواب این است که در بسیاری موارد نیستند و در برخی موارد هستند. در هر صورت به جای حدس زدن و داستان بافتن بهتر است از خودشان بشنویم

در مورد سبک زندگی مقاله به نوع پوشش و نوع مصرف اشاره دارد. مصرف لوازم آرایش بسیار زیاد، حساسیت به بدن و به قول نویسندگان مقاله «مدیریت ظاهر» است. اما نکته جالب در همین مقاله اشاره به این موضوع است که پوشش این زنان در فضای عمومی از مانتوهای تنگ و چسبان و آرایش‌های بسیار تند تا حجاب چادر و مقنعه متفاوت بوده است.

در ساختار ارزشی و اعتقادی، برخی از این زنان معتقد به خدا و به جای آورنده مناسک مذهبی بودند و حتی برای موفقیت در شغل خود دعا می‌کردند! برخی دیگر به خدا معتقد بودند اما مناسک مذهبی را به جای نمی‌آوردند و برخی اعتقادی نداشتند. نکته‌ای که در مورد ارتباط با خانواده نیز صادق است، تعدادی ارتباط منظم و پایداری با خانواده داشتند و یا در مقابل آنها احساس مسئولیت می‌کردند و تعداد دیگری نه. تنها یکی از زنان این تحقیق در حضور همسر خود و در خانه مشتریان خود را می‌پذیرفت که همسرش متقابلا روابط جنسی خارج از ازدواج خود را به خانه می‌آورد.

آیا همه زن‌ها از اول بیکار بودند؟ خیر. اما معتقد بودند که آن شغل‌ها سنگین بوده و حقوق پایینی داشته، یکی از زنان این تحقیق در گذشته شغل‌هایی مانند کارمند حوزه علمیه و حراست دانشگاه را در کارنامه خود داشتند.

ویژگی خانوادگی این زنان در این مقاله در دو دسته بی‌توجهی و آزارجنسی در زمان کودکی دسته‌بندی شده است. برخی خانواده‌ها توجهی به معاشرت‌های دخترانشان نداشته‌اند و برخی دیگر نسبت به آزار جنسی دختران کوچک خود در خانه بی‌تفاوت بوده‌اند.

مسئله دیگری که در یافته‌های این پژوهش به آن اشاره شده است، مسئله «داغ ننگ» است، مسئله‌ای که باعث طرد اجتماعی شده و این زنان را به معاشرت با همکاران خود و یا همان‌طور که قبلا نوشتم به اجتماعات خاص سوق می‌دهد.

پیشنهاد می‌کنم مقاله را بخوانید، غیر از اشکالاتی که ابتدای نوشته گفتم، نگاهی به تجربه زیسته زنان کارگر جنسی انداختن و دقیق شدن در آن به جای از دور باورهای اجتماعی نسنجیده و بررسی نشده را تکرار کردن امکان بیشتری برای بحث می‌دهد.

برای من بحث خرید و فروش خدمات جنسی، بحث پیچیده و مبهمی است. نظریات مختلفی حتی از سوی جریان‌های فمینیستی دانشگاهی در مورد این موضوع وجود دارد که هرکدام نکات مثبت و منفی خود را دارند و در جامعه ما این بحث هنوز جای بسیار زیادی برای باز شدن دارد، از هیاهوی سیاسی و اخلاق روزمره که بگذریم پدیده‌ای است که باید در مورد آن اندیشید. مطمئنا که خرید و فروش انسان‌ها، کارتل‌های بزرگ فحشا، شکل سازمان‌دهی شده و استثمارگر این پدیده حسابشان از اخلاق فردی و اختیار افراد جداست.

مشخصات مقاله:

بررسی تجارب زیسته زنان روسپی (مطالعه موردی شهرهای اصفهان و یزد)

پدیدآورنده‌ها: ربانی خوراسگانی، علی؛ قانع عزآبادی، فرزانه

نشریه پژوهش‌های راهبردی امنیت و نظم اجتماعی: پاییز ۱۳۹۴، شماره ۱۰، صفحه ۴۹ تا ۶۸

 

سیمای زنی مجرد در میان جمع

یک هفته پیش، جایی برای سه‌شنبه شب در یک رستوران رزرو کردم، در واقع رستوران کوچکی نزدیکی خانه‌ام هست که دو سه ماه پیش وقتی با دوستی در کوچه‌های اطراف پرسه می‌زدیم پیدایش کردیم و شامی آنجا خوردیم. شماره موبایلم را گرفته بودند و مسیج داده بودند که برنامه خاصی دارند، اشاره‌ای به شب ولنتاین نکرده بودند اما خوب مشخص بود که برنامه برای این مناسبت است، یک جا گرفتم. از وقتی جا را گرفتم با خودم وارد نبردی شده بودم، یک نفر در سرم می‌گفت برو، خیلی خوب و بامزه است و یک نفر می‌گفت بری تنهایی رستوران؟ در شب عشاق؟ واقعا که!

سه‌شنبه شب، ساعت هشت و نیم رسیدم به خانه، اول تصمیم گرفتم که نروم، شام هم در خانه حاضر بود و خسته بودم و آماده کنسل کردن برنامه. از همه بیشتر اما انگار می‌ترسیدم، راحت نبودم و حتی خجالت می‌کشیدم. آخر سر بر خودم غلبه کردم، لباس عوض کردم و راه افتادم. پیاده رفتم تا رستوران و اسمم را گفتم و در برابر سوال پذیرش که گفت تنها هستید با لحنی مشکوک و خنده گفتم: بله. خندید و گفت: خیلی هم خوب. مرد بسیار جوانی بود با موهای بلند و دستبندهای زیاد روی هر دو مچ دست، راهنمایی کرد که پشت میزی بنشینم، میز کوچکی بود که دو صندلی داشت، انتهای سمت راست سالن رستوران بود.

وقتی نشستم و نگاهی به اطراف کردم، متوجه شدم از جایی که نشستم به بخش زیادی از سالن مربع شکل رستوران مسلطم. جای بزرگی نبود و علاوه بر میز من شاید هفت یا هشت میز دیگر آن‌هم نه خیلی بزرگ در سالن بود. پسری که پذیرایی را برعهده داشت، منوی غذا را به دستم داد و گفت صندلی اضافه را برمی‌دارد. یک منوی دست‌نویس که غذاهایی با اسم‌های بامزه روی آن نوشته بود. اسم‌هایی مثل : «امشب را فراموش نخواهم کرد»، «خوشمزه‌ترین غذایی که خوردم»، «یادگاری بزرگ» و … که هرکدام شرح و تفصیلاتی هم داشتند که نشان می‌داد محتویاتش چیست و چطور پخته شده، من «یادگاری بزرگ» را سفارش دادم، ترکیبی بود از بادمجان و انواع سبزیجات که در یک رول نان کامل پیچیده شده و سرخ شده بود با یک سس مخصوص که سیر هم داشت. موزیک ملایمی زنده اجرا می‌شد. پسر وقتی سفارشم را می‌گرفت  برایم توضیح داد که قرار بوده موزیک جدی‌تری داشته باشند ولی به خاطر ایام عزاداری تلطیف کرده‌اند.

اطرافم را نگاه کردم. به جز من دو میز دیگر هم آدم‌های تنها بودند، یکی خانم یکی آقا. یک میز دیگر یک خانم مسن بود و یک خانم جوان که از روی شباهتشان به نظرم مادر و دختر بودند و سخت هم مشغول گفتگو، فکر کردم که حتما جریان مهمی اتفاق افتاده و اصلا شاید برای اینکه بتوانند راحت حرف بزنند آمده باشند رستوران. دو سه میز هم زوج‌های جوان بودند با انواع کادوها و میزهای دیگر خانواده‌هایی بودند با بچه‌های کوچک و بزرگ. شاید در مجموع سی یا سی و پنج نفر بودیم. زنی که مثل من تنها آمده بود، درست در امتداد میز من نشسته بود و برای دیدنش باید گردنم را می‌چرخاندم و خوب این کار را کردم. به نظرم از من بزرگتر بود، غذایش را گرفته بود و داشت روی موبایلش چیزی را می‌خواند یا می‌دید، چون خیلی جدی و با تمرکز به آن خیره شده بود. مردی که تنها بود درست پشت سر زن بود و داشت با حوصله غذا می‌خورد، از من جوان‌تر بود خیلی. شاید بیست و دو سه ساله حتی.

من برای کار کردن عموما به کافه می‌روم، قرارهایم را در رستوران یا کافه می‌گذارم، همیشه در کافه‌ها و رستوران‌ها کاری برای انجام دادن دارم یا کسی که با او حرف بزنم، اما این بار هیچ کاری نداشتم و کسی هم نبود که با او حرف بزنم. احساس می‌کردم بیخود و بی‌جهت به مردم نگاه می‌کنم و دلم نمی‌خواست به نظرعجیب بیایم. آیا عجیب بودم؟

پسر هفت‌ساله‌ام را در خانه گذاشته بودم و بدون اینکه کار واجبی داشته باشم آمده بودم رستوران: احساس گناه. فکر کردم که بچه خوابیده و پرستار هم آنجاست.

یک عالم کار نیمه‌تمام داشتم که می‌توانستم مثل هر شب دیگری بمانم خانه و آنها را پیش ببرم: احساس گناه.

از همه مهمتر تنها بودم و مناسک رفتن به رستورانی با موزیک زنده را در شبی خاص اجرا می‌کردم: احساس شرم.

در تمام مدتی که این فکرها را می‌کردم، معذب بودم و کم مانده بود غذا نخورده بلند شوم، پالتوم را بپوشم و بروم، در واقع فرار کنم اما نشستم. به جماعتی فکر کردم که دور هم در یک سالن نه چندان بزرگ نشسته بودیم و ظاهرا ربطی به هم نداشتیم، به نظرم حضور همه آنها در رستوران موجه بود، خانواده‌ها و زوج‌ها حتی مادر و دختری که هنوز هم تند تند مشغول حرف زدن بودند، همه به جز من و آن زن دیگر که سرش توی موبایلش بود و مردی که داشت با حوصله غذا می‌خورد. از هیجانی که موقع رزرو کردن جا داشتم خبری نبود. کتابی هم نداشتم که بخوانم. در کیفم به جز عینک و کیف پول و موبایل و کلید خانه‌ام فقط یک دفترچه یادداشت و یک مداد داشتم.

تهران شهر هفتاد و دو ملت است، آدم‌هایی متفاوت و رنگ و وارنگ را در خود جا داده، با امکانات متنوعی که برای زندگی به روی آنها گشوده است (البته به نسبت پولی که خرج می‌کنید)، تقریبا بهترین مجال در بین شهرهای ایران برای سبک زندگی‌های متفاوت. اما آیا فضاهای عمومی و البته افکار عمومی آمادگی‌ پذیرش زنان و مردانی که خلاف قاعده سنتی اکثریت زندگی می‌کنند را دارند؟ خوب من آنجا نشسته بودم و به نظر نمی‌رسید که بحرانی داشته باشم، آیا یک زن تنهای سی و چند ساله که شب به یک رستوران کوچک محلی می‌رود خارج از قاعده است؟ مطمئن نبودم.

داشتم در مورد فضاهای عمومی در شهر و زنان و فلان و بهمان برای خودم نظریه می‌بافتم که ناگهان فکر کردم که من! خود من چقدر آمادگی خارج شدن از تعاریف جریان اصلی را دارم. آیا اگر کسی، به‌خصوص مردی آن سوی میز نشسته بود باز هم با اینکه بچه در خانه خواب بود و کارهای نیمه‌تمام روی دستم مانده احساس بدی داشتم؟ یا خودم را موجه و معقول می‌دانستم؟ ترس خارج شدن از قاعده‌ای که روز و شب از رسانه‌های جریان اصلی تبلیغ می‌شود، خارج شدن از چیزی که برای سال‌های طولانی سبک زندگی من بوده، به چالش گرفتن ایده «غمگین بودن تنهایی».

من هیچ‌وقت در زندگی فکر نکردم که در مسیر جریان اصلی حرکت می‌کنم، 1461469_560608197340736_153964729_nاما زندگی نشان داده که همیشه چالش‌های عمیق‌تری برای برداشتن هست. همیشه چیزی وجود دارد که تو تا امروز به آن فکر نکرده باشی یا خودت را در معرض آن قرار نداده باشی یا از آن حتی خبر نداشته باشی. «تنها بودن» به معنای در «رابطه عاشقانه نبودن با هیچ مردی و به هیچ شکلی» برای من یکی از اینهاست، یک چالش جدید که عمیقا درگیرم می‌کند. چالش تنها بودن برای یک زن نه چالش او تنها، که انگار چالش همه اطرافیان اوست. هرکسی شما را ببیند اگر اولین سوالش نباشد قطعا سوال دوم یا سومش این است که آیا کسی در زندگی شما هست یا نه؟ همیشه گفتن «نه» به معنای دیدن واکنش‌های عجیب و غریب است یا واکنش‌هایی با این معنی که «ای وای کسی تو را نخواسته؟ متاسفم» یا آنها که نزدیک‌ترند اینکه «پس فلانی و بهمانی چی شدند؟» تازه اگر بگویید که عمدا انتخاب کرده‌اید که زمانی تنها باشید، با تعجب نگاهتان می‌کنند و لابد ته دلشان می‌گویند: «بیچاره! می‌خواهد خودش را از تک و تا نیندازد.» برای من تجربه این موقعیت تجربه جدیدی است. همیشه آدم‌هایی در زندگی داشتم که از جیبم بیرون بیاورم و به دنیا و حتی به خودم نشان بدهم و دنیا دست از سرم بردارد و خودم هم خیالم راحت باشد که همه چیز خوب است، این بار تصمیم گرفته‌ام جیبم را خالی نگه دارم

 فکر کردن به اینکه اگر فقط یک نفر دیگر آن سوی میز نشسته بود، من به راحتی مشغول خوردن غذا بودم و هیچ‌کدام از این فکرها و تشویش‌ها را نداشتم ناگهان راحتم کرد، حتی باعث شد به خودم بخندم. کسی نبود، هدیه‌ای در کار نبود، با این حال موزیک خوب بود، فضای رستوران خوب بود، آدم‌ها به نظر کاری با من نداشتند و من یکی دو ساعتی فرصت داشتم که بدون اینکه کار کنم، یا چیزی بخوانم، یا با کسی معاشرت کنم فقط به صندلی چوبی طرح لهستانی رستوران تکیه بدهم و غذا بخورم، اگر خودم به خودم عادت می‌کردم، احتمال اینکه شهر هم یک روزی به من و امثال من عادت کند زیادتر بود. شب پیاده برگشتم، کمی هم ترسیدم و یک جایی را دویدم که زودتر به روشنایی چراغ برسم، به خانه که رسیدم از شدت هیجان حال و هوای هجده‌ سالگیم را داشتم.

 

ملیفیسنت؛ بوسه شاهزاده زیبای خفته را بیدار نمی‌کند

ملیفیسنت را به دعوت «گروه آینده‌پژوهی و هنر» انجمن آینده‌نگری دو هفته پیش دیدم و فکر کردم شاید بد نباشد یادداشت‌هایم را کوتاه جمع‌بندی کنم. فیلم روایت متفاوتی است از «زیبای خفته»، روایتی که این بار از خوابیدن زیبا شروع نمی‌شود بلکه از سال‌ها قبل شروع ‌می‌شود. از روایت کودکی دیوی که سالها بعد زیبا را به خوابی سنگین نفرین می‌کند. یک زن! زنی که کودکی زیباست با بال‌هایی که نشانه‌گان قدرتش هستند و عاشق مردی می‌شود که انسان است اما از نظر ملیفیسنت انسان متفاوتی است و دشمن او نیست. داستان با روایت عشق این دو نفر آغاز می‌شود، ملیفیسنت و انسان مرد. عشقی که شاید هر مخاطبی تا آن لحظه سرنوشت‌ساز باور می‌کند که واقعی است و واقعی‌تر از آن وجود ندارد.

در قصه‌ای که همه ما از کودکی شنیده‌ایم یک زن زیبای جوان به خواب می‌رود و شاهزاده‌ای با بوسه‌ای از عشق واقعی بیدارش می‌کند. یک زن خوابیده‌ بی‌اراده و بی‌کنش در برابر یک شاهزاده عامل و زیبا و عاشق. ملیفیسنت مقابله با آن روایتی است که واقعی می‌دانیم و بارها دیده‌ایم و ذهن اجتماعی آن را باور دارد. کمترین فایده‌ چنین چالشیقدم گذاشتن به یک بازی ذهنی راهگشاست که باعث می‌شود افق‌های متفاوتی برای ذهن باز شود، ملیفیسنت با ذهن مخاطب این کار را می‌کند، تلاش می‌کنم گزاره‌هایی که برای من با این فیلم باز شد را خیلی کوتاه بنویسم.

malificent

برخیزید و کنار من بایستید

ملیفیسنت دختر کوچک و زیبایی که بزرگ شده و زنی قدرتمند است با بال‌هایی بزرگ، به جنگ لشکر پادشاهی می‌رود که همه مرد هستند. زن در صحنه ابتدایی تنهاست و پادشاه مرد پیر با تاج بر سر و لشکری از مردان او را مسخره می‌کنند و به او می‌خندند. وقتی جنگ شروع می‌شود ملیفیسنت به طبیعت پیرامونش دستور می‌دهد که «برخیزید و کنار من بایستید» و طبیعت به ظاهر بی‌جان اطراف جان می‌گیرد و با تمام خشمش با لشکر مردان پادشاه می‌جنگد و آنها را شکست می‌دهد. این نبرد مثل یک رویایی تاریخی می‌ماند که وارونه روایت می‌شود: زنی بال‌دار و دیو به کمک طبیعت بر لشکری از مردان پادشاه پیروز می‌شود.

آسیب‌پذیری ویرانگرعاشقانه زن به مرد

اتفاقی قدیمی و دستمالی‌ شده که این بار متفاوت روایت می‌شود. ملیفیسنت بعد از پیروزی در جنگ و زمانی‌که در اوج قدرت است به مردی که زمانی به او دل باخته بوده اعتماد می‌کند و در آغوش او به خواب می‌رود. به خاطر اعتمادش، سلاح‌هایش را زمین می‌گذارد و آسیب‌پذیر می‌شود. مرد به خاطر گرفتن قدرت و منصب پادشاهی به عشق ملیفیسنت خیانت می‌کند، قدرت را به جای عشق انتخاب می‌کند و بال‌های ملیفیسنت که نماد زیبایی و قدرت منحصر به فرد او هستند از بدن او جدا می‌کند و برای پادشاه در بستر مرگ هدیه می‌برد. به ازای این خوش‌خدمتی دختر پادشاه و منصب پادشاهی را جایزه می‌گیرد. تا اینجای روایت چیز جدیدی نیست، اما ماجرا با بیدار شدن ملیفیسنت متفاوت روایت می‌شود، ملیفیسنت بیدار می‌شود و نعره‌ای از درد می‌زند، نعره‌ای که به آسمان می‌رسد. ملیفیسنت با تمام وجود رنج و درد را حس می‌کند و البته بلند می‌شود و به راه می‌افتد، به جای بال‌هایش همدستی قابل اعتماد پیدا می‌کند و سرزمینش را امن می‌کند اما با نفرت، با خیال انتقامی که به خوبی برای مخاطب قابل درک است. انگار که ملیفیسنت زیبایی باشد که خفته و به جای بوسه، خنجر نصیبش شده باشد.

مردی خیانت می‌کند، زنی زن دیگری را نفرین می‌کند

ملیفیسنت با اشکی در چشم که به سختی دیده می‌شود نوزادی را که حاصل خیانت عشقش به اوست نفرین می‌کند. نفرینی که حاصل اعتماد او به یک مرد به ظاهرعاشق‌پیشه است، اعتمادی که بال‌هایش را از او گرفته و رنج نصیبش کرده. این نفرین دختر نوزاد را در شانزده سالگی اسیر خواب می‌کند. خوابی که بیداری از آن فقط یک شرط دارد: بوسه‌ای از عشق حقیقی. چیزی که ملیفیسنت قانع شده است وجود ندارد و پدر دختر، یعنی همان خائن به اعتماد ملیفیسنت، هم مطمئن است که وجود ندارد. تفاوت فیلم ملیفیسنت با زیبای خفته این است که ما این بار روایت دیو را شنیده‌ایم و با نفرینی که می‌کند هم‌ذات‌پنداری می‌کنیم. قصه فقط یک راوی ندارد، این بار راوی را می‌بینیم که هرگز ندیده بودیم و به آن فکر نکرده بودیم.

از نفرت به عشق، از زنانگی هترونرماتیو به مادری

ملیفیسنت در اوج نفرت است، در اوج نفرت و اوج قدرت، قدرتش را از نفرت می‌گیرد. اما در عین حال شاهد بزرگ شدن دختری است که نفرین کرده. ملیفیسنت شاهد بزرگ شدن انسان است در طبیعت، مرد خائن محصور در قصر تاریکش برای جنگ آماده می‌شود. قصری تیره، حفاظت شده و خالی از عشق. مرد حتی از شدت ضعف و ترس آخرین دقایق زندگی زنش را هم نمی‌رود که ببیند. ژولیده و ترسیده و مالیخولیایی‌طور. ملیفیسنت اما شاهد زندگی است، تماشا می‌کند، لذت می‌برد و می‌تواند گام به گام از نفرت فاصله بگیرد، چرخشی که از عشق شروع شده به رنج رسیده در نفرت اوج گرفته و آرام آرام به سمت عشق می‌رود. این بار عشقی که قدرتمند است و به سوی زنی دیگر روانه می‌شود و نه مردی دیگر.

 بوسه عشق زنانه؛ قدرتمندی متفاوت در عشق 

اکثر زن‌ها معتقدند عشق آنها را ضعیف می‌کند، از پا می‌اندازد و آسیب‌پذیر می‌کند. در ملیفیسنت هم این اتفاق می‌افتد، او با ارزش‌ترین دارایی‌اش را به پای عشق مردی می‌گذارد که بدترین خیانت را به او می‌کند. ملیفیسنت هم اشک می‌ریزد، رنج می‌کشد و نفرت می‌ورزد و زنی دیگر را نفرین می‌کند، اما چون زندگی می‌کند و شاهد زیستن و بالیدن یک زندگی زنانه در طبیعت است جای نفرتش با عشق عوض می‌شود. مادری دختری را در قلبش احساس می‌کند که حاصل خیانت معشوقش به او بوده است. همین پیوند قدرتمند است که در نهایت او را پیروز می‌کند، پیروزی که با عشق و بخشش همراه است. حتی لحظه‌ای قبل از پیروزی نهایی به مرد می‌گوید که تمام کنیم این بازی را و مرد نمی‌فهمد و قبول نمی‌کند و کشته می‌شود و ثمره آن خیانت که زنی دیگر است پادشاه سرزمین واحدی می‌شود که همه آن مردان با همه قدرت و نفرتشان برای متحد کردن آن از ملیفیسنت شکست خوردند.

 مردانگی و زنانگی هژمونیک در برابر مردانگی و زنانگی سازگار

در فیلم چند تیپ زن و مرد وجود دارد. روایت آلترناتیو ملیفیسنت از سرنوشت این مردان و زنان شروع می‌شود. مردانگی هژمونیک پادشاه پیر سرزمین انسان‌هاست با لشکر مردان جنگجو. با سلطه حرفه، فناوری، ابزار. مردانگی هژمونیک صاحب همه منابع اقتدار رسمی و سنتی است. به دنبال برنده شدن از طریق رقابت، جنگ و حتی خیانت. تصاحب زنانی که در انتقال قدرت جا به جا می‌شوند. مردانی هم هستند که هم‌پیمان زنان هستند، همانقدر قدرتمند اما جنسی متفاوت از قدرت، قدرتی که می‌تواند هم‌پیمان زنان باشد، هم‌پیمان طبیعت. زنان هم متفاوتند، زنانی صاحب همه اقتدار سنتی و رسمی. دختر پادشاه، زیبا، مادر و فرمانبردار. ملیفیسنت هم هست: قدرتمند است اما آسیب‌پذیر هم هست، نفرت می‌ورزد اما قادر است عشق هم بورزد. مادر نیست اما می‌تواند برای کسی که او را نفرین کرده مادری کند. راوی ملیفیسنت می‌گوید که این اخری پیروز نهایی است.