از زندگی و جامعه

برای دوستان سوگوارم؛ «دیگر دلم برای او تنگ نمی‌شود»

  «از دست دادن» بخش اجتناب‌ناپذیر زندگی ماست، «از دست دادن‌»‌هایی که اغلب در اختیار و کنترل ما نیست، آدم‌ها، موقعیت‌ها حتی چیزهای کوچک و به ظاهر بی‌اهمیتی که دوست داریم را از دست می‌دهیم. «از دست دادن» بخش مهمی از زندگی ما هم هست چون اغلب از ما آدم‌های دیگری می‌سازد. بعضی‌ها مدت‌های طولانی در سوگواری «از دست دادن»ها می‌مانند، بعضی‌ها سخت و کینه‌توز می‌شوند، بعضی‌ها هم نرم‌تر و مهربان‌تر به زندگی.

این روزها دوستان زیادی در اطراف من سوگوار هستند به دلایل مختلف، این نقل قول از کتابی که می‌خوانم من را یاد همه آدم‌های سوگوار انداخت، آنها که می‌شناسم و آنها که نمی‌شناسم و با سوگواری‌های کوچک و بزرگ درگیرند و آرزو می‌کنم که از سوگواری‌هایشان سبک بگذرند.

grief-and-loss-21376704

« دیگر دلم برایش تنگ نمی‌شود. بیشتر اوقات به هرحال این‌طور است. من می‌خواهم. آرزو می‌کنم که می‌توانستم ولی متاسفانه این حقیقت است: زمان التیام‌دهنده‌ است. زمان التیام می‌دهد چه تو دوست داشته باشی چه نه و کسی کاری در این مورد نمی‌تواند انجام دهد. اگر مراقب نباشی، زمان هرچیزی که تو را زمانی آزار داده با خود خواهد برد، هرچیزی که از دست داده‌ای را با خود می‌برد و آن را با دانش جایگزین می‌کند. زمان یک ماشین است: درد تو را به تجربه تبدیل می‌کند… تو را ناچار خواهد کرد که به جلو بروی و حق انتخابی برایت باقی نمی‌گذارد.»

“I don’t miss him anymore. Most of the time, anyway. I want to. I wish I could but unfortunately, it’s true: time does heal. It will do so whether you like it or not, and there’s nothing anyone can do about it. If you’re not careful, time will take away everything that ever hurt you, everything you have lost, and replace it with knowledge. Time is a machine: it will convert your pain into experience… It will force you to move on and you will not have a choice in the matter.”

― Charles Yu, How to Live Safely in a Science Fictional Universe

 

Advertisements

با مدرسه چه کنیم؟ چهار پیشنهاد برای پدر و مادرها

در روزهای منتهی به #اول_مهر در شبکه‌های اجتماعی و گپ‌های دوستانه و خانوادگی خاطرات غم‌انگیزی از دوران مدرسه آدمها شنیدم، بخش قابل توجهی از نوشته‌هایی که خواندم خاطرات ترسناکی هستند که حتی بعد از سالها روایت شدن آدم را تکان می‌دهد.

 من البته خاطره ترسناک یا خیلی غم‌انگیزی از مدرسه ندارم ولی مثل همه بچه‌هایی که در دهه‌های شصت و هفتاد مدرسه رفتند برایم بدیهی است که دوران کودکی و نوجوانیم در مدرسه بسیار بهتر از آنچه گذشت می‌توانست باشد. از بین بردن صدمات آن آسیب‌ها برای خیلی‌ها ممکن است کار آسانی نباشد

اما حالا من نه تنها یک بچه هفت هشت ساله نیستم بلکه مادر یک بچه هشت ساله‌ام و به عنوان مادر از دوسالگی بچه با «نهاد آموزش» در شکل مهدکودک و مدرسه در ارتباط. به تناسب سال‌هایی که همراه پسر کوچکم با مهد کودک‌های مختلف و مدرسه سر و کله زدم مادران و پدرانی را دیدم که در برابر مدرسه مواضعی از «جنگ» تا «تسلیم کامل» داشتند، ناله می‌کردند و ناراضی بودند یا بی‌تفاوت و در اختیار مدرسه

به نظرم رسید به مناسبت اول مهر تجربیاتم را مروری بکنم، شاید از بستر همفکری‌های کوچک اتفاقات بهتری برای مدرسه‌ها و مدرسه‌ بروها بیافتد.

قبل از مرور تجربه‌ها شاید باید توضیح بدهم که من در مجموع از نهاد عمومی آموزش دفاع می‌کنم. به نظرم بیرون آمدن آموزش از زیر سیطره فضای خصوصی و به خصوص خانواده اتفاق خوبی است. امکان نقد و نظر را باز می‌کند، جامعه‌پذیری بچه‌ها را بهتر پیش می‌برد و حوزه عمومی را در برابر کودکان پاسخ‌گو و مسئولیت‌پذیر می‌کند. مدرسه از زمان پیدایش تا حالا تغییرات زیادی کرده و اشکالات زیادی هم هنوز دارد و به احتمال زیاد خواهد داشت ولی حداقل به ذهن من چاره دیگری به جز نهاد عمومی برای آموزش نمی‌رسد. در یک نظام آموزشی درست که مثل ایران به سمت خصوصی شدن و کالایی شدن نرفته باشد، نهاد عمومی آموزش می‌تواند نابرابری‌های اقتصادی را تا حدی بپوشاند و امکان دسترسی همه گروه‌های اجتماعی را به آموزش پایه فراهم کند. دوباره تاکید می‌کنم که نظام فعلی آموزش در عرضه آموزش ابتدایی و پایه اشکالات جدی و فراوانی دارد ولی از نظر من این ربطی به وجهه‌های مثبت آن  ندارد.

اینها را گفتم که بگویم به نظرم در ارتباط با مدرسه در نظر گرفتن گزاره‌هایی که خواهم گفت می‌تواند کمک کننده باشد یا دست کم برای من بوده است. در چه راستایی؟ در راستای تجربه بهتر از آموزش، آزادی تفکر، آموختن تفکر انتقادی و امکان شناخت واقعی‌تر از دنیای اطراف برای کودکان و نوجوانان.

images

اول: مدرسه مهم است اما خیلی جدی نیست

زمانی که من یک بچه مدرسه‌برو بودم، مدرسه و قواعد و آزمون‌ و دانشش حرف اول را در زندگی من می‌زد. کل خانواده مدافع بی‌چون و چرای مدرسه در حالت کلی بودند. راهی به جز مدرسه در ذهن من نبود، دست‌کم در سال‌های ابتدایی نبود. امروز هم همین رویکرد در بسیاری از خانواده‌ها هست، آنها را می‌بینم که با اضطراب و نوعی سختگیری وسواس‌گونه آموزه‌های مدرسه را پیگیری می‌کنند، در آن شکی ندارند مگر در جزئیات. در بیشتر موارد ایرادشان به مدرسه این است که چرا «جدی» نیست و چرا سختگیرانه‌تر ایده‌های خودش را به بچه‌ها الغا نمی‌کند. کم دیدم خانواده‌هایی که مدرسه را مهم بدانند به این معنی که با دقت خط آموزشی و آنچه برای بچه اتفاق می‌افتد را دنبال کنند ولی در عین حال به بچه آموزش بدهند که بسیاری چیزهایی که می‌آموزد تنها یکی از هزاران است و نباید خیلی جدی گرفت

دوم: قدرت بخشی به کودکان و نوجوانان در برابر بزرگسالان (نهاد خانواده یا آموزش)

جامعه ما هنوز هم تا حد زیادی قدرت را از کودکان و نوجوانان با این ایده که آنها صلاح خود را نمی‌دانند می‌گیرد. کودکان و نوجوانان ما دائما می‌شنوند که :

بزرگ بشی می‌فهمی

من خیر و صلاح تو رو بهتر می‌دونم

تو هنوز بچه‌ای

از یه بچه بعیده این حرفها

و ….

بخش مهمی از این قدرت‌بخشی به عهده والدین یا مراقبان بزرگسال کودکان است. باید به بچه‌ها اعتماد کرد و این قدرت را در نظر گرفت که صلاح خود را در زندگی که تجربه می‌کنند اول «بیان کنند» و بعد برای آن به درستی «تلاش کنند». به گمانم نهاد آموزش در ایران از این جهت بسیار بد عمل می کند. قدرت بخشیدن به کودکان و نوجوانان عموما عیب تلقی می‌شود و معیارهای ارزش‌گذاری مبتنی بر «فرمان‌برداری» و یکجور «ادب منفعلانه» است. گوش دادن و جدی گرفتن کودکان و نوجوانان، صدا بخشیدن به آنچه آنها برای زندگی خود می‌پسندند و ارزیابی دقیق آن تنها راه حل برای پرورش نسلی منتقد و پیشروست . به بچه‌ها گوش کردن، از آنها یاد گرفتن، طرف بحث قرار دادن و شیوه تحلیل را یاد دادن و یاد گرفتن. بسیاری از خانواده‌هایی که در این چند سال دیده‌ام خودشان در این زمینه ضعف‌های جدی داشته‌اند. در بعضی از مدارس، معلمان و مدیر و ناظم چنان اعمال قدرت و نگاه از بالایی دارند که خود من با وجود این همه ادعا در برابر آنها و در لحظه اول احساس بی‌قدرتی و ندانستن می‌کنم. با این اعمال قدرت بی‌چون و چرا و «من بهتر می‌فهمم‌ها» باید جنگید.

سوم: بدیهی نگرفتن «آنچه هست» و پرداختن به «آنچه می‌تواند باشد»

باید باور کنیم که در دنیای ما هیچ‌چیزی بدیهی نیست، با بدیهی گرفتن امور شیوه تفکر خلاقانه را در کوکان و نوجوانان می‌کشیم. مدرسه در نظام آموزشی ما وظیفه بدیهی کردن آنچه هست را بر عهده گرفته است. همه چیز از اول تا آخر مشخص و معلوم است و بدیهی انگاشته می‌شود. اما واقعیت آن است که تجربه هر کودک یا نوجوانی در برخورد با دنیای اطراف یگانه است. کشتن این تنوع منجر به تربیت آدم‌هایی می‌شود که تنها خط عمومی زندگی را دنبال می‌کنند و جرئت بیرون زدن از خط را ندارند. باید با مدرسه بر سر این موضوع جنگید. به نفع ماست که به عنوان بزرگترها که در تقسیم قدرت فعلی اجتماعی صدا و وزن بیشتری داریم، هم‌پیمان کودکان و نوجوانان باشیم. به آنها در بدیهی نگرفتن آنچه هست کمک کنیم و اگر بلدیم یاد بدهیم چطور ارزیابی کنند و راه  دراز آموزش در یک نهاد عمومی  را طی کنند. به جای درخواست برای کلاس تست و آموزش سختگیرانه ریاضی و علوم و بدیهی گرفتن حفظ کردن تعلیمات دینی و جغرافیا، احتمال وقوع نوعی دیگر از تجربه دانش‌آموزی را به کل نادیده نگیریم یا دست‌کم با کودکان و نوجوانان بر سر آنها مذاکره کنیم

چهارم:  فراهم کردن امکان تجربه فضاهای متنوع  برای کودکان و نوجوانان

نهاد آموزش در ایران در بهترین حالت‌ها، فضایی یکنواخت، یک‌وجهی و به نظر من کسل‌کننده است. هنوز در ارزش و اهمیت، ریاضیات و علوم حرف اول را می‌زنند و از نوع نشستن سر کلاس تا نحوه درس پس دادن و سر و کله زدن با اولیای مدرسه یکنواخت و بی‌ افت و خیز است و از همه مهمتر در ایران، مدرسه فضایی کاملا تک‌جنسیتی است. باید امکان آشنایی بچه‌ها با فضاهای دیگر را فراهم کرد. فضاهای هنری، ورزشی، نهادهای عمومی دیگر موزه‌ها، گالری‌ها، خیابان‌ها و کوچه‌ها و البته طبیعت.

در غیاب مدرسه این وظیفه به عهده والدین یا مراقبین کودکان و نوجوانان است که چشم آنها را به دنیای اطراف با همه تنوع و چندگانگی‌ آن باز کنند. این آشنایی مسیرهای ذهنی جذابی برای کودکان و نوجوانان می‌گشاید و تا حد زیادی جلوی تک‌ صدایی مدرسه را می‌گیرد. این کارها البته بسیار سخت و زمان‌بر و هزینه‌بر هم هست ولی چاره‌ای از آن نیست و برای خود ما بزرگترها اگر شکل وظیفه به آن نگاه نکنیم، تجربه‌ای جذاب خواهد بود.

اینها البته تجربه‌ها و ایده‌های من از سر و کله زدن با نظام آموزشی است. بخش عمده‌ای از ما گریزی از نهاد عمومی آموزش نداریم که با کمی بالا و پایین در ایران همگی یک خط فکری و رویکردی را به آموزش ابتدایی و پایه دارند. من فکر می‌کنم تغییر در نوع نگرش خانواده‌ها و بزرگسالان طرف نهاد آموزش تاثیر مهمی در شکل‌گیری تغییرات در آینده دارد، نداشته باشد هم ما در برابر کودکان و نوجوانان مسئولیت‌ داریم تا در حد امکان آسیب‌های آموزش عمومی را کم کنیم و آن را به مسیری بیشتر لذت‌بخش تبدیل کنیم تا ترسناک و کسل‌کننده.

پروتکل ناشناخته حضور زنان در کابینه؛ یا چادر یا حذف

لعیا جنیدی، معاون حقوقی رئیس جمهور چند روز پیش اعلام کرد آقای روحانی به دلیل پروتکل کابینه از او خواسته برای پذیرفتن سمت جدید چادر بپوشد و او هم قبول کرده است. طی ماه‌های قبل بحث‌های زیادی در ارتباط با لزوم انتخاب وزیر زن در جریان بود، در نهایت رئیس جمهور هیچ زنی را به عنوان وزیر معرفی نکرد و تنها سه زن را به عنوان مشاور و معاون خود برگزید در حالیکه در نطق خود در مجلس اعلام کرد «زنانی را برای وزارت در نظر داشته است که به هرحال نشده آنها را انتخاب کند»

پیشرفت علمی و اجتماعی زنان در ایران در سال‌های اخیر چشم‌گیر بوده، سهم آنها از فارغ‌التحصیلان دانشگاه بسیار زیاد –در حد پنجاه درصد- و حضور اجتماعی آنها در فضاهایی که اجازه داده شده است –مثل کمپین‌های انتخاباتی یا اعتراضات اجتماعی- بالا بوده است، اما برای کسب قدرت سیاسی در ساختار رسمی همچنان پشت درهای بسته باقی مانده‌اند. از بیش از ۲۰۰ کرسی مجلس شورای اسلامی تنها ۱۷ عدد، از وزرای کابینه هیچ و از رسیدن به مقام قضاوت محروم، حق کاندیداتوری برای ریاست‌جمهوری هم همچنان در ابهام.

هر زنی که در ایران زندگی، تحصیل یا کار کرده باشد می‌داند و تجربه کرده است که استانداردهای پوشش همیشه بیشتر از حتی قانون بر زنان اعمال می‌شود. شما برای مشغول به کار یا تحصیل شدن فقط نباید حجاب را رعایت کنید بلکه باید حجاب را به «شکل خاصی» رعایت کنید. مثلا نمی‌توانید حجاب را با لباس‌های رنگی، دامن یا روسری رعایت کنید بلکه باید مانتو، مقنعه و شلوار آن‌هم با رنگ‌های تیره بپوشید. برای طی کردن سلسله مراتب و رسیدن به درجات بالاتر حتما سختگیری‌های بیشتری می‌شود تا آنجا که پوشیدن چادر برای گرفتن پست معاونت ریاست‌جمهوری اجباری می‌شود، در حالیکه در قانون هیچ ذکری از الزام پوشیدن چادر نشده و پروتکلی که خانم جنیدی به آن اشاره می‌کند احتمالا یک قاعده نانوشته اما کاملا جدی است.

برای بحث در مورد «درستی» یا «نادرستی» تصمیم خانم جنیدی توجه به همه اینها مهم است. در توئیتر از آدمها پرسیدم که آیا تصمیم خانم جنیدی در پذیرفتن این پروتکل درست بود یا نه؟ از ۱۴۸۳ نفری که به این سوال پاسخ دادند ۴۹ درصد پاسخ دادند که او تصمیم درستی نگرفته است و از ۵۱ درصد باقیمانده ۲۸ درصد معتقد بوده‌اند که این موضوع اصلا مهم نیست. البته که من نمی‌خواهم این نظرسنجی را به کل مردم ایران تعمیم دهم اما به عنوان یک نمونه کوچک می‌تواند پایه بحث باشد.

اول: تصمیم درست چه می‌توانست باشد؟

بیایم در فضای واقعی بررسی کنیم که تصمیم «درست» چه مي‌توانست باشد. در صورت نپذیرفتن چادر به احتمال قریب به یقین یکی از این دو اتفاق می‌افتاد کنار گذاشته شدن از پست معاونت که یا زن دیگری با پذیرفتن پروتکل و پوشیدن چادر آن را می‌گرفت یا از خیل مردان درصف گرفتن پست یکی معاونت را می‌پذیرفت، در چنین شرایطی صحبت از درستی یا نادرستی کمی پیچیده یا حتی بلاموضوع است.

دوستانی بر این نظر بودند که خانم جنیدی وقتی از گرفتن حق خودش ناتوان است چطور ممکن است بتواند گام مثبتی در راستای احقاق حقوق دیگران بردارد در طرف مقابل کسانی بودند که فکر می‌کردند فتح پست‌های اجرایی عالی برای زنان به هر قیمتی باید اتفاق بیافتد تا بتوانند گام مثبتی بردارند و کاری بکنند.

زنان برای فتح کردن فضاهای عمومی و حقوقی که سال‌ها از آنها به دلیل سیطره مردسالاری دریغ شده بود محدودیت‌های زیادی را حداقل در ابتدا پذیرفته‌اند. مثلا وقتی برای اولین بار دانشگاه‌های غربی قبول کردند که زنان در دانشگاه حضور داشته باشند محدودیت‌های زیادی را بر آنها تحمیل کردند تا جایی که تا سال‌ها از دادن مدرک دانشگاهی و پست استادی به آنها امتناع می‌کردند. ذره ذره پیشروی زنان در این فضاها با پذیرفتن این محدودیت‌ها و بعد «پس زدن» آنها اتفاق افتاده است. بحث کردن درباره درستی یا غلطی تصمیم آن زنان، امروز کار بیهوده‌ای به نظر می‌رسد شاید همه ما فکر کنیم که مجبور بودند وگرنه دانشگاهی در کار نبود.

 اگر حضور زنان خواست و اراده اجتماعی  درصد زیادی از مردم و دولت-مردان بود بحث درستی و نادرستی تصمیم خانم جنیدی برای پذیرفتن چادر متفاوت می‌شد. اما در طی روزهایی که بحث بر سر وزیر زن و پست‌های عالی مدیریتی برای زنان در جریان بود به نظرم می‌رسید که چنین خواستی حتی در مترقی‌ترین نیروهای اجتماعی نیز خواسته جدی و غیرمشروطی نیست. بحث بر سر حضور زنان همواره با اما و اگرهای زیادی همراه بوده و می‌بینم که نه رئیس جمهور بابت انتخاب وزیر زن زحمت چندانی به خود داد، نه مجلس جز دو سه تذکر، اعتراض جدی به این موضوع کرد و نه حتی در جامعه موج اعتراض جدی ایجاد شد. به نظر می‌رسد آقای روحانی به این باور رسیده است که جذب «رای زنان» برای رئیس‌جمهور شدن ضروری است در حالیکه مشارکت ‌آنها را برای اداره مملکت چندان ضروری نمی‌بیند.

می‌توان گفت تصمیم خانم‌ جنیدی را حتی با در نظر در گرفتن «درستی حق آزادی پوشش» و «حق زنان برای سهم داشتن از قدرت سیاسی بدون قید وشرط‌های اضافه» به این راحتی نمی‌توان نادرست دانست. اگر هدف گرفتن گرفتن سهم از قدرت ساختاری سیاسی باشد باز کردن این راه ظاهرا جز از راه فعلی مقدور نیست.

زنان-کابینه1-748x498

دوم: آیا اجبار برای پوشیدن چادر مسئله مهمی نیست؟

به نظر ۲۸ درصد از کسانی که به سوالم در توئیتر پاسخ داده‌اند، این موضوع اصلا مهم نبوده است.

شرایط پیچیده اجتماعی-سیاسی امروز ایران به زحمت توانایی تشخیص «شایستگی» در زنان را دارد، زنی که این پله‌ها را برای رسیدن به معاونت رئیس‌جمهور طی کرده باید در آخرین مرحله یک گام هم فراتر برود و پوشش خود را  بر اساس «پروتکلی ناشناخته» تغییر دهد.

 این اتفاقی است که هر روز برای هزاران زن در ایران می‌افتد و برای همین اتفاقی «مهم» است. محدودیت‌های اعمال شده بر زنان تقریبا در همه ساختارهای رسمی  از محدودیت‌های قانونی هم بیشتر است و بسیاری از زنان-دست‌کم همه زنانی که صدا و رسانه ندارند- هر روز به دلیل حفظ جایگاه خود آن را تحمل می‌کنند.

برای من به عنوان زنی که در ایران تحصیل، کار و زندگی کرده‌ام اینکه این موضوع از نظر بسیاری از کسانی که به سوالم پاسخ دادند اصلا اهمیتی نداشت، چالش‌برانگیزتر بود تا درستی و نادرستی تصمیم خانم جنیدی. در واقع فرآیند حذف زنان از ساختارهای رسمی خیلی زودتر از دل همین پروتکل‌های فرای قانون آغاز می‌شود و برای همین از اساس تعداد زنانی که به مرحله انتخاب وزیر و وکیل و معاون و مشاور می‌رسند بسیار کم است.

در اتفاقی که برای خانم جنیدی افتاد باید به این مسئله توجه کرد که چرا هر زنی که بخواهد بعد از طی کردن پیچ و خم‌های فراوان پستی را بپذیرد باید به پروتکل‌هایی تن بدهد که او را در سهم ناچیزی که برای حقوق شخصی‌اش باقی مانده محدود می‌کند؟ و این جدای از درستی و نادرستی تصمیم شخص او برای پوشیدن یا نپوشیدن چادر است.

نقطه آغاز این بحث، به چالش کشیدن نیرویی است که این اجبار را بی‌اهمیت، معمولی، قانونی یا گریزناپذیر نشان می‌دهد. به نظرم جریان‌های اجتماعی باید این مسئله را از نقطه‌ای که به نظر می‌رسد تمام شده، شروع کنند. شاید دفعه دیگر اهرم فشار اجتماعی از مرز فقط انتخاب وزیر زن یا معاون زن به این برسد که زنان نباید برای گرفتن پستی در دولت از حقوق شخصی و قانونی خود بگذرند.

 

چرا لیلی گلستان «خواست و شد» و چرا خیلی از زن‌ها اگر «بخواهند» هم «نمی‌شود»

ویدیوی خانم گلستان را که در یک برنامه TEDx  پر شده است تازه دیشب دیدم، هرچند که قبل از آن از شبکه‌های اجتماعی در موردش شنیده بودم و خوانده بودم. عده‌ای که معتقد بودند خانم گلستان حرف‌های بیراه می‌زند و نون و آب خانواده و موقعیت اجتماعی خودش را می‌خورد و هنر خاصی نکرده و عده‌ای که او را تحسین می‌کردند و مثال‌هایی داشتند از اینکه ادم‌هایی با تلاش شخصی و فردی خود موفق شده‌اند و امروز بر خر مراد سوارند.

به نظرم برای فهم موقعیت خانم گلستان و اینکه مخالفان و موافقان نتیجه‌گیری او هر دو حق دارند باید کمی از تعمیم‌ دادن‌ زندگی و آمارهای شخصی خود به جهانیان دست برداریم. در واقع اشتباهی که خانم گلستان در سخنرانی خود می‌کند هم همین است. او «جایگاه طبقاتی» و حتی از آن ویژه‌تر «کالت» خود را آنقدر بدیهی می‌داند که عملا نادیده می‌گیرد.

arton444-97f3b

بگذارید زندگی خانم گلستان را با یک زن دیگر مقایسه کنیم، مثلا زنی نه حتی از طبقه پایین یا حاشیه شهر که از همین طبقه متوسط شهری ضعیف و خانواده‌ای معمولی در همان روزگار لیلی گلستان مثلا مریم گلستان. مریم نوجوانی را زیر سایه سنگین پدر می‌گذراند موفق می‌شود دبیرستان را به پایان برساند ولی خانواده با دانشگاه رفتن او مخالف است. مریم سخت می‌جنگد و بالاخره پیروز می‌شود و خانواده اجازه می‌دهد که او به دانشگاه برود. تا اینجا داستان یکی است به جز اینکه چیزی که برای لیلی بدیهی است یعنی دانشگاه رفتن برای مریم با جنگ به دست می‌آید و تحت فشار ادامه پیدا می‌کند. مریم باید خرج تحصیلش را خودش بدهد چون خانواده توانایی پرداخت خرج تحصیل را ندارد. مریم شروع به یک کار خانگی روزمزد مثلا خیاطی یا گلدوزی می‌کند.

لیلی سر کار می‌رود و عاشق می‌شود و ازدواج می‌کند. مریم نمی‌تواند کاری پیدا کند، کار پیدا کردن برای او بسیار سخت است چون خانواده هم هرجایی به او اجازه کار کردن نمی‌دهند، با این حال بیایید ساده‌گیر باشیم و فکر کنیم مریم می‌تواند یک شغل معلمی در یکی از شهرهای اطراف تهران بگیرد و هر روز راهی طولانی را برود و بیاید و حقوق متوسط –اگر نگوییم ناچیز- بگیرد.

مریم هم عاشق می‌شود و ازدواج می‌کند و بعد از سه فرزند تصمیم می‌گیرد جدا شود چون احساس می‌کند ازدواج درستی ندارد. مریم حمایت خانواده را ندارد و شوهرش به این راحتی‌ها از او جدا نمی‌شود سال‌ها بعد از اینکه لیلی جدا شده و زندگی می‌کند مریم در راهروهای دادگاه خانواده سرگردان است اگر نگوییم پشیمان می‌شود و به زندگی مشترکش کج‌دار و مریز ادامه می‌دهد چون او هم مانند لیلی می‌خواهد که بشود. وقتی بالاخره موفق می‌شود طلاقش را بگیرد و زندگی مستقلی درست کند لیلی اولین کتابش را ترجمه و منتشر هم کرده است و نامش روی تمام روزنامه‌هاست. مریم نه زبان به اون خوبی‌ها بلد است، نه به کتاب‌های انگلیسی دست اول دسترسی دارد و نه مشکلات عدیده‌ای که دارد اجازه می‌دهد که این کار را بکند. مریم باید خانه‌ای کوچک در یک محله ارزان بگیرد، همان‌وقتی که پدر لیلی دست او را در یک خانه بزرگ در دروس رها میکند مریم باید برای گرداندن آن خانه کوچک اجاره‌ای روزها معلمی و شب‌های خیاطی کند. مریم فرصت درس‌خواندن، کتاب خواندن و پیشرفت کردن ندارد. مریم باید هر ساعت و هر دقیقه کار کند یا به سه فرزندش برسد و فرصتی برای کارهای خلاقانه یا به خرج دادن شجاعت در یک کسب و کار ندارد. مریم خانه‌اش اجاره‌ای است و گاراژی ندارد، مریم تابلو‌های سهراب سپهری را به عنوان میراث خانوادگی ندارد و مریم شبکه روابط اجتماعی در یک کالت را ندارد و برای همین مریم امروز روی استیج نمی‌رود.

مریم امروز زنی شصت و چند ساله است، خانه‌ای متوسط در محله‌ای متوسط دارد، ممکن است هنوز مجبور به خیاطی باشد ممکن است نباشد به هرحال حتما آرتروز خفیفی دارد و ممکن است از خودش بپرسد که با عمرش چه کرده؟ ممکن است مریم خودش را موفق بداند ممکن است نداند، در هر صورت مریم هم مانند لیلی،  نوجوانی پر سودا بود و همه تلاشش را کرد اما آن استیج از دستان او دور بود.

میلیون‌ها زن در ایران با شرایط ابتدایی بسیار پایین‌تر از لیلی گلستان زندگی می‌کنند، اینکه آنها در شصت سالگی نمی‌توانند روی آن استیج بروند و بگویند ما خواستیم و شد به این دلیل نیست که آنها توانایی‌های ذاتا کمتری دارند یا غر می‌زندد یا لوس هستند به این دلیل است که در نردبانِ اجتماعیِ دسترسی به منابع و فرصت‌ها، آنها چندین و چند پله پایین‌تر ایستاده‌اند. مریم یکی از نزدیک‌ترین‌ها به لیلی است وگرنه جای مریم، هانیه‌ را بگذارید یک دختر نوجوان در یک محله حاشیه‌‌ای در تهران، زهرا را بگذارید دختری در یکی از روستاهای سیستان و بلوچستان، شهربانو را بگذارید دختر یکی از کارگران ساختمانی در همین تهران و ….حالا سعی کنید قصه را بدون دخالت معجزه یا اتفاقات غیرمعمول بنویسید. کدام یکی از آنها، چند درصد آنها سر از استیج درمی‌آورند؟ اصلا آن استیج برای چند نفر جا دارد؟

اما لیلی گلستان شایسته تحسین است. او می‌توانست تا آخر عمر همسر نعمت حقیقی، مادر مانی حقیقی، دختر ابراهیم گلستان باقی بماند اما شد لیلی گلستان. جرئت داشت و از کسی که دوستش داشت جدا شد، جرئت داشت و کتابش را ترجمه و چاپ کرد، جرئت کرد و روی سن به عنوان یک زن از بدی‌های دو مرد مهم زندگیش گفت که هر دو چهره‌هایی عمومی و شناخته شده هستند و از این جهت قابل تقدیر است و برای زنانی در طبقه خودش و با کالت خودش می‌تواند نمونه‌ای باشد و به آنها حق دارد بگوید من خواستم و شد و شما هم غر نزنید و بخواهید و می‌شود.

اما مریم و زهرا و هانیه و شهربانو و صدها و هزاران و میلیون‌ها زن دیگر قهرمانانی هستند بی‌بلندگو، اگر آنها مخاطب لیلی گلستان باشند و اگر آن ویدئو را احیانا ببینند شاید حق داشته باشند به لیلی بگویند ما خواستیم و نشد.

 

فرزندآوری ارزان، «فرزند پروری» گران؛ قسمت اول: تابستانه

این تابستان پسرم کلاس اول دبستان را تمام کرد و از اول خرداد تعطیل بود. سال گذشته تابستان را پیش من نبود، تمام سه ماه را رفت سفر و بخش عمده‌ای را هم با پدرش گذراند اما امسال باید برای تابستان فکری می‌کردم. خرداد ماه به تعطیلات و تحقیقات گذشت. چیزهایی که می‌نویسم حاصل تحقیقات این مدت است تا یک برنامه نسبتا مناسب برای تابستان پیدا کنم. مطمئنا من نه همه برنامه‌های تابستانی را دیدم و نه همه را دقیق ارزیابی کردم نه معیارهای من به عنوان یک مادر با همه والدین دیگر مشابه است اما مدتی است به این موضوع فکر می‌کنم تبلیغات فرزندآوری عموما بخش «فرزند پروری» را نادیده می‌گیرد. گذشته از قوانین نامناسب و حمایت‌های حداقلی از حقوق کودک، هزینه پرورش و بزرگ کردن یک کودک اگر بخواهی آنچه را که لازم است یاد بگیرد و در معرض چیزهایی که علاقمند است باشد، بسیار گران و خارج از عهده بسیاری از خانواده‌هاست. من شخصا باید از بسیاری از هزینه‌های دیگر بزنم تا مثلا بتوانم یک برنامه تابستانی مناسب برای بچه تدارک ببینم. در این قسمت که نام آن را#تابستانه گذاشته‌ام در مورد برنامه‌های مختلف تابستانی نوشتم و این که در نهایت کدام را انتخاب کردم اول باید بنویسم که چه چیزهایی برای شخص من مهم بود:

 

Summer

اول:فضا تک جنسیتی نباشد

 برای اولین بار برای نه ماه پسرم در محیطی کاملا تک جنسیتی بود، همه پسر و اکثر کادر مدرسه مرد. من تاثیرات این محیط تک جنسیتی را بر رفتار و حتی نحوه حرف زدن او می‌دیدم و می‌بینم. محیط مدرسه و هم‌کلاسی‌های بزرگتر که در سرویس یا زنگ تفریح با آنها معاشرت داشت تاثیر محسوسی بر درک او از دنیای اطراف به عنوان یک «مرد آینده» داشتند. با وجود همه خوبی‌های مدرسه و معلم نازنینی که یک سال تحصیلی با ما بود، تاکید داشتم که برای سه ماه تابستان مدرسه را انتخاب نکنم چون دوباره همان محیط تک جنسیتی با همان کادر آموزشی تکرار می‌شد. البته به این ترتیب بخشی دیگر از برنامه‌های تابستانی هم حذف شدند، مثلا مدرسه‌های ورزشی یا پکیج‌های دیگر تابستانی مشابه.

هزینه: هزینه برنامه‌های مدرسه و یکی دو پکیج مشابه که مربوط به سازمان‌های فرهنگی-هنری بود برای پنج روز در هفته از صبح تا دو بعد از ظهر از دو میلیون و نیم شروع می‌شد و تا پنج میلیون تومان برای حدود دو ماه و نیم. بدون هزینه رفت و برگشت

دوم: هرچیزی غیر از درس و ورزش حرفه‌ای

بعضی از برنامه‌هایی که برای تابستان دیدم برنامه‌های درسی تزئين شده بودند، «استعدادیابی‌»های درسی، کلاس‌های خلاقیت، آمادگی برای آزمون‌های مختلف که هیچ‌کدام خاصیتی ندارند جز اینکه به بچه‌ها اضطراب آموختن بیشتر از اندازه برای برنده شدن بدهند. اما ورزش چرا نه؟ اول اینکه دوره‌های ورزشی همگی دوره‌های تک‌جنسیتی بود و  به محیط‌های تک‌جنسیتی ورزشی اطمینان ندارم و دوم اینکه یکی دو تایی که دیدم بسیار مبتنی بر همان اصل برنده شدن در یک رقابت بود. ترجیح دادم میزان فعالیت جسمی را خودم با دویدن و بازی کردن و پیاده‌روی در پارک و دوچرخه‌سواری تامین کنم و دوره‌های ورزشی را بی‌خیال شوم

هزینه: کلاس‌های متفاوت، هزینه‌های متفاوتی داشتند، چون اصلا دنبال این سبک کلاس نبودم خیلی جدی پیگیری نکردم ولی مدرسه‌های فوتبال مثلا حدود دو میلیون بدون سرویس هزینه‌ داشتند.

سوم: فضای آموزش و محتوای آن مرتبط ومانوس با زندگی روزمره باشد

ما یک خانواده تک والدی طبقه متوسط در تهران هستیم، زندگی روزمره ما هیچ ویژگی خاص یا لاکچری عجیبی ندارد، از غذا خوردن تا حرف زدن و رفت و آمد کردن.  تابستان اگر دنبالش باشید پر از برنامه‌های یکی دو روز در هفته یکی دو ساعته برای کودکان و نوجوانان است، انواع مهارت‌ها و دانش‌ها از یوگا و چاکرا و موفقیت یک دقیقه‌ای تا نجاری و آشپزی و باغبانی و …همه فضاهای رنگی و لوکس و زیبا و لبخند و دو زبانه و سه‌زبانه و کلی مثال از آن طرف آبها که خارجی‌ها چه می‌کنند و چه نمی‌کنند. این فضاها را نمی‌پسندم به چند دلیل اول اینکه طراحی شده برای خانواده‌هایی هستند که حداقل یکی از والدین بیکار باشد و بتواند بچه را دو ساعت ببرد و بیاورد، دوم با فضای زندگی روزمره –حداقل برای ما- نامانوسند، خود من در آن فضا کاملا معذب بودم، از تئوری کلی حاکم بر این فضاها گریزانم، اینکه ما با دیگران «متفاوتیم» و ما «باحال‌های» شهر هستیم و در نهایت اینکه به نسبت زمان و نوع مهارت عموما کلاس‌های گرانی هستند.

هزینه: مدل‌های مختلفی از این تیپ کلاس‌ها دیدم. از هفته‌ای دو ساعت و شش هفته ۴۵۰ هزارتومن برای نقاشی تا هفته‌ای دو روز و هر روز ۳ ساعت برای نجاری هشت هفته ۹۰۰ هزارتومن. یک کارگاه خانگی نقاشی مدرن هم دیدم که دو ساعت در هفته بود و ۳۰۰ هزارتومن برای شش هفته. کارگاه بازی لگو هم بود در یک مجموعه بازی کودکان که برای یک روز در هفته از صبح تا ظهر یک میلیون و نیم قیمت داشت.

چهارم: جذابیت-امکان‌پذیری

کلاس‌های خوبی هم بودند –مثلا کلاس‌های کانون- که هزینه پایینی داشتند و زمان‌بندی بسیار بد. ساعت‌های متنوع و کم و پراکنده در طول هفته. کارگاه‌های داستان‌خوانی و نقاشی و اینها که به نظر خوب بودند ولی آنها هم زمان‌بندی‌های کوتاه و پراکنده‌ای داشتند. برای من ثبت‌نام در این کلاس‌ها تقریبا غیرممکن بود. چون لازم بود که یک یا دو روز کلا کار و زندگی را رها کنم و مسئولیت رفت و آمد پسرم را قبول کنم و بقیه هفته هم بچه عملا برنامه خاصی نداشت.

هزینه فاکتور مهم دیگری بود که بعضی کلاس‌ها و پکیج ها را غیرممکن می‌کرد، هرچند در نهایت ناچار شدم هزینه نسبتا زیادی را متقبل شوم اما امکان‌پذیری بیشتری داشتند. مثلا هفتگی برنامه‌ریزی شده بودند و ناهار و میان‌وعده هم داشتند.

در نهایت

پسرم دوست داشت در کلاس‌های مدرسه ثبت‌نام کند، دوستانش آنجا بودند و معلم‌ها و فضای مدرسه آشنا بود. چند جای دیگر را با هم دیدیم. نهایت هم من و هم خودش از برنامه «راهیابی مکتب تهران» خوشمان امد. هزینه؟ بسیار زیاد! حدود چهار میلیون تومن برای هشت هفته. اما این برنامه خوبی‌هایی داشت که زیر بار هزینه رفتم و ثبت‌نامش کردم.

اول:  فضای محیطی خیلی خوبی داشت، حیاط مکتب تهران که کافه هم هست و پارک نزدیک که بخشی از کلاس‌ها آنجا برگزار می‌شود.

دوم: دوره هر روز یک هنری را به بچه‌ها معرفی و با آنها تمرین می‌کنند. شنبه‌ها هنرهای تجسمی، یکشنبه‌ها موسیقی، دوشنبه‌ها داستان‌نویسی، سه‌شنبه‌های تئاتر عروسکی و چهارشنبه‌ها تئاتر.

سوم: پسرم چند هم‌کلاسی دختر دارد که با آنها دوست هم شده و رابطه خوبی دارند

چهارم: برخوردش با هنر (که در قالب آموزش رسمی مدرسه و رسانه هرگز برخوردی با آن ندارد) خیلی خوب و از روش درستی است. کاری که انجام دادنش برای من سخت بود، بعد از این دوره یا یکی از این رشته‌ها را ادامه خواهد داد یا دست‌کم اگر هیچ‌کدام را هم نخواهد با آنها آشناست.

پنجم: ناهار و میان‌وعده را در مکتب می‌خورد

ششم: چون مکتب به محل کارم نزدیک است رفت و آمد برایم ساده‌تر است، هرچند به هرحال پیچیدگی‌هایی دارد

هفتم: بچه‌ها یک مسئول دوره دارند که از لحظه ورود تا تمام شدن دوره و تحویل دادن با آنهاست

 هشتم و آخر اینکه محیط بسیار امن و شاد است و اگر آخر روز دیرتر برسم و یا صبح ‌ها زودتر بچه را تحویل بدهم مشکلی نیست.

«فرزندپروری» از «فرزندآوری» مهم‌تر، پیچیده‌تر و پرهزینه‌تر است اما ظاهرا  برخوردار کردن کودکان از مراقبت‌ها و حمایت‌ها و آموزش‌هایی که حق اوست  دغدغه هیچ قانون و قانون‌گذاری نیست، درباره آن برنامه مدونی وجود ندارد و کسی به آن اهمیت نمی‌دهد. در همه برنامه‌های افزایش جمعیت جای خالی کیفیت زندگی برای کودکان به دنیا آمده خالیست. برنامه تابستانی برای میلیون‌ها کودکی که سه یا در واقع چهار ماه از سال را تعطیل هستند قاعدتا نباید اینقدر پرهزینه و اینقدر بی در و پیکر باشد.

هر زمانی که برای پسرم دنبال مهدکودک و مدرسه و کلاس‌های تابستانی می‌گشتم احساس می‌کردم در جنگل تاریکی کورمال کورمال راه می‌روم که هیچ قاعده و قانونی ندارد مگر هرچه پول بیشتر بدهی آش بیشتری می‌خوری اما نه حتی لزوما آش خوشمزه‌تر و باکیفیت‌تری.

 

«اصرار» برای انتخاب وزیر زن؛ تبعیض مثبت جنسیتی یا جنسیت‌زدگی؟

من جزو کسانی هستم که برای انتخاب شدن وزیر زن در کابینه آینده «اصرار» دارم و این اصرار را کار درستی می‌دانم. آیا معتقد نیستم که اداره امور کشور باید به دست افراد شایسته‌ای باشد که کار خودشان را بلد باشند و برای آن پست از همه گزینه‌های دیگر بهتر باشند بدون توجه به مرد بودن یا زن بودن آنها؟ جواب این سوال این است که هم بله و هم نه. همین موضوع را توضیح خواهم داد.

برای پاسخ دادن به سوالی که مطرح کردم اول باید مفهوم تبعیض مثبت را توضیح بدهم. «تبعیض مثبت» اصطلاحی است که بعد از جنگ جهانی دوم رواج پیدا کرد. تبعیض مثبت به همه ساختارها، اقدامات یا قوانینی گفته می‌شود که با در نظر داشتن محرومیت‌ها و نابرابری‌هایی که یک گروه جنسیتی، سیاسی، مذهبی یا قومی در آن زندگی‌می‌کنند، تلاش می‌کند موقعیتی ویژه برای رشد و شکوفایی آنها فراهم کند.

اما چرا قانون برابر برای همه منجر به نابرابری می‌شود و چرا تبعیض مثبت نیاز است؟ چون پایه‌های اجتماعی عموما بر نابرابری گذاشته شده، قانون برابر در چنین شرایطی منجر به تشدید نابرابری می‌شود. چون گروه‌های مورد تبعیض به دلیل سابقه فرودستی یا سرکوب کمتر می‌توانند از مزایای قانون یا مزایای اجتماعی استفاده کنند و گروه‌های قدرتمندتر بیشتر و به این ترتیب فاصله بیشتر می‌شود.

 مثلا کنکور را فرض کنید. سوالات کنکور برای همگان یکسان است. فرض کنید همه شانس مساوی برای ورود به دانشگاه داشتند آیا این به این معنی بود که همه واقعا «فرصت برابر» برای رسیدن به دانشگاه دارند؟ ممکن است کسی از شما بپرسد که خوب به هرحال آنکه از نظر علمی سوالات بیشتری را درست زده لیاقت این را دارد که به دانشگاه بهتری برود. به این ترتیب قبول ندارید که کسانی دانشگاه‌ها و رشته‌های برتر را می‌گیرند که از اول پایگاه اقتصادی و اجتماعی بالاتری داشته‌اند؟ این شیوه حتی با وجود یکسانی سوالات و کتاب‌ها و شرایط به نابرابری دامن می‌زند. ضرایبی که برای مناطق محروم در نظر گرفته می‌شود «تبعیض مثبتی» است که تا حدی شانس دستیابی را به نفع برابری دستکاری می‌کند.

 

arton7646

 تبعیض مثبت سیاستی «پایدار» و «دائمی» نیست، در واقع برای باز کردن راهی است که به خاطر انباشت نابرابری مسدود شده و جز به کمک یک قرارداد یا سیاست مثبت باز نمی‌شود یا زمانی بسیار طولانی برای باز شدن می‌برد.

خلاصه اینکه تبعیض مثبت یعنی توجه به «نابرابری‌های نامشروع» و «موجود» برای گروه‌های خاص در جامعه و تلاش برای رسیدن به برابری با تغییر جهت موقت نابرابری.

«زنان» در حوزه سیاست در ایران با چنین نابرابری عرفی و اجتماعی و حتی قانونی مواجهند. ورود زنان به سیاست تاریخ بسیار کوتاهی دارد و در این دوره کوتاه عمدتا از حدی فراتر نرفته است. به همین دلیل زنان در حوزه مشارکت سیاسی منهای کنش رای دادن صاحب تجربه تاریخی، ثروت، شبکه ارتباطات و حتی مقبولیت نیستند. درحالیکه مردان نه تنها حضورشان در سیاست «بدیهی» شمرده می‌شود بلکه پشتوانه‌های بزرگ خانوادگی، مالی و اعتباری دارند. حضور و مشارکت زنان در عرصه سیاست برای رسیدن به آن «برابری» شایسته‌سالار نیازمند دوره‌ای از سیاست‌های «تبعیض مثبت» است.

در سال ۱۹۷۸، قاضی هری بلاکم قاضی دیوان عالی ایالات متحده در حکم معروفی اعلام کرد: «برای پشت سر گذاشتن نژادپرستی [و از میان برداشتن آن] ابتدا باید به مسئله نژاد توجه کرد. راه دیگری در اینجا وجود ندارد» همانطور که این جنس توجه به نژاد به معنای نژادپرستی نیست، توجه به «جنسیت» در دسترسی به قدرت سیاسی ساختاری نیز «جنسیت‌زدگی» یا همان سکسیم نیست.

اما آیا تبعیض مثبت مورد نظر ما به این معناست که به هر قیمتی باید تعدادی از وزرا زن باشند حتی اگر شایستگی‌های حداقلی لازم را نداشته باشند؟ خیر. این یک بحث انحرافی است که به نظرم از جامعه‌پذیری مردسالارانه برمی‌آید، از یک ترس قدیمی که اساسا زن را معادل «غیرشایسته» می‌داند.

منظور از تبعیض مثبت این است که در مورد زنان «شایستگی‌های حداقلی» برای تصدی در نظر گرفته شود و علاوه بر آن اگر دو نامزد زن و مرد با شرایط مساوی برای تصدی وزارت وجود داشت، انتخاب با زنان باشد. ۴۰ سال از ساختار سیاسی موجود می‌گذرد و زنان زیادی با وجود دشواری‌ها به پشت درهای بسته کابینه رسیده‌اند. آقای روحانی با وجود همه آنچه در تبلیغات و پس از انتخابات در مورد برابری جنستی گفته در صورت نداشتن حتی یک زن در کابینه باید ثبات کند میان همه زنانی که به او پیشنهاد شده، اصلا همه زنانی که با خود او در سمت‌های مختلف و در کابینه قبلی همکاری کردند حتی یک نفر هم شایستگی‌های حداقلی را به اندازه مردانی که انتخاب کرده ندارند. ادعایی که اثبات غلط بودنش بسیار ساده است.

 

کدام یک دهه شصت را روایت کنند؟ تاریخ یا خاطره اجتماعی

بچه بودم، مدرسه به خاطر بمباران تعطیل شد، ما جمع شدیم در یک باغ، خوش می‌گذشت و از مدرسه و معلم و صبح زود بیدار شدن خبری نبود، وقتی بمباران شهری شیشه‌های خانه مادربزرگ را شکست هم من مثل آلیس در سرزمین عجایب بودم، من از دوران کودکی و نوجوانیم در دهه شصت تا مدتها فقط خاطرات ریز و درشت هیجان‌انگیز داشتم، کم‌کم بزرگ‌تر شدم و معنی خیلی از جمع‌شدن‌ها و گریه‌ها و خنده‌ها را فهمیدم، معنی اتفاقات سیاسی را که دورادور بحث‌هایش را از بزرگترها می‌شنیدم، حتی معنی جنگ را.

هر روز یک روایت جدید در مورد «دهه شصت» رو می‌شود، کم کم به نظرم می‌رسد که دهه‌ای که کودکی و نوجوانی خودم را در آن گذراندم آنقدر دور و درهم و برهم شده که حتی خاطرات شخصی خودم را هم نمی‌توانم به خاطر بیاورم بدون اینکه برای لحظه‌ای شک کنم که اینطور بود یا نبود. در این یکی دو سال اخیر و تا همین امروز بخش بزرگی از محتوای شبکه‌های اجتماعی و سخنرانی‌های سیاسی مربوط به «دهه شصت» هستند تا نود!  تا جایی که «دهه شصت» و شخصیت‌ها و بالا و پایین‌های سیاسیش هر روز نمادین‌تر می‌شوند. قصه‌ای که نه روایت یگانه‌ای از آن وجود دارد نه حتی پایان‌بندی مورد توافقی. اگر دو نفر از دو سر طیف، روایت خود را از دهه شصت بگویند احتمالا می‌توانیم باور کنیم که دو نفر دارند از دو تاریخ متفاوت در دو جغرافیای متفاوت حرف می‌زنند در حالیکه هر دو مطمئن هستند که از یک دوران تاریخی در یک کشور حرف می‌زنند.

اما یادآوری‌هایی هم هست که شاید برای هرکسی که در دهه شصت زندگی کرده باشد مشترک باشد، کوپن، مدارس چند نوبته، پفک مینو، آژیر جنگ و برنامه کودک، سریال سربه‌داران و چیزهایی از این دست که شاکله یک خاطره مشترک را می‌سازد. مشابهت‌های لااقل شکلی که باعث می‌شود اصلا  اصطلاح «دهه شصت» برای همه حداقل معنی داشته باشد. اما کدام روایت معتبرترین است؟ اصلا روایت معتبر وجود دارد؟ تاریخ چه می‌گوید؟ تاریخ‌نگاران هنوز دست اندرکار نوشتن نشدند؟ یا آنچه نوشتند هم مورد توافق همه نیست؟ به نظر می‌رسد همه ما ضمن اینکه توافق داریم مفهومی به عنوان «دهه شصت» وجود دارد و بخشی از هویت یا تجربه زیسته ماست اما هم‌زمان هیچ روایت رسمی به تمامی آن را برای همه ما بازگو نمی‌کند.

 

SocialMemory

خاطره اجتماعی مفهومی است که توسط تاریخ‌نگاران و جامعه‌شناسان – والبته دیگران- برای کشف ارتباط میان «هویت‌ اجتماعی» و خاطره تاریخی و در واقع برای توضیح همین پیچیدگی در جوامع مختلف به وجود آمده است. سوال اصلی این است که چرا و چگونه آدم‌‌های مختلف و متفاوت خود را عضوی از یک گروه می‌دانند که یک گذشته مشترک دارند در حالیکه توافقی در بیان آن ندارند؟ مثلا در این مورد جمع زیادی از مردم خود را عضوی از گروهی می‌دانند که «دهه شصت» برای آنها معنای خاصی دارد حتی اگر بر سر این معنا توافق نداشته باشند.

اصطلاح دیگری که برخی جامعه‌شناسان ترجیح می‌دهند به جای خاطره اجتماعی استفاده کنند «خاطره جمعی» است. در این اصطلاح تاکید بر درونی شدن این هویت در اعضاست اما من «خاطره اجتماعی» را ترجیح می‌دهم چون توجه را به بافت اجتماعی جلب می‌کند که در آن مردم هویت گروهی خود را شکل می‌دهند و در مورد اختلافات خود در مورد درک گذشته بحث می‌کنند.

چطور اعضا یک جامعه جنبه‌هایی از یک اتفاق تاریخی را انتخاب می‌کنند، آن را درک می‌کنند و تبدیل به بخشی از هویت خود می‌کنند در حالیکه از بخش‌های دیگر آن صرفنظر می‌کنند یا آن را کم‌رنگ‌تر می‌بینند از آن مهمتر اینکه چطور این «خاطره اجتماعی» در برخورد با نیازهای امروز تغییر می‌کند و شکل دیگری به خود می‌گیرد.

برای مثال همین «دهه شصت» را در نظر بگیرید. «دهه شصت» اصطلاحی شناخته شده برای ماست، انگار به مفهومی مشترک که همه ما می‌شناسیم اشاره می‌کند اما آیا همه ما، همه خانواده‌ها یا گروه‌های بزرگ‌تر –مثلا گروه‌های قومی- درک مشترکی از آن دارند؟ به نظر می‌رسد اینطور نیست! در درک ما اختلافاتی وجود دارد که گاهی موجب بحث‌ها و اختلافات شدید بین گروه‌های مختلف می‌شود. اما نکته هنوز اینجاست که ما قائل به یک خاطره اجتماعی به نام «دهه شصت» هستیم. در واقع اول وجود آن را به رسمیت می‌شناسیم و بعد بر سر موافقت، مخالفت یا جنبه‌های مختلف آن بحث می‌کنیم.

نکته دیگر این است که این خاطره اجتماعی در طول زمان هم تغییر شکل می‌دهد. اتفاقات جدید، ورورد به دوران‌های جدید فکری و اتفاقات معصرتر باعث می‌شود که «خاطره اجتماعی» تغییر شکل بدهد و عواطف متفاوتی را بربیانگیزد. من در «دهه شصت» کودک و نوجوان بوده‌ام حالا زن بزرگسالی هستم با تجربه‌های مختلف دیگر که در این سال‌ها به من اضافه شده  و درک من از تاریخی که حالا متعلق به گذشته است را تغییر داده. همین اتفاق  برای دیگران هم افتاده است. علاوه بر اینکه درک من به عنوان یک کودک یا نوجوان با کسانی که در آن دوران بزرگسال بوده‌اند یا کسانی که اصلا نبوده‌اند و بعدها در معرض خاطرات آن قرار گرفته‌اند هم متفاوت است.

رسانه‌ها، سینما، ادبیات و … نقش مهمی در شکل گرفتن این خاطره اجتماعی و البته در تغییر شکل دادن آن دارند. «نهنگ عنبر» به عنوان یک نمونه یک روایت از «دهه شصت» می‌دهد، ما در سینما با این فیلم می‌خندیم اما در عین حال گوشه‌ای از خاطره اجتماعی ما با آن تغییراتی هرچند جزيی می‌کند، به این ترتیب همه محصولات فرهنگی، هنری یا حتی خرده روایت‌های ما از وقایع نیز بر این خاطره اجتماعی تاثیر می‌گذارد.

زمانی تاریخ‌نگاران خطی بسیار جدی و شفاف میان حافظه و خاطره مردم از وقایع و آنچه «واقعا اتفاق افتاده است» می‌کشیدند، در واقع اهمیت زیادی برای برای حافظه یا خاطره اجتماعی قایل نبودند یا آن را شکلی معوج از آنچه واقعا اتفاق افتاده است می‌دانستند. مطالعه خاطرات واکنشی است به تاریخ‌نگاران:  یعنی اهمیت دادن به شکلی که غیرتاریخ‌نگاران گذشته را به خاطر می‌آورند، طوری که درباره آن حرف می‌زنند و از آن استفاده می‌کنند تا دنیای اطرافشان منطقی به نظر برسد.

علاقه به خاطره اجتماعی در میان پژوهشگران تاریخی و تاریخ‌نگاران به چند دلیل اتفاق افتاد: افول نقش تاریخ‌نگاران سنتی به عنوان پاسداران روایت یگانه از هویت ملی؛ بالا گرفتن «خاطرات متضاد» میان گروه‌های مختلف اجتماعی که به دنبال اصالت تاریخی خود بودند؛ و در نهایت نقش رسانه‌های جمعی در ترویج شکل خاصی از خاطرات جمعی در شکل تولید کالاهای قابل فروش

وقتی اتحاد جماهیر شوروی فروپاشید و یوگسلاوی تجزیه شد توجه بین‌المللی به نقش «خاطره اجتماعی» در شکل دادن به هویت‌های ملی جدید و شعله‌ور کردن تعارض‌های قومیتی جلب شد. اگر آنطور که برخی از تاریخ‌نگاران معتقدند خط بسیار روشنی میان تاریخ و خاطره وجود دارد و تاریخ «مطالعه منظمی است که بر اساس شواهد صورت می‌گیرد» در حالیکه خاطره «ارجاعی منعطف و معوج به گذشته است»، چرا اجتماعات کوچک و بزرگ بر اساس آن گذشته و از آن مهمتر حال را تجزیه و تحلیل نمی‌کنند؟

 با وجود همه قوانین و نظارت‌های مشاهده محور برای نوشتن تاریخ در نهایت تاریخ با آنچه مردم به خاطر می‌آورند مشترکات زیادی دارد. در واقع به نظر می‌رسد تاریخ هم ژانری از خاطره است نه اینکه به کل از آن جدا باشد. به رسمیت شناختن «خاطره اجتماعی» این امکان را فراهم می‌کند که به روایت‌های تاریخی، مستمرا بازبینی‌های اجتماعی وارد شود به این ترتیب می‌توان مرتبا به شباهت‌ها و تفاوت‌های «خاطره جمعی» نورتاباند و آنها را روشن‌تر کرد در همان حال که شکاف‌ها و تغییرات را نیز می‌توان تبیین کرد و فهمید.

و مهمتر از همه اینکه تاریخ را عموما افراد در قدرت می‌نویسند، این قدرت می‌تواند قدرت سیاسی، آکادمیک، قومیتی، زبانی یا هر شکل دیگری از اقتدار باشد. تصحیح این روایت فاتحانه تنها با توجه بیشتر به مفهوم «خاطره اجتماعی» در میان گروه‌های مختلف ممکن است.

من تقریبا هرروز به «دهه شصت» فکر می‌کنم، زمانی آن را دوست داشتم، بعدها از آن متنفر بودم هنوز هم خاطراتی از آن دوران که تاریخچه زندگی من است مثل صدای آژیر و خط کش ناظم مدرسه که مانتوهایم را متر می‌کرد خشمم را برمی‌انگیزد به بخشی از آن خاطرات تلخ اما می‌توانم بخندم. در لحظه حساس تاریخی اما کسی نمی‌داند واکنش ما به «خاطره اجتماعی» دهه شصت چه خواهد  بود؟

 

تا ما دیگر نشویم، «شهردیگری» در کار نخواهد بود

حالا بیشتر از یک هفته از انتخابات ریاست شورای شهر می‌گذرد و تب انتخاب دست کم در حوزه‌های پیشاانتخاباتی خوابیده است.چند روزی است که به نوشتن این متن فکر می‌کنم، به‌ویژه بعد از اینکه چندجایی با دوستان دیگری نقدهایی که به نظرم می‌رسید را گفتم فکر کردم که بهتر و مفیدتر این است که نقدهایم را به جای گپ‌های دوستانه تبدیل به یک متن قابل رویت کنم

این نقد، نقدی همدلانه است چرا که علیرغم آنکه من نقشی در شکل‌گیری و حرکت این گروه نداشتم خودم را جزو حامیان بالقوه آن می‌دانم، یعنی جزو بدنه‌ای که فکر می‌کند تهران به نیرویی تشکل یافته و مستقل نیاز دارد تا از دوگانه ساختگی اصول‌گرا-اصلاح‌طلب رهایی پیدا کند و در نبود یک صدای سوم ناچار به انتخاب ناگزیر نباشد. صدای سومی که مستقل از منافع سیاسی و جناحی خود دغدغه «شهرتهران» را داشته باشد و هم‌زمان قادر به تعامل سیاسی با تهران و بازیگران کلیدی آن باشد. تلاش می‌کنم در این نوشته نقدهای خود را قالب چند محور کلی بنویسم

شهر دیگر

اول: شناسنامه حرکت

فضای سیاسی و اجتماعی ایران فضای شفافی نیست، مسائل امنیتی و روابط نه لزوما پیچیده ولی پیچ در پیچ فعالان سیاسی و اجتماعی باعث می‌شود به هر حرکت جدیدی حداقل در آغاز با شک و تردید نگاه شود.  من یک روز صبح از طریق اکانت توئيتر شخصی تعدادی از دوستان اسم «شهر دیگر» را شنیدم، در تمام این مدت تلاش کردم ناظر بیرونی باشم و از گرفتن و یا جستجو کردن اطلاعاتی که از طریق روابط شخصی می‌شد کسب کنی دور بمانم. اما تا همین امروز هم چیز زیادی دستگیرم نشده است، متن‌های سیاستی کلی که در سایت منتشر شده و شیوه تبلیغ و ترویج حرکت چیز زیادی درباره شناسنامه این حرکت که از کجا آغاز شده و «چه سیاستی» را با چه «ساز و کاری» دنبال خواهد کرد دست کم برای من روشن نمی‌کند

دوم: بازیگری چندگانه

بازیگران کلیدی در شهری مثل تهران می‌توانند در جایگاه‌های متفاوتی باشند، حزبی سیاسی، گروهی دانشگاهی، سازمانی غیردولتی با وظایفی متفاوت. بازیگری چندگانه غیرممکن نیست هرچند از نظر من گاهی تضاد منافع به دنبال خواهد داشت، آرمان‌گرایی یک گروه دانشگاهی یا یک دیده‌بان مستقل مدنی با نقش‌آفرینی یک حزب سیاسی در تناقض قرار خواهد گرفت شاید روی کاغذ نه ولی در عمل حتما این اتفاق خواهد افتاد. روایت آنچه بعد بر سر لیست و تعامل با دیگر گروه‌های سیاسی در قدرت دورادور دیده می‌شد، این تداخل می‌تواند یک گروه با آینده روشن را تبدیل به گروهی گیج یا سرخورده کند. دریافت دورادور اینطور القا می‌کند که این گروه بعد از لیست معوج امید ناگهان تصمیم به لیست دادن کرده است، شاید این برداشت غلط باشد اما شاهدی هم بر روایت دیگر نیست، تا پیش از آن دست‌کم من فکر می‌کردم تهران شاهد شکل گرفتن یک گروه دیده‌بانی مستقل است بی‌آنکه در پی سهم گرفتن از قدرت ساختاری مدیریت شهری باشد

سوم: شفافیت

بزرگترین اشکال به فضای سیاسی ایران غیرشفاف بودن رویه‌ها و ناپیدا بودن اتفاقات پشت صحنه است، اگر یک گروه سیاسی بتواند این خواسته را برآورده کند قلب بسیاری از هواداران غیروابسته به گروه‌های موجود را فتح خواهد کرد. «شهر دیگر» تا اینجای کار اما جز اطلاعات کلی از خود نداده است. سوالات زیادی پیش روی این گروه است. اول اینکه گروه تصمیم‌گیری چه کسانی هستند؟ روند تصمیم‌گیری چیست؟ لیست چطور بسته شده است؟ آدم‌های در لیست چه ارتباطی با گروه «شهر دیگر» دارند؟ چطور و با چه مکانیزمی پاسخگو هستند؟ ارتباط این گروه به فرض که نماینده‌ای از آن در شورای شهر حضور می‌داشت با دیگر گروه‌های حاضر در شوار چه می‌بود؟ من از آدم‌های متفاوت و بعضا ناهمگون در مواضع سیاسی از «شهر دیگر» شنیدم این آدمها چطور و بر سر چه مسائلی با هم به توافق رسیده‌اند؟ اینکه ایده‌های آرمانی و کلی خوبی در مورد شهر داشته باشیم لزوما منجر به نقش‌آفرینی موثر و مثبت نخواهد شد

چهارم: مشارکت همه با همه در بستری نامعلوم

بیانیه انتخاباتی دوم این گروه بیانیه‌ای مبهم، کلی‌گو و در نهایت بی‌معنی است. از این سوال بزرگ که این بیانیه‌ها چطور و توسط چه کسانی نوشته شده است که بگذریم، دعوتی ملایم و مبهم برای مشارکت همه در این بیانیه دیده می‌شود. سوال این است که مشارکت چه کسی با چه کسی؟ مثلا من به متن‌های سیاستی و نحوه تبلیغ و ترویج این گروه ایرادات فراوانی دارم با چه کسی باید مشارکت کنم؟ مشارکت افراد با یک سایت یا یک اکانت توئیتر چقدر موجه و حتی ممکن است؟ آیا این گروه همان انتظاری را از هواداران خود دارد »که مثلا احزاب اصلاح‌طلب دارند؟ «ما را بپیذیرید ما خیر شما را می‌خواهیم

منتشر کردن لیستی کلی از مخارج مشکل شفافیت را حل نمی‌کند، این گروه اگر در پی جذب حداکثری و بازیگری فعال در عرصه سیاسی است باید منش خود را در ارتباط با مخاطبان خود تغییر دهد، اینکه آدمها در توئیتر در ۱۴۰ کاراکتر بنویسند که شهر دیگر به نظرشان چطور شهری است نه مشارکت است نه حتی جذاب. اینکه برای شورای شهر تهران لیست بدهی و هم‌زمان از مشکلات امنیتی برای آشکار کردن سازوکارها و افراد بگویی تناقضی است که بیشتر بهانه به نظر می‌آید تا دلیلی محکمه‌پسند. نمی‌شود از وه‌های سیاسی دیگر مثل شورای عالی سیاست‌گذاری طلب شفافیت حداکثری کرد و خود را در هاله‌ای از ابهام نگه داشت.

و در نهایت اینکه در بافت اجتماعی-سیاسی فرایندهای جریان اصلی و در قدرت ممکن است حتی در گروه‌های مستقل خود را بازتولید کنند، برای داشتن شهری دیگر نیاز است که ما هم مردمانی دیگر باشیم و خود را به ساختارهای دیگر عادت دهیم و برای آن تلاش کنیم، با واقع‌بینی و با در نظر گرفتن اینکه اشتباه و افت و خیز در این مسیر عادی و اجتنبا‌ناپذیر است و پذیرفتنی به شرط آنکه افق اصلی را فراموش نکنیم

 

از جایگاه یک زن به روحانی رای خواهم داد

در اطراف من کسانی هستند که رای می‌دهند و کسانی که نمی‌دهند. هر دو برای تصمیمشان دلایلی دارند که برای خودشان قانع‌کننده است. رای دادن و ندادن نتیجه یک هفته و دو هفته تبلیغات و دعوا نیست، حتما در ذهن آدم‌ها و دلشان دلایلی ریشه‌دارتر دارد، نتیجه ۳۸ سال زندگی در یک فضای سیاسی و اجتماعی

سال ۹۲ تصمیم آخرم را برای رای دادن از چانه‌زنی‌های پسر جوانی پشت چراغ قرمز چهارراه جهان کودک گرفتم، یادم نیست که پسر استدلال منطقی خاصی کرده باشد، انگار صداقت یا امیدش مجابم کرد. اما آدم‌ها همه اینطور تصمیم نمی‌گیرند این را می‌فهمم.

 امسال هم تصمیم گرفته‌ام به حسن روحانی رای بدهم، آیا این به این معنی است که از همه سیاست‌های دولت او حمایت می‌کنم؟ به هیچ وجه. از این رای دادن احساس شرم و افتخار هم ندارم همچنان که فکر می‌کنم در رای ندادن هم امروز موجب شرم و افتخاری نیست

Mideast Palestinians Elections

روحانی رئیس جمهور محبوب من نیست، بسیاری از سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی او را نمی‌پسندم. انتقادات بسیاری به عملکرد او هست، انتقادات بیشتری به روند انتخابات و من بخش بزرگی از این انتقادات را قبول دارم.

اما وقتی زن هستی و در ایران زندگی می‌کنی، تفاوت دو رئیس جمهور برای تو به مراتب گران‌تر وجدی‌تر از مردان تمام خواهد شد.  این بار به عنوان یک زن به او رای خواهم داد. معتقد نیستم که او از صمیم قلب به حقوق زنان باور دارد، حتی نمیگویم که اولویت او برای سیاست‌گذاری است بارها در طول چهار سال گذشته دیدم که زنان را به مصلحت‌های دیگر واگذار کرد و کوتاه آمد. اما می‌بینم که چرخش نیروهای سیاسی او را در سمتی قرار داده که ناچار باید صدای مطالبات زنان باشد؛ زنان، اقلیت‌های قومی و محیط زیست و او این چرخش را تاب آورده است. من معتقدم به عنوان یک روحانی سیاست‌مدار با سابقه‌ای که او دارد حتما برایش سخت هم هست که از آزادی و حقوق زنان و محیط زیست و اقلیت‌های دینی و قومی حرف بزند، تغییر کردن راحت نیست حتی اگر ظاهری باشد، من برای این تغییر برای او احترام قايلم در حالیکه می‌دانم بخشی از دوستانم آن را مزورانه و بی‌اهمیت می‌دانند.

همه هویت من جنسیتی نیست، اما در این انتخابات زن بودنم برای انتخاب کردن مهم‌ترین عامل تاثیرگذار است. زندگی کردن در ایرانی که رئیس‌جمهورش زنان را «ریحانه» بداند و معاف از بسیاری کارهای حرفه‌ای، زندگی کردن در ایرانی که رئیس جمهورش اصلی‌ترین وظیفه زنان را فرزند‌پروری و گرم نگه داشتن کانون خانواده بداند یا زندگی کردن در ایرانی که  رئیس جمهورش همین امروز در قامت شهردار، تهران را پر از شعارهای ضد زن کرده است قطعا متفاوت خواهد بود با زندگی کردن در ایرانی که رئیس‌ جمهورش از برابری زنان و آزادی و حق اشتغال و رفع تبعیض جنسیتی حداقل به عنوان تبلیغات انتخاباتی می‌گوید. بین فاطمه آلیا و شهیندخت ملاوردی تفاوت زیادی است حتی اگر فاصله ملاوردی با آنچه من می‌خواهم و می‌پسندم زیاد باشد.

ما می‌توانستیم و می‌توانیم قدرت پرسشگری و فرا رفتن از آنچه رئيس جمهور و برنامه‌هایش می‌گوید را به دست بیاوریم و حفظ کنیم، چیزی که در چهار سال گذشته به شکل موثر نداشتیم. اما اگر مجبور باشیم از فرسنگ‌ها دورتر از جایی که همین امروز ایستاده‌ایم شروع کنیم بخش بزرگی از این انرژی را هدر داده‌ایم. احمدی‌نژاد یک وزیر زن داشت اما ما را در گفتمان مربوط به زنان لااقل در ساختار رسمی سال‌ها عقب برد، این اتفاقی است که کاندیداهای دیگر غیر از حسن روحانی در صورت رسیدن به قدرت بسیار بدترش را خواهند کرد.

بسیاری از دوستانم از دست‌های آلوده نگرانند، حق هم دارند اما برای من این یک انتخاب است، من دست‌های آلوده را انتخاب می‌کنم چون در شرایط فعلی به نظرم درست‌ترین و مسئولانه‌ترین کار است. اگر روزی دموکراسی و برابری در این سرزمین مستقر شد آنچنان که ما آرزو می‌کنیم و آن روز این «رای دادن» در دادگاهی منصف به ضرر روند رسیدن به دموکراسی و آزادی و برابری شناخته شد، مجازات این  دست‌های آلوده را خواهم پذیرفت.

جهان را بدون زنان تصور کنیم

از شما چه پنهان هشت مارس که نزدیک می‌شود من نگران شوخی‌ها و تبریک‌ها و هدیه‌ها می‌شوم. از شوخی‌های جلف و سوال‌های حالا هشت مارس می‌خواهیم چه کنیم یا هر روز روز زنان است یا باشه من امشب آشغال‌ها را دم در می‌گذارم یا ظرف‌ها را می‌شورم و …

اینها می‌چرخند و می‌چرخند و هربار جلوی چشم خودنمایی می‌کنند و خودشان البته شاید بهترین دلیل هستند برای اینکه چرا هنوز هشت مارس نیاز داریم.

اما این هشت مارس من یک خیالبافی شخصی هم دارم که ترکیبی است از دو اتفاق. یکی ایده هشت مارس زنان آمریکایی برای مرخصی زنان در روز هشت مارس از کارهای مزدی و غیرمزدی که اینجا در موردش می‌توانید بخوانید و دومی هم‌زمانی این هشت مارس با خواندن کتاب «زنان بر بال‌های رویا» فاطمه مرنیسی.

اولی جنبشی اعتراضی است برای به رخ کشیدن نقش زنان به ویژه در بخش‌هایی که دیده نمی‌شود و مزد و افتخاری ندارد و برای یادآوری نقش اقتصادی زنان در جامعه و دومی روایت فاطمه مرنیسی کودک است از زن‌هایی که داخل حریم یک خانه زندانی هستند و دنیای بیرون را در رویا می‌بینند و تلاش می‌کنند تا به دخترهای کوچک شهامت مبارزه و بیرون رفتن از حریم را بدهند.

8march

 جهان را خالی از زنان تصور می‌کنم، خالی خالی برای یک روز. آنها نه در خانه هستند، نه در خیابان، نه در تلویزیون، نه رادیو، نه کافه‌ها و مغازه‌ها، نه شبکه‌های مجازی و نه دورهمی‌های واقعی. شهر را و جهان را کلا خالی از زنان، بدون زنان تصور کنیم.

 به خیابان‌ها و خانه‌ها و مغازه‌ها و کافه‌ها و رستوران‌ها و اتوبوس‌ها و تاکسی‌ها و مهماني‌ها و دوهمی‌ها نگاه می‌کنم. برای من تصور جالبی است یک جای ذهنم و بدنم  از این تصور احساس آسودگی می‌کند، البته که بخش‌های دیگری احساس اندوه یا هیجان.

اگر در این تصور با من شریک شدید، شما را دعوت می‌کنم که به سوال «چرا به هشت مارس نیاز داریم» فکر کنید:

من به خیابان خالی از زن‌ها فکر می‌کنم، فکر می‌کنم دستکم حالا زن‌های زیادی شاید همه‌ زن‌ها  نگرانی از دستمالی شدن و متلک شنیدن و نگاه خیره و گشت ارشاد ندارند

به خانه‌های خالی فکر می‌کنم، حتی خانه خالی از خودم. امروز دستکم در هیچ خانه‌ای زنی کتک نمی‌خورد، به زور ازدواج نمی‌کند، احساس بی‌ارزشی نمی‌کند، به اجبار بدون فرزندش زندگی نمی‌کند و تحقیر نمی‌شود، بدو بدو برای کار خانه خودش را از کار بیرون نمی‌رساند، آزار جنسی نمی‌بیند، تجاوز نمی‌شود. بعد بلافاصله قاضی درونم می‌گوید حالا همه زن‌ها هم که اینطور نیستند. نه نیستند قاضی سختگیر عزیز من اما هرکسی گوشه‌ای از آن را چشیده حالا کم و کم‌رنگ یا زیاد و آشکار.

به شرکت‌ها و کارخانه‌ها و فروشگاه‌ها فکر می‌کنم  که از زن‌ها خالیست، امروز هیچ زنی برای کار برابر دستمزد کمتر نخواهد گرفت، هیچ زنی نمی‌شنود که این کار مردانه است و برای زن‌ها مناسب نیست، زنی مورد آزار جنسی همکار یا کارفرمایش قرار نمی‌گیرد و ساعات طولانی با دستمزد کم در بخش غیررسمی کار نمی‌کند. تلاش نمی‌کند پدر یا شوهر یا برادرش را راضی کند که کار کند، لباسش سرتا پا برانداز نمی‌شود و…

به دنیا نگاه می‌کنم که با چهره مردانه‌اش هنوز می‌گوید مغز زن‌ها کوچکتر است، زنها ریاضی و جهت‌گیری جغرافیایی بلد نیستند، زن‌ها احساسا‌تی‌اند، تصمیم منطقی نمی‌توانند بگیرند، خیالم می‌رود تا زن‌های کشاورز که انگار از لطافت زنانه استثنا شده‌اند و با پاها تا زانو در آب هستند، به زن‌های کارگر، به زن‌های کودک که به ناچار ازدواج کرده‌اند و ظاهرا برای ازدواج زودهنگام صاحب عقل شناخته شده‌اند حتی پیش از آنکه بزرگ شوند، اما این یک روز زن‌ها از این جهان پر از تناقض رفته‌اند، از جنگ راحتند و قرار نیست چیزی را تغییر دهند، پنهان کنند یا به گردن بگیرند. از این خنده‌های لجوجانه در برابر تغییر خبری نیست از تمسخر زن‌هایی که اولین بار شعر‌هایشان را در خیابان خواندند، از آنها که رنگ قرمز به سر زنها مالیدند تا تحقیرشان کنند خبری نیست.

رویا می‌بافم که امروز زن‌ها نیستند، ناگهان غیب می‌شوند، آنوفت شاید در غیاب زن‌ها فکر کردن به اینکه چرا هنوز به روز جهانی زن به هشت مارس نیاز داریم راحت‌تر باشد، یکی از زن‌های آمریکایی پای بیانیه هشت مارس برای یک روز بدون زنان نوشته بود: « ما در آمریکا زن‌هایی داریم که حتی اختیار و انتخاب این را ندارند که یک روز نباشند و شغلشان را از دست ندهند یا کتک نخورند یا خانه‌شان را از دست ندهند. فاجعه از این بیشتر؟»

من در خیالم اما امروز به همه زن‌ها مرخصی می‌دهم، بعد یاد نصیحت مادر فاطمه مرنیسی میافتم که به او می‌گفت:

«رفتن مهم نیست، هرگاه احساس کنی دوست داری پرواز کنی به این فکر باش که در کجا و چگونه فرود خواهی آمد؟»