از زندگی و جامعه

انقلاب در پادکست فارسی؛ دو صندلی بیشتر برای زنان

«هر چیزی ممکن است رخ دهد، وقتی زنانگی دیگر یک حرفه محافظت‌شده نیست.» (ویرجینیا وولف)

در روزهای اخیر اتفاقی در شبکه اجتماعی توئيتر بحث برانگیز شد. اعتراض یک پادکستر زن به رویدادی با عنوان «انقلاب در پادکست فارسی» که در پنلش هیچ زنی از تولید‌کنندگان پادکست حضور نداشت. سازنده پادکست رادیومرز اعتراض کرده بود که چرا با وجود زنان پادکست‌ساز حتی از یک نفر از آنها در پنل این رویداد دعوت نشده و پنل رویداد کاملاً مردانه برگزار می‌شود. اعتراضی که واکنش‌های زیادی برانگیخت. از پیشنهاد روسری سر کردن یکی از مردان تا اضافه کردن دو صندلی اضافه برای زنان در پنل. من اما می‌خواهم این رویداد و حواشی آن را بهانه کنم و از اهمیت توجه به #ویترین‌های_مردانه بنویسم. فکر کردم خوب است با مرکز قرار دادن این اتفاق، توضیح دهم که چرا چنین اتفاقاتی مهم هستند و چرا از این پس مواجهه‌هایی از این دست بیشتر خواهیم داشت اینکه چرا دعوت نشدن زنان به رویدادها و پنل‌ها یک خطای سهوی نیست و جریانی است که باید به آن توجه و در آن مداخله کرد.

۱- تکنولوژی به‌خودی خود رهایی‌بخش نیست

از زمان اختراع چرخ انسان همواره در حال اختراع تکتولوژی بوده است. هربار و با هر انقلابی در تکنولوژی حدس زده می‌شد که این تکنولوژی بنیان‌های زندگی اجتماعی را تغییر می‌دهد، گاهی تغییر داد گاهی هم نه! اما نظام ارزشی و هنجاری به تکنولوژی وابسته نیست و تقریبا هر تکنولوژی روی آن سوار می‌شود. تلفن، تلگراف، هواپیما و سفرهای فضایی و … نابرابری‌ها را کم نکرد، هنجارهای زنانهمردانه را عوض نکرد بلکه بر آنها سوار شد. جریان‌های اجتماعی آگاهی‌سازی لازم است که این نظام ارزشی تغییر کند. اینکه ما از یک تکنولوژی هرچقدر پیشرو استفاده می‌کنیم دلیل نمی‌شود که انسان‌های پیشرویی هم باشیم اما این توهمی است که در جامعه وجود دارد. بخشی از واکنش توام با تعجب به اتفاقی که رویداد انقلاب پادکست فارسی برانگیخت از این پیش‌فرض اشتباه بود که کاربران تکنولوژی‌های نرم و نوین حتما باید صاحب نظام ارزشی متفاوتی هم باشند. کسب و کارهای مبتنی بر تکنولوژی‌های نوین هم بخشی از بازار هستند و قوانین بازار بر آنها حاکم است و نه چیزی بیشتر از آن مگر آنکه مداخله‌ای آگاهانه صورت گیرد یا فشاری از سمت حوزه تقاضا اتفاق بیافتد که این اتفاق این بار افتاد.

۲- همانقدر که شایستگی مهم است، دیده‌شدن هم مهم است

هر حوزه تخصصی بنا بر قاعده‌ای تخصص یا شایستگی اعضا خود را می‌سنجد، آنها را دسته‌بندی می‌کند و اعتبار و امتیاز می‌دهد. در بسیاری از حوزه‌های تخصصی، زنان به نسبت مردان تازه‌کار محسوب می‌شوند. این تازه‌کار بودن ریشه‌ای تاریخی و غیرقابل حذف دارد. امتیازی جنسیتی که در طول تاریخ مردان از آن برخوردار و زنان از آن محروم بوده‌اند. داستان ورود زنان به هرکدام از این رشته‌های دانشگاهی، شغلی و مهارتی در این زمینه داستانی است جذاب و البته گاهی پر آب چشم. زنان اما در همه‌جای جهان با تلاشی هرروزه و ادامه‌دار برای خود به فراخور حال، جایی دست و پا کرده‌اند. درس خواندند، کار کردند، پژوهش و مطالعه کردند و نوشتند و شایستگی کسب کردند، اما دیده نشدند. نامرئی کردن یکی از ابزارهای فرودست‌ساز است که اتفاقاً خیلی هم پنهانی نیست. اگر با من مخالف هستید می‌توانید نگاهی به اطرافتان بیندازید. عکس‌های خبرگزاری‌ها را نگاه کنید. آماری از سخنرانی‌ها دربیاورید، یادداشت‌های اول روزنامه‌ها را نگاه کنید و هرجای دیگری که ویترین و تریبونی برای ارائه نظرات هست. به‌ نظرتان می‌رسد که این غیاب زنان عادی و اشتباه سهوی و فردی برگزارکنندگان و گردانندگان است یا جریانی تاریخی و پذیرفته شده‌ است که ما به‌عنوان مخاطب به آن عادت کرده‌ایم و آن را عادی می‌دانیم؟ حضور در این موقعیت‌ها نه‌تنها موجب دیده‌شدن می‌شود که شبکه‌ای از روابط را برای فرد می‌سازد، تجربه‌ای که توانمندساز و قدرت‌بخش است، رزومه‌ای است که می‌تواند فرصت‌های بعدی را فراهم کند. مردان به سبب تجربه تاریخی همواره این تریبون‌ها را در اختیار داشته‌اند و آن را در اختیار دوستانِ مرد خود قرار می‌دهند؟ چطور؟ از تریبون‌های قبلی آنها را می‌شناسند، با آنها گپ می‌زنند، فرصت‌های در اختیارشان را با هم تاخت می‌زنند و اینطور چرخه مردانه‌شدن ویترین‌ها تقویت می‌شود. به‌نظرتان این چرخه بدون مداخله، بدون اعتراض و بدون مطالبه متوقف خواهد شد؟ حتی اگر تاریخ را هم کنار بگذاریم همین تجربه‌های اخیر می‌گوید نه! نمی‌شود.

istock

۳- یک صندلی بیشتر در میز شادمانی

سارا احمد 1 جامعه‌شناس مشهور جنسیت می‌نویسد: «وقتی می‌خواهیم خلافِ نظمِ اجتماعی (که تحتِ عنوانِ نظمِ اخلاقی و نظمِ شادمانی از آن پاسداری می‌شود) حرکت کنیم، در واقع می‌خواهیم موجبِ ناشادی شویم، حتی اگر انگیزه‌ی مبارزه‌مان ناشادی نبوده باشد

چطور باید اعتراض کرد؟ چه وقت باید از اعتراض کردن دست برداشت؟ کدام پاسخ قانع‌کننده است. کسانی همواره زنان را به آرامش دعوت می‌کنند. به آرام بودن، به اینکه اتفاق خاصی نیافتاده، به تمکین به قانون، به پذیرفتن عذر برگزارکنندگان. جامعه به شکلی از توزیع قدرت، ترکیبی از وضعیت هنجاری و ارزشی عادت دارد. زمانی که گروه فرودست یا حذف شده یا به حاشیه‌رانده‌شده قصد کند که این نظم را به هم بزند اولین واکنش‌ها اگر سرکوب و حمله نباشد قطعاً نوعی عادی‌سازی است. «اتفاق نیافتاده»، «اوضاع به این بدی هم نیست»، «حالا اینقدر هم مهم نیست» سوال این است که اگر واقعاً مهم نیست چرا هیچ مردی به نفع یک زن، صندلیش را در انبوهی از میزگردها و رویدادها و پنل‌ها و سخنرانی‌ها ترک نمی‌کند؟ حافظان وضع موجود همواره گروهِ خواهانِ تغییر را دعوت به آرامش می‌کنند و به‌قول سارا احمد از برهم‌خوردن میز شام و مهمانی که تدارک دیده شده بر حذر می‌دارند. فرقی هم نمی‌کند مرد باشند یا زن. فراموش نباید کرد که بخش مهمی از حافظان وضع موجود به قول سیمون دوبوار زنان هستند. آنها به شما می گویند: «عذرخواهی را بپذیر و آرام باش. اتفاقی نیافتاده این مردان، مردان خوبی هستند و حتماً به تو امتیازی در آینده خواهند داداین نگرانی‌ها به‌ویژه از سوی زنانی که جایگاهی در موقعیت‌های شخصی یا اجتماعی مردانه کسب کرده‌اند قابل درک است اما درست نیست، درست نیست به این معنا که تغییری ایجاد نمی‌کند. در این مواقع یادآوری درست به خودمان و دیگران این است که همین جایگاه اندکِ زنان امروز حاصل کار زنانی است که در مقطعی از تاریخ اجتماعی ما آرام ننشسته‌اند.

۴- این یک اتهام شخصی نیست

از نظر من این اعتراض‌ها تلنگری است به جامعه‌‌ آینده‌ای که همه ما به فراخور حال دست‌اندرکار ساختن آن هستیم. بحث گرفتن انگشت اتهام به سوی یک فرد خاص نیست هرچند معتقدم از مسئولیت فردی کسی که زیر نور صحنه‌هاست نیز نمی‌توان و نباید گذشت اما تبدیل کردن بحث به حوزه فردی هم تباه کردن کل ایده است. من از بسیاری از بحث‌هایی که حول رویداد انقلاب پادکست فارسی و نظایر آن اتفاق افتاده آموخته‌ام اما در بسیاری موارد هم بحث‌ها چنان شخصی می‌شود که از کل ایده اجتماعی فاصله می‌گیرد و تبدیل به بحث «باور کنید من طرفدار حقوق زنان هستم» می‌رسد که سودی هم ندارد. شخصاً جز افراد نزدیک و صمیمی برایم اهمیتی ندارد که در زندگی شخصی فرد و در اعماق قلبش نسبت به زنان چه تفکری حاکم است. چیزی که باید برای همه ما مهم باشد عملکرد اجتماعی افراد است. این آزمون پیش روی جامعه جوان و البته با تسامح بسیارنوآور ما است: آیا اینجا هم برای زنان در همچنان بر همان پاشنه می‌چرخد؟

و در نهایت

ما رو به تغییریم، جامعه رو به تغییر است، همیشه بوده است. آگاهی، بخش مهمی از این تغییر است. هرچه آگاهی بیشتری سوار بر تغییرات باشد اتفاقات بهتری می‌افتد. زنان تا همینجا هم راه دراز و پر فراز و نشیبی آمده‌اند. هرچیزی که امروز برای ما بدیهی است روزگاری از سوی مردان و زنان زمانه‌اش بزرگترین تهدید جامعه به حساب آمده است: زنی که رای بدهد، زنی که مدرسه برود، زنی که کار کند و در آمد داشته باشد، زن دکتر، زن مهندس، زن دانشمند و…. تنها چیزی که به نظر من می‌رسد مداخله آگاهانه و گام به گام است. اگر خبرنگار هستید نظر زنان متخصص را هم برای ستون‌تان بپرسید، اگر تریبونی در اختیار دارید فعالانه و آگاهانه به‌دنبال زنانی باشید که آن را در اختیارش قرار دهید، اگر مرد هستید شرط حضور خودتان در رویدادها را توجه به تعادل جنسیتی قرار دهید، اگر جایی ویترینی مردانه می‌بینید تذکر دهید من که فکر می‌کنم دور نیست که ویترین‌های_مردانه حتی برای حافظان وضع موجود هم مایه سرافکندگی باشد 🙂

1 این مقاله یک بار تحت عنوان «خوشی‌کشی‌های فمینیستی» ترجمه شده است. من این نقل قول را از این ترجمه برداشته‌ام. عنوان انگلیسی آن هم هست:  Feminist Killjoys

چطور نتایج یک پژوهش اجتماعی را بخوانیم که فریب نخوریم

دیروز نتایج یک پژوهش اجتماعی را از سایت هافینگتون پست در توئيتر گذاشتم. مطلب در مورد این بود که «زنان مجرد از مردان مجرد به مراتب شادتر هستند» مطلبی که بازخوردهای فراوانی داشت. عده‌ای گفته بودند که نتایج کاملا درست است چون در مورد آنها یا نزدیکانشان صدق می‌کند، عده‌ای بحث تفاوت‌های فرهنگی را پیش کشیده بودند وعده دیگری آن را توطئه غرب برای از هم‌پاشیدن بنیان خانواده دانسته بودند.

 اینکه چطور یک پژوهش اجتماعی را بخوانیم که اطلاعات درستی بگیریم و قضاوت معقولی داشته باشیم مسئله مهمی است. بخش مهمی از شناخت ما از جامعه اطراف از طریق همین اعداد و ارقام و کیفیاتی است که در پژوهش‌های اجتماعی به دست می‌آید و ما عموما از طریق رسانه‌ها به آنها دسترسی پیدا می‌کنیم. اطلاعاتی بسیار جذاب که باید با احتیاط با آن برخورد کرد چون ریزه‌کاری‌هایی باعث می‌شود ناگهان درک کاملا وارونه‌ای از آن داشته باشیم. به نظرم می‌رسد در نظر داشتن این چند مورد می‌تواند تا حدی ما را از شر بدخوانی نجات دهد:

crowd-demographics-research-678x381

۱- چه کسی و به چه دلیلی نتایج یک پژوهش اجتماعی را منتشر کرده است

از قدیم گفته‌اند هیچ گربه‌ای برای رضای خدا موش نمی‌گیرد. اولین چیزی که در انتشار نتایج مطالعات اجتماعی باید به آن توجه داشت «محل انتشار» و «زمان انتشار» است. مثلا فرض کنید در آستانه انتخابات شورای شهر و شهردا جدید رسانه نزدیک به جناحی که رقیب جناح در قدرت است نتایج یک پژوهش را منتشر می‌کند که نشان می‌دهد فلان درصد از مردم از عملکرد شهردار در زمینه‌های مختلف «ناراضی هستند» همیشه در نظر داشته باشید که چه کسی و به چه دلیلی نتایج را منتشر کرده است.

۲- پژوهش را چه کسی انجام داده و به سفارش کجا

فرض کنید که یک شرکت بزرگ تولید کننده چیپس حامی مالی پروژه‌ای پژوهشی باشد که نشان داده است چیپس برای رشد کودکان ضروری و بسیار مفید است. منافع گروه‌هایی که در تولید یک پژوهش اجتماعی دخیل هستند حتما نکته مهمی در درست‌خوانی نتایج پژوهش است. مثلا خاطرم هست که چند وقت پیش نیروی انتظامی نتایج پژوهشی را منتشر کرده بود که نشان می‌داد ۸۰ درصد زنان از اجرای طرح گشت ارشاد راضی هستند

۳- جامعه آماری پژوهش شامل چه کسانی بوده است

سوالاتی را که منجر به این پاسخ‌ها شده از چه کسانی پرسیده‌اند؟ مثلا در پژوهشی که نتایج آن را هافینگتون پست منتشر کرده است و نشان می‌دهد که زنان مجرد از مردان مجرد شادتر هستند از زنان بریتانیایی پرسیده شده است. اما کدام زنان بریتانیایی؟ آیا نتایج این مطالعه را می‌توان به همه زنان بریتانیایی تعمیم داد؟ این موضوعی است که در خواندن همه گزارش‌های پژوهشی باید به آن دقت زیادی داشت. چه کسانی به این مطالعه پاسخ داده‌اند و نحوه نمونه‌گیری آیا طوری بوده است که بتوان به بقیه تعمیم داد؟ اگر بله به چه کسانی؟ پژوهش خوشحالی زنان مجرد را نمی‌توان به زنان ایرانی تعمیم داد.

۴- یافته‌های پژوهش دقیقا چه می‌گویند

آنچه خبرنگار یک رسانه از نتایج یک مطالعه می‌نویسد، آنچه به آن اضافه می‌شود و تحلیل‌های این و آن با اصل یافته‌های پژوهش فرق دارند. برای دقیق دانستن آنچه یک مطالعه نشان داده باید دقیقا گزاره‌هایی را خواند که پژوهشگر نوشته است. مثلا اگر پژوهشگر یافته باشد که مصرف قهوه از احتمال ابتلا به سرطان روده در زنان ۴۵ تا ۵۵ سال می‌کاهد به این معنی نیست که قهوه جلوی سرطان روده در زنان را می‌گیرد. همیشه تحلیل‌ها اضافاتی بر پژوهش دارند که البته خواندنی است اما به معنی این نیست که یافته‌های پژوهش آن را تایید می‌کند

۵- هیچ دسته‌بندی شامل همه آدم‌ها نمی‌شود

هیچ مطالعه اجتماعی شامل همه افراد نمی‌شود! بهترین و بزرگترین تحقیقات اجتماعی شامل «همه» افراد در آن جامعه آماری نیست. حتی اگر قابلیت تعمیم وجود داشته باشد تنها نشان از پیش‌بینی‌های دقیق‌تر در مورد آن موضوع دارد و به این معنی نیست که همه آدم‌ها با آن مشخصات شامل حال آن نمی‌شوند. بنابراین اگر نتایج مطالعه‌ای گفت در ایران زنان بین ۳۰ تا ۴۰ سال از مردان نسبت به آینده خوش‌بین‌تر هستند و شما یک زن ۳۰ تا ۴۰ ساله بودید و نسبت به مردان اطرافتان که بین ۳۰ تا ۴۰ سال بودند نسبت به آینده خوش‌بین‌تر نبودید به معنای نادرست بودن نتایج مطالعه نیست و اگر بودید هم به معنای درست بودن نتایج مطالعه نیست.

اینها همه به این معنا نیست که نتایج مطالعات اجتماعی را نباید خواند، حتی آنها که در مورد جامعه ما نیست نکات خوبی برای یادآوری و بحث و نقد برای ما دارند. مطالعات اجتماعی برای رسانه‌ها و قدرت‌مندان و سیاست‌مداران اسباب‌بازی‌های خوبی هستند می‌توانند با کمی دستکاری در بیان نتایج به کل معنای دیگری را القا کنند. نتایج این مطالعات را بخوانید اما با دیده انتقادی، از سر و ته کار سر دربیاورید و از خواندن و دانستن آن لذت ببرید.

 

 

۷ راه برای مقابله با «جنسیت‌زدگی» در محیط کار

اگر زن باشید و شاغل با توجه به نسبت آمار اشتغال مردان و زنان در ایران،  احتمال زیادی دارد که بیشتر از زنان (به جز مشاغل خاص) با مردان همکار باشید. باز به دلیل فرهنگ مردسالارانه که شامل عادات زبانی ورفتاری می‌شود احتمال زیادی دارد در معرض رفتارهای جنسیت‌زده (سکسیستی) باشید. در هفته منع خشونت علیه زنان، به نظرم رسید که کمتر از این موضوع و راه‌های مقابله با آن حرف زده‌ایم.

راهکارهایی که می‌نویسم ترکیبی است از تجربه زیسته خودم و دو سه راهنمایی که به زبان انگلیسی مرور کرده‌ام. معتقدم این مسئله به شدت دارای خصوصیات فرهنگ کاری است که ممکن است بین آمریکا و انگلستان و ایران تفاوت‌های مهمی داشته باشد. شما هم که خواننده این متن هستید شاید راه‌هایی برای مقابله داشته باشید و خوب است که اضافه کنید و شاید کم‌کم بشود یک راهنما برای مردان و زنان در این زمینه درست کرد.

قبل از وارد شدن به راهکارها دو مسئله مهم را باید توضیح بدهم:

اول: اگر با همکاران جنسیت‌زده‌ای ناچار به همکاری هستید و هر روز از دست آنها حرص می‌خورید همیشه به خودتان یادآوری کنید که تنها نیستید و زنان بسیار زیادی در دنیا و در همین ایران و در همین تهران و شاید در همین اتاق بغلی با شرایط مشابهی درگیر هستند. این تقصیر شما نیست همانطور که بدشانسی شما هم نیست.

دوم: ترک کردن کار تقریبا هیچ‌وقت تصمیم اول نیست علاوه بر اینکه گاهی اصلا ممکن نیست. ما به شغل‌مان نیاز داریم و نمی‌توانیم به راحتی از آن چشم‌پوشی کنیم. واقع‌بین باشید و خودتان را بابت آن سرزنش نکنید.

thumb_woman_20being_20silenced_202

۱- تذکر بدهید

بیست و دو ساله بودم که برای اولین بار وارد محیط کار شدم. محیط کار کارخانه‌ای بود که من تنها زن شاغل در آن بودم. اولین روزی که لباس کار پوشیدم و داخل کارگاه شدم یکی از آقایان مهندس هم‌اتاقم گفت: «النگوهات نشکنه خانم مهندس». آن روز جوابی ندادم و فقط حرص خوردم اما اگر امروز بود می‌گفتم: «حرفی که می‌زنید نه شوخی خنده‌داری است نه در شان شما و من. لطفا تکرار نکنید». از تذکر دادن نترسید. جدی و آرام تذکر بدهید. تا جایی که می‌توانید تذکر دادن را ادامه بدهید نشان بدهید که با کامنت‌های جنسیت‌زده (سکسیستی) نمی‌خندید، آن را تحقیرآمیز و بی‌ادبانه می‌دانید.

۲- از واقعیت‌ها استفاده کنید

دوستی تعریف می‌کرد که همکارانش همواره به خنده و شوخی از او می‌خواستند چون «زن» است چای بریزید و ظهرها برای ناهار «چیزی سر هم کند» او هم چند مرد مشهور آشپز را پیدا کرده بود و اطلاعاتش را برای مردان همکارش فرستاده بود. بعد به طعنه برایشان نوشته بود «چون مردان در هر کاری حتما از زنان بهتر هستند از جمله آشپزی، او از فردا انتظار می‌کشد که همکارانش دستپخت‌هایشان را برایش بیاورند» این کار را در مورد کامنت‌هایی مانند «زنان با کامپیوتر خوب نیستند» یا «زنان ریاضی نمی‌فهمند» یا …. می‌توانید بکنید. زنان متخصص در این حوزه‌ها را نشان بدهید

۳- وانمود کنید نفهمیده‌اید، وادارشان کنید توضیح دهند

از کنار متلک‌ها یا طعنه‌های جنسیت‌زده با لبخند رد نشوید. شما مجبور نیستید با مردانی که حرف‌های جنسیت‌زده می‌زنند مهربان باشید و لبخند بزنید. برعکس در چشم‌های آنها نگاه کنید، وانمود کنید متوجه حرف نشده‌اید، از آنها بخواهید حرفی که زده‌اند را توضیح بدهند. همکاری داشتم که مرتب می‌گفت «بابا زن جماعت رو که نمیشه فرستاد سر پروژه» یک بار در اتاق جلسات و جلوی همه از او خواستم توضیح بدهد که چرا نمی‌شود؟ گفتم فرض کنید زنی که قرار است برود سر پروژه من هستم چرا نمی‌شود بروم. برای کامنت‌های جنسیت‌زده عموما دلیل منطقی و موجهی وجود ندارد. توضیح بخواهید، توضیح را به چالش منطقی بکشید.

۴- ناچار نیستید مهربان و ملایم باشید

در جلسه‌ای بودیم که مردی با چند درجه اداری بالاتر با زنی از همکاران در مورد بدنش شوخی کرد. زن لبخند زد و چیزی نگفت اما از حالت قیافه‌اش تا آخر جلسه مشخص بود که ناراحت و عصبانی است. زنان در محل کار عموما تصور می‌کنند باید مهربان و ملایم باشند، لبخند بزنند، ماجرا درست نکنند، همه را با هم آشتی بدهند. اینطور نیست! شما چنین وظیفه‌ای ندارید. اگر کسی رفتار نامناسبی دارد حداقل کاری که می‌توانید بکنید این است که به او لبخند نزنید.

۵- همدستانی پیدا کنید

در محل کار خود از این موضوع صحبت کنید. به احتمال زیاد کسانی هستند از زن و مرد که با شما همراهی خواهند کرد، این هم‌دستان را پیدا کنید و از آنها کمک بگیرید.

۶- وقتی کسی شما را «خانومی» یا «عزیزم» صدا می‌زند به رویش بیاورید

رفتار جنسیت‌زده همیشه این نیست که توانایی‌های شما نادیده گرفته شود، گاهی اعتبار رسمی کاری که می‌کنید به شما داده نمی‌شود. همکاران مرد را با القاب رسمی و شما را «عزیزم» صدا می‌کند. به روی آنها بیاورید، از آنها بپرسید که چرا مردان را عزیزم صدا نمی‌کنند یا خیلی ساده توضیح بدهید که این طرز خطاب شدن شما را ناراحت می‌کند و ترجیح می‌دهید طور دیگری خطاب شوید.

۷- به واحد منابع انسانی یا شخص مسئول و معتمد خبر بدهید

اگر رفتار آزاردهنده تکرار شد به واحد منابع انسانی خبر بدهید (و البته انتظار داشته باشید که آنجا هم با رفتار جنسیت‌زده روبرو شود) یا به شخص معتمد و مسئول در محل کار خبر بدهید. از آنها کمک بخواهید. همانطور که گفتم متوجه هستم که همیشه امکان استعفا دادن به این راحتی فراهم نیست. گاهی هم زور ما کمتر است از همه محیط اطراف. اما از مبارزه‌های کوچک دست برندارید، کمتر تحمل کنید، بیشتر در موردش حرف بزنید. نترسید از اینکه شناخته بشوید به زنی که بداخلاق است یا نرم و نازک نیست. این شاید محیط کار و همکارانتان را عوض نکند اما حتما عزت نفس شما را پیش خودتان بیشتر حفظ خواهد کرد.

            در ستایش چهل سالگی

تولدها در خانه کودکی من جدی گرفته می‌شد، حتی زمانی که خانواده به دلایل مختلفی روزهای سختی را می‌گذراند، مادرم کیک کوچکی از جایی فراهم می‌کرد و شمعی و هدیه‌ای. روزهای تولدم را دوست دارم و برای رسیدنش اشتیاق دارم، اشتیاقی که دوران‌هایی از زندگی از آن شرمنده بودم و پنهانش می‌کردم اما راستش اولین کاری که با تقویم سال جدید می‌کنم این است که ببینم دوازدهم مهر چه روزی است.

بی‌اغراق از زمانی که به خاطر دارم  در هر سِنی بودم فکر می‌کردم که در بهترین دوران زندگیم هستم، فکر می‌کردم خوب شد از گرفتاری‌های دوره قبلی راحت شدم و بزرگ شدم و حالا عقلم بیشتر می‌رسد و زندگی جذابیت‌هایی را نشانم می‌دهد که در دوره سِنی قبلی نمی‌دیدم، امروز هم مثل همیشه.

از این جهت دوستانم همیشه دستم انداخته‌اند برای شادی و خوشحالی و امیدواری که خیلی مواقع به نظرشان ساده‌لوحی آمده است. از اینجایی که ایستاده‌ام وقتی به دوران‌های زندگیم نگاه می‌کنم باور نمی‌کنم این من بوده‌ام که همه آنها را زیسته‌ام. دهه بیست زندگیم به فراز و فرودهای شدید عاطفی و سیاسی گذشت. بیست و دوساله بودم که ازدواج کردم و زندگیم از خانواده مستقل شد، کلید خانه‌مان را دست‌کم سه نفر دیگر داشتند، یکی دو نفر عملا با ما زندگی می‌کردند. شب بیداری‌های طولانی و پیوسته، آرزوهای بزرگ، از این شاخه به آن شاخه پریدن‌ها. از سودای کتاب صوتی تولید کردن تا مهندس تمام‌وقت یک کارخانه ماشین‌سازی بودن. از گروه‌های دوستی و روابط پیچیده و درهم برهم. نوشتن و خط زدن و دعوا و گرفتاری. خانه کوچک ما که گاهی هنوز وقتی می‌روم اصفهان به آن سر می‌زنم محمل خنده‌های جمعی و گریه‌های جمعی و شور و آشوب و اشتیاق بود. دوران مهمانی‌های بزرگی که معلوم نبود کی شروع می‌شوند و کی تمام می‌شوند، شب تا صبح بیدار بودم و صبح زود دوان دوان خودم را به کارخانه می‌رساندم. مهندسی برایم در این دوران تمام شد. شروع کردم فرانسه خواندن، شروع کردم جامعه‌شناسی خواندن، روابطم را محدود کردم، خسته شدم از شلوغی و تکرار و دراماهای بی‌پایان بی‌فایده.

photo_2018-10-05_12-47-37

به سی که رسیدم یک فوق‌لیسانس جامعه‌شناسی داشتم، چند سالی بود اصفهان را با همه دوستی‌ها و آدم‌ها و روابطش تَرک کرده بودم، تجربه‌های فشرده و چندوجهی و البته پُرفشاری در فعالیتِ اجتماعی داشتم، گروه‌های دوستی و روابط جدیدی ساخته بودم و کارم ترجمه خبر و گزارش و گاهی نوشتن چیزهایی در روزنامه‌ها و مجلات و سایت‌ها بود. خلاصه هیچ نشان و نشانه‌ای از دهه بیست باقی نگذاشته بودم، جز یکی دو نفر دوست بسیار نزدیک که هنوز هم هستند.

سی‌ و یک ساله بودم که پسرم به دنیا آمد، از همسر سابقم جدا شدم، مدت کوتاهی از ایران رفتم و برگشتم و زندگی جدیدی شروع شد. به خاطر دارم که با خودم می‌گفتم چه زن بیست‌ساله سَبُکسری بوده‌ام! این بود که خودم را فشردم در ساعت‌های طولانی کار پژوهشی در حوزه جامعه‌شناسی و روابطم را محدود و مُنحصر کردم، صادقانه فکر می‌کردم که قبلا اشتباه می‌کرده‌ام و زندگی واقعی و درست چیزی است که امروز تجربه می‌کنم! بارها پیش خودم دهه بیست زندگیم را تحقیر کردم، تصورم این بود که بی‌آنکه سواد دُرُستی داشته باشم زبانِ درازی داشته‌ام، سروصدای بی‌خود، اشتباهات فراوان، سرخوردگی و سختی سال‌های ۹۰ تا ۹۲ هم البته مزید بر علت شده بود.

روزی ۱۶ ساعت کار می‌کردم، زندگی محدودی با آدم‌های محدودی داشتم که هرچه جلوتر آمدم از تعدادشان کمتر هم شد. خودم را خلاصه کرده بودم در زندگی روتینی که صبح و ظهر و شب و همه‌چیزش معلوم بود و فکر می‌کردم یافته‌ام آنچه باید داشته باشم و حاضر نبودم به هیچ شک و تردیدی راه بدهم. تلنگر عزیزی که آن زمان بسیار به من نزدیک بود رهایم کرد، دوباره از سایه امن آمدم به آفتاب، دوباره با اشتیاق شروع کردم به یافتن خودم، یافتن آدم‌ها و دنیاها و زندگی‌ها. به اواخر دهه سی که رسیدم مشغول نوشتن رساله دکتری بودم، از روابط قبلی گسسته بودم، آدم‌های جدیدی را یافته بودم، دنیاهای جدیدی که تا به حال فرصت تجربه کردنشان را نداشتم و دراماهای ملایم و جذابی که ته‌رنگی از شیطنت‌ها و اشتیاق دهه بیست را دارند. دیگر زنِ میانه دهه سی را به سختی به خاطر می‌آورم و گاهی از به خاطر آوردنش متعجب می‌شوم.

دیروز چهل ساله شدم. به گذشته نگاه می‌کنم بی‌آنکه آن را تحقیر کنم، هرچند با یادآوری بسیاری چیزها، خودم را صادقانه دست می‌اندازم. در همه دوران‌های زندگیم روزهای سختی داشته‌ام که حتی امروز هم فکر کردن به آن نفسم را به شماره می‌اندازد. احساسِ بزرگ شدن دارم، احساس می‌کنم بی‌اینکه گرفتار باشم در چیزهایی ته‌نشین‌های ملایمی از ثبات دارم، به گذشته نگاه می‌کنم و دنیاهای رنگارنگی که پشت سر گذاشته‌ام، به زحمت بشود باور کرد که همه آنها من بوده‌ام، اصلا یک نفر بوده است. هیچ تصور ثابت و روشنی از آینده ندارم. پذیرفته‌ام که زندگی را نمی‌شود پیش‌بینی کرد، پذیرفته‌ام که مرتب زیرِ میز زندگی می‌زنم و از این بابت نه از خودم و نه از کس دیگری شاکی نیستم هیچ‌وقت نبوده‌ام. پذیرفته‌ام که آدمِ ماندن نیستم، به دوستی‌ها و جمع‌ها و آدم‌هایی که گذشته‌اند با مِهر نگاه می‌کنم با وجود اینکه می‌دانم پیش اغلب‌شان گرامی داشته نمی‌شوم اما چیزی که هستم و دوستش دارم تکه‌هایی از آنها را با  خود دارد حتی خیلی دور خیلی مبهم که شاید جز خودم کس دیگری نتواند تشخیص دهد.

فکر می کنم در چهل سالگی، دلنشین‌تر و جذاب‌تر از گذشته‌ام هستم، آماده‌ام که میانِ این همه تباهی به شادی در آغوشش بگیرم و به استقبال آینده‌ای بروم که نمی‌دانم چیست

برنامه ریاضتِ اقتصادی در خانه کوچکِ ما

من هم مثل خیلی از مردم دیگر نگرانم. وضعیتِ زندگی به شکل واضحی تغییر کرده است و هیچ چشم‌انداز روشنی دست‌کم در کوتاه‌مدت به نظر نمی‌رسد. من حقوق ثابتی دارم و بنابراین مثل بسیاری دیگر مجبورم زندگیم را کوچکتر کنم، چیزهایی را حذف کنم، رویه‌هایی را تغییر دهم. من مسئولیت یک بچه را هم دارم. یک پسر نُه ساله که نمی‌خواهم فشار اضطراب این عدم‌قطعیت را تحمل کند در عین‌حالی که باید متوجهش کنم برخی چیزها در زندگی ما تغییر کرده است. این است که امروز صبح یک ساعت زودتر بیدار شدم و یک بسته ریاضت اقتصادی برای شش ماه آینده نوشتم، پسرم هم نشسته کنار من و در حالی‌که صبحانه می‌خورد با من هم‌فکری می‌کند. صبحانه‌ای که می‌خورد اولین چیزی است که در ماه آینده تغییر خواهد کرد: دیگر کورن‌فِلِکس نخواهیم خرید.

بخش اول: جهت‌گیری‌های راهبردی

اول فکر کردم که باید چیزهایی را در عادات هر روزه‌ام تغییر دهم به شوخی به اینها می‌گویم «جهت‌گیری‌های راهبردی» برنامه ریاضت اقتصادی:

۱- خرت و پرت و شلخته‌ خرید کردن را حذف کنم. این عادت را زیاد دارم که در مترو یا در بازار دست‌فروش‌ها چیزهای کوچک و بزرگی می‌خرم که واقعا به آنها نیازی ندارم اما خریدشان خوشحالم می‌کند

۲- فقط با لیستِ خریدِ مشخص به فروشگاه خواهم رفت و جز لیست چیزی دیگری نخواهم خرید. لیست را در طول هفته آماده می‌کنم و فقط آخر هرهفته خرید می‌کنم

۳- هر خدمات یا کالایی که در داخل خانه انجام دادن یا درست‌کردنش برایم ممکن است از بیرون نمی‌خرم مثل مربا پختن یا شستن و اتو کردن لباس‌ها

۴- خرج روزانه‌ام را در یک فایل اکسل نگه می‌دارم برای اینکه هم الگوی خرج کردنم مشخص‌تر شود و هم بتوانم کنترل داشته باشم

۵- در مصرف انرژی (آب و برق و گاز) بیشتر از قبل صرفه‌جویی خواهم کرد. مثلا با پسرم توافق کردم که روی یک میز کار کنیم که بتوانیم یک چراغ روشن کنیم

20170626_210611

۲- تغییرات در سبد خرید خوراکی‌ها

:در خرید این خوراکی‌ها باید تغییرات بدهم

میوه‌ها: اغلب یک‌جا و از چند مدل میوه خرید می‌کنم، همین باعث می‌شود که همیشه بخشی از میوه‌ها خورده نشوند یا قبل از مصرف خراب شوند: «عادتِ بدِ خرید»، علاوه بر این باید تنوع را هم پایین بیاورم. یک یا دو نوع میوه برای هر هفته و به میزان مصرف همان هفته. مثلا ۵ نارنگی و دو موز برای پسرم در یک هفته.

سبزی‌ها: سبزی‌ها را متنوع‌تر خرید کنم و برنامه بگذارم که بتوانم آشپزی‌های متنوع‌تری با آنها انجام دهم. اگر خرید بیشتر از مصرف یک هفته است مابقی را در فریزر نگه دارم که خراب نشوند

گوشت و مرغ: برای پسرم می‌خرم. بسته‌های خیلی کوچکتری داخل فریزر خواهم گذاشت. دو وعده مرغ و یک وعده گوشت قرمز در هفته به اندازه‌ای که او بخورد. ماهی اگر وُسعَم در پایانِ ماه رسید می‌خرم اگر نه یک ماه در میان سعی می‌کنم بخرم.

قهوه: قهوه‌ای که می‌خورم خیلی گران شده باید از قهوه خیلی ارزان‌تری استفاده کنم. باید روش‌هایی پیدا کنم که مَزه قهوه جدید توی ذوقم نزند، مثل قاطی کردن با شیر

اما از سبد خوراکی‌ها چیزهایی هست که تغییر نمی‌کند:

لبنیات: ماست و شیر و پنیر (خامه و کره تقریبا هیچ‌وقت در سبد ما نبوده)

سبزیجات: هویج، بادمجان، کدو، خیار، گوجه، کاهو، سبزی خوردن (شاید تره‌فرنگی یا پاپریکا را حذف کنم)

نان: سنگک و بربری و نانِ تُست، کرواسان و گاتا (پسرم این دو تا را به عنوان میان‌وعده به مدرسه می‌برد)

و چیزهایی هست که باید به‌طور کامل حذف کنم تا اینجا اینها به ذهنم می‌رسد که قابل حذف شدن هستند:

شکلات: قبلا همیشه گنجینه‌ای از شکلات داشتیم که باید حذف کنم، آخرین بار با پولی که گنجینه را پر می‌کردیم فقط یکی دو بسته شکلات توانستیم بخریم.

نکته: همچنان امیدوارم که گاهی هدیه بگیرم

کورن‌فِلِکس و گرانول: حذف می‌شود. آخرین باری که خرید کردیم حتی در فروشگاه موجود هم نبود.

شیرینی: مصرف زیادی نداریم ولی ماهی یک بار یا دوبار می‌خریدیم، از این به بعد حذف خواهم کرد.

آب‌میوه‌های بسته‌بندی شده: معمولا دو مدل آبمیوه در یخچال داشتیم، البته مصرف‌کننده خیلی پر و پا قرص نبودیم ولی جزو سبد خرید بود به‌خصوص در تابستان‌ها. می‌توانیم با عرقیجات سنتی جایگزین کنیم، قیمت آنها را چک نکرده‌ام

انواع پنیر: صرف‌نظر کردن از پنیر – به‌جز پنیر سفید صبحانه- برای من خیلی سخت است ولی به‌نظرم جزو چیزهایی است که می‌توانم از سبد خرید حذف کنم. شاید اگر از بودجه خرید آخر ماه چیزی باقی‌ ماند بتوانم به خودم جایزه بدهم

انواع سُس: در یخچال ما همیشه پنج یا شش نوع سس مختلف موجود است، اغلب نیمه مصرف می‌شوند و مابقی را به دلیل گذشتن تاریخ مصرف دور می‌ریزیم شاید برای سلامتی هم بهتر باشد که جز یکی دو مدل که روزمره برای سالاد استفاده می‌کنیم بقیه را حذف کنیم

آجیل: مطمئن نیستم ولی شاید حذف کنم، آخرین باری که گردو خریدم برق سه‌فاز از سرم پرید

انواع دِسِر و ماست‌های ترکیبی

نکته: شاید یاد بگیرم و در خانه درست کنم

تغییرات در سبک زندگی

گرچه به نظرم در نهایت همه این تغییرات بخشی از سبک زندگی است که تغییر می‌کند اما برخی تغییرات را جداگانه زیر تغییرات سبک زندگی نوشته‌ام، چیزهایی است که در روال روزمره زندگی ناچارم تغییر بدهم:

لباس: امشب یک نگاه خریدارانه‌ به کمد لباس‌ها کردم با یک تخمین مناسب تا دو سال دیگر نیاز به خرید جدی لباس ندارم با همین‌ها و کمی تعمیر و دوخت و دوز می‌توانم پاییز و زمستان را سر کنم. خریدِ لباس، هر لباسی از جوراب و لباس خانه تا مانتو و پالتو و خرده‌ریزهای دیگر مطلقا حذف می‌شود.

برای بچه ولی چنین اطمینانی وجود ندارد نهایت با این لباس‌ها بتوانیم تا بهار ۹۸ سر کنیم. دو برند ایرانی پیدا کرده‌ام در لاله‌زار که قیمت‌های مناسبی داشتند اما طرح و رنگشان خیلی خوب نبود، ناچار یکمی باید توی سر سلیقه بزنم

کفش: شاید نیاز به یک جفت کفش برای زمستان داشته باشم بستگی دارد چقدر برف و باران بیاید شایدهم بی‌خرید کفش سر کردیم.

وسایل خانه: هیچ احتیاجی ندارم ولی علایقی دارم برای آشپزی حرفه‌ای‌تر که فعلا نادیده می‌گیرم. به این ترتیب پا گذاشتن در مغازه‌های پلاسکویی یا دیدزدن دیجی‌کالا ممنوع است. (اصلا دیجی‌کالا را از روی گوشی پاک می‌کنم)

مهمانی: خیلی اهل معاشرت‌های پرتعداد و با تناوب بالا نیستم. جمع‌های کوچک را باید خلاصه‌تر و مختصرتر کنم. شاید پیشنهاد کنم که هربار کسی بخشی از خوراکی‌ها را تقبل کند. خرج اضافه برای رنگین کردن بیش از اندازه یک دورهمی نخواهم کرد.

سینما و تئاتر و کنسرت: هفته‌ای یک بار با بچه سینما می‌رفتیم تغییر می‌دهم به دو هفته‌ای یک بار. تئاترهای خیلی توصیه شده را خواهم دید (ماهی یک اجرا اگر بود) کنسرت هم که سال‌هاست اساسا چیزی نبوده که دلم بخواهد ببینم

رستوران: همان هفته‌ای یک بار بود که سینما می‌رفتیم تغییر می‌دهم به دو هفته یک بار و یا شاید کمتر. سینما را بدون غذای شب خواهیم رفت

کافه: کافه محل کار کردنِ من بوده است. هنوز هم ناچارم گاهی برای کار کردن بروم اما تلاش می‌کنم که هرچه بیشتر در خانه کار کنم و کمتر برای کافه هزینه کنم، اگر مجبور شدم به یک قهوه ساده قناعت می‌کنم

آرایشگاه: هر سه هفته آرایشگاه می‌روم تغییر می‌دهم به هر پنج هفته.

اسنپ: حذف خواهم کرد! مگر درشرایط اضطراری. تا امروز خیلی دست و دل‌بازانه استفاده می‌کردم از این به بعد نخواهم کرد. پیاده، مترو، ماشین شخصی در صورت امکان.

اینترنت: دراستفاده از اینترنت موبایل به یک بسته ده تومنی در هفته اکتفا خواهم کرد، دیتای موبایل را مگر به ضرورت استفاده قطع خواهم کرد.

و آخر اینکه….

واقعیت این است که لیست بالا غمگینم می‌کند، به نظرم انصاف نیست که من و پسرم ناچار باشیم چیزهایی که دوست داریم و واقعا خیلی هم زیاد نیستند را از زندگی‌مان حذف کنیم. من از ۱۸ سالگی کار کرده‌ام و از کارکردن هراسی ندارم اما انگار هرچقدر هم که کار می‌کنم ته جیبم سوراخ است. یک موج تورم همه را با خود می‌برد اما چاره‌ای هم ندارم، داشتن برنامه‌ای برای اینکه بتوانیم تاب بیاوریم کمی از اضطرابم کم می‌کند.

همه ما مجرمیم آقای قاضی

چند شب پیش برنامه‌ای از صدا و سیما پخش شد که در آن دختر بسیار جوانی با صدای بغض‌دار از انتشار ویدئوهای رقص خود بر روی اینترنت می‌گفت. انتشار این برنامه به فاصله کمی بازتاب بسیار زیادی در شبکه‌های اجتماعی داشت، از بسیاری از این بازتاب‌ها می‌شد برداشت کرد که در نظر مخاطبان بیشتر از آنکه دخترک رقصنده «مُجرم» باشد، دستگاهی که او را به چنین برنامه تلویزیونی‌ای رسانده محکوم است. پس از آن و به فاصله چند ساعت بسیاری از کاربران فضای مجازی ویدئوهای رقصیدن خود را با هشتگ «برقص تا برقصیم» منتشر کردند؛ پیام پشت همه آن‌ پیام‌ها به ظاهر این بود: اگر آن دختر جوان مُجرم است پس «همه ما مجرمیم»!

در اواخر قرن ۱۹ جامعه‌شناس مشهور و کلاسیک امیل دورکیم استدلال کرد که برای فهم جامعه جدید می‌توان از ابزار شناخت «جرم» به واسطه دستگاه حقوقی و جزایی آن جامعه استفاده کرد. آنچه یک جامعه به عنوان «جرم» می‌شناسد و تعریف می‌کند ساختِ حیات اجتماعی آن جامعه و شیوه تقسیمِ کار آن را تضمین و تا حد زیادی تعریف می‌کند. از نظر دورکیم «جرم عملی است که همه اعضای یک جامعه آن را به صورت عام محکوم می‌کنند.»

حدی از وقوع جُرم برای هر جامعه‌ای عادی است و باید باشد، درواقع اگر جامعه‌ای به کلی خود را فاقد «جرم» معرفی کند عجیب است و نیازمند بررسی و تحقیق. اما برای توصیف دقیق‌تر می‌خواهم دو نوع برخورد اجتماعی با جُرم را از یکدیگر جدا کنم. در برخورد اول مُجرم مجازات قانونی  جرمی که مرتکب شده را می‌پردازد بی‌آنکه از نظر اجتماعی محرومیت یا طردی متوجه او باشد –جریمه‌های رانندگی مثلا-  در برخورد دوم اما «وجدان عمومی» از صِرف وقوع آن جرم جریحه‌دار می‌‌شود. جامعه به آنها واکنشِ جمعی نشان می‌دهد، مُجرم را طرد می‌کند و تاوانی بیشتر از یک مجازات قانونی بر مجرم وارد می‌شود.

دستگاه قضایی (به عنوان مجری قوانین جزایی) در هر جامعه‌ای متر و معیاری است که نشان می‌دهد آن جامعه چطور کار می‌کند، حافظِ تقسیم کار اجتماعی و ارزش‌ها و هنجارهای اجتماعی است و مهم‌تر از همه قرار است پاسدار «وجدان جمعی» باشد. آنچه به یک دستگاه قضایی مشروعیت می‌بخشد همین پشتیبانی «وجدان جمعی» است.

آنچه به‌ویژه در ده سال اخیر در جامعه ایران با آن روبرو بوده‌ایم گسسته شدن جامعه از دستگاه قضایی در موضوع جُرم‌هایی است که با کمی تسامح آنها را جرم‌های مرتبط با «سبک زندگی» می‌دانم. همه نظام‌های قضایی کم و بیش در مورد زندگی خصوصی و انتخاب‌های شخصی انسان‌ها در جامعه باید و نبایدهایی داشته‌اند اما قوانین ایران در این مورد بیشتر از معدل جوامع دیگر مداخله‌گر است. این موضوع زمانی تبدیل به بحران می‌شود که آن خطِ مسیرِ زندگی که قوانین نظام قضایی ایران در پی حفظ آن است به شکل پیوسته‌ای در سال‌های اخیر برتری و تسلطِ خود را در میان جامعه از دست داده است. سبک زندگی متنوع‌تر شده و به دنبال آن ارزش‌ها و هنجارهای اجتماعی هم تغییر کرده است.

کاخ دادگستری

به این ترتیب «وجدان جمعی» دیگر برای «جُرم»هایی که دستگاه قضایی به پشتوانه قانون در پی برخورد با آنهاست ماهیت جُرم قائل نیست و حتی عمل به آن افعال که در متون قانونی جرم تلقی شده را آزاداندیشی یا دست‌کمْ حقِ خود می‌پندارد. عجیب نیست که «زنان» در این مواجهه خط مقدم هستند؛ بخش عمده‌ای از قوانین شخصی و هنجارساز حوزه سبک زندگی مستقیما بر زنان اعمال می‌شود. به نظرم دو رویدادِ مهمی که اخیرا واکنشِ جمعی زیادی برانگیخت یعنی ماجرای «دختران خیابان انقلاب» و «برقص تا برقصیم» را می‌توان به عنوان نشانه‌های مهم جدایی هنجارهای اجتماعی موردِ وِفاق با «جرم‌انگاری» دستگاه قضایی به شمار آورد.

سال‌هاست که جامعه در برخورد با دستگاه قضایی این جدایی را احساس می‌کند و از آن سخن می‌گوید: از ماهواره‌هایی که دسترسی به شبکه‌های خارجی را ممکن می‌کنند تا مهمانی‌ها و روابطی که از نظر دستگاه قضایی جرم هستند تا حتی نحوه لباس پوشیدنی که جامعه با آن کنار آمده و گوناگونی آن را پذیرفته اما دستگاه قضایی همچنان به عنوان جرم با آن برخورد می‌کند. اما نکته مهم در دو اتفاق اخیر «کُنش» جمعی برای نشان دادن همبستگی با مُجرم و اعلام جدایی نمادین از دستگاه جزایی است. به‌نظر می‌رسد در دو موضوع اخیر جامعه بدون هیچ سازمان‌دهی مشخصی عزم خود را جزم کرده تا تکلیف خود را با این دست «جرم‌انگاری‌ها» نشان بدهد.

با نگاهی نه‌چندان موشکافانه نشانه‌های این سرپیچی را در موضوعات متنوعی خواهیم دید: از ورود به ورزشگاه آزادی تا مانتوهای جلوباز، از شکل روابط فردی تا زندگی خانوادگی، از تفریحات متداول تا حتی شکل دین‌داری و دهها مورد دیگر. به نظر می‌رسد در هرکدام از این موارد جامعه راه خود را رفته و دستگاه قضایی همچنان بر راه پیشین خود اصرار می‌ورزد.  این جدایی یک جدال تنگاتنگ و هرروزه –والبته نابرابر- میان شهروندان و دستگاه قضایی به‌وجود آورده که در مقاطعی مانند «دختران خیابان انقلاب» یا ماجرای «برقص تا برقصیم» شکلی جمعی به خود گرفته است. اتفاقی که باید منتظر تکرار آن در صورت ادامه این روند باشیم. تلاش می‌کنم پیامدهای این گسست را از نظر خودم به طور خلاصه توضیح دهم.

اول: نبرد سبک‌زندگی‌ها در جامعه

بخشی از جامعه (به کوچک یا بزرگ بودن آن کاری نداریم) منطبق بر همان سبک زندگی هستند که دستگاه قضایی و قانونی کشور از آن حمایت و پشتیبانی می‌کند، متخلفان از آن را دستگیر کرده و به مجازات می‌رساند. این گروهِ هم‌ساز  چه حمایت حکومتی و قضایی باشد و چه نباشد همان سبک‌زندگی را در پیش می‌گیرند اما در شرایطِ فعلی از نظر دیگر گروه‌های عمده و متفاوت در هنجارها و ارزش‌ها و سبک زندگی -که از زیر چتر حمایت قضایی بیرون هستند- گروهی تلقی می‌شوند که از حمایت حاکمیت برخوردارند یا همان‌ها که دیگران را به خاطر تفاوت‌ها بازداشت می‌کنند، حکم محکومیت می‌دهند یا در رسانه ملی به گریه وامی‌دارند!

      کشمکش‌ها در جزئيات زندگی روزمره هم آشکار است، میان نوجوانان در مدرسه، در صف‌های خرید، در دانشگاه، در وسایل حمل و نقل عمومی، در زندگی حرفه‌ای متخصصین و دهها محل اجتماعی دیگر. این شکل حمایت سازمان‌یافته و دولتی از یک روشِ زندگی در مقابل دیگر روش‌هایی که جامعه به هر دلیلی آنها را انتخاب کرده و ضد ارزش نمی‌داند یک کشمکشِ اجتماعی روزانه برمی‌انگیزاند که دلایل آن قابل درک است اما نتایج آن قابل پیش‌بینی نیست. کوچکترین اثر این کشمکش بین گروهی از بین رفتن انسجام اجتماعی، بالا گرفتن تنش‌ها و تقابل‌های اجتماعی است.

دوم: حذف و طرد متفاوت‌ها؛ ریزش سرمایه اجتماعی

در این شرایط هر فرد یا گروه اجتماعی که نخواهد به این متر و معیار ارزشی تن بدهد در درجه اول از سیستم‌های حاکمیتی حذف می‌شود، مثلا شما به راحتی به دلیل نوع پوششی که از نظر اجتماعی کاملا پذیرفته و مرسوم تلقی می‌شود از نظام‌های گزینشی دولتی مردود بیرون خواهید آمد. در بسیاری از موارد ناچار به زندگی دوگانه هستید و باید سبک زندگی شخصی خود را از دید عموم پنهان نگاه دارید. مهم نیست که چقدر متخصص یا چقدر علاقمند هستید معیارهایِ ظاهریِ سبک زندگی شما می‌تواند به راحتی شما را برای یک عمر از هر شغل رسمی دور بدارد. درصورت حفظ مشخصه‌های زندگی دوگانه همواره در معرض افشاگری نگه دارد و موضوعی باشد که در هر دادگاهی بر علیه شما استفاده شود. (مثل اتفاقی که اخیرا برای کاوه مدنی افتاد یا اتفاقی که در انتخابات مجلس برای مینو خالقی افتاد) نتیجه اینکه تنها کسانی در مقام «مسئول»، «استاد»، «رئیس» باقی می‌مانند که یا در حفظ معیارهای زندگی دوگانه ماهرانه عمل کنند -هرچند همواره در معرض خطر حذف هستند، یا متعلق به همان گروهی باشند که همان سبک زندگی مورد قبول را دارند.

سوم: جرم‌زدایی افکار عمومی از انواع دیگر جرم

زنان –وحتی در مواردی مردان- به دلیل رنگ، سایز، ترکیب‌بندی لباس دستگیر و راهی بازداشتگاه می‌شوند، مهمانیِ گروهی دیگر توسط ضابطان قضایی مورد حمله قرار می‌گیرد، همه افراد جامعه به‌صورت بالقوه می‌توانند به دلیل اکانت‌های شبکه‌های مجازی مثل اینستاگرام، موسیقی که گوش می‌کنند، فیلم‌هایی که می‌بینند، برخی کلاس‌هایی که شرکت می‌کنند یا حتی لاکی که به ناخن می‌زنند مجازات شوند –هرچند ممکن است در سال‌ها یا ماه‌های اخیر کمتر واقعا چنین اتفاقی بیافتد- اما قانون این اجازه را به ضابط قضایی می‌دهد. برای گروه‌های زیادی به‌خصوص گروه‌های سنیِ پایین‌تر بخش عمده‌ای از زندگی روزانه مُجرمانه است. افراد دیگری برای انواع فعالیت‌های اجتماعی یا سیاسی بازداشت یا دادگاهی می‌شوند. »زندان رفتن» بر خلاف آنچه که باید باشد به معنای «بی‌آبرویی» نیست و در موارد بسیاری بخشی پیش‌بینی‌پذیر از زندگی عادی شده –مثلا دختران جوان به راحتی ممکن است خاطره بارها دستگیری داشته باشند- و یا حتی تبدیل به افتخار و آبرو شده است. خطر اینجاست که بخشِ مهمی از عملکرد و سرمایه دستگاه قضایی نگرانی افراد جامعه از «طرد اجتماعی» در صورت قانون‌شکنی و برخورد قضایی است. بسیاری از ما این جمله را به طنز یا به جد شنیده‌ایم که «ما از آدم‌ها یا خانواده‌هایی نیستیم که پایمان به کلانتری باز شده باشد» از بین رفتن این نگرانیِ بازدارند در میان افراد جامعه، مشروعیت دستگاه قضایی را در برخورد با دیگر جُرم‌ها نیز کم‌کم از بین می‌برد. اعتماد جامعه به رفتار دستگاه قضایی در برابر جرم‌هایی چون دزدی، قاچاق، نزاع و نظایر آن نیز شکننده خواهد شد. شما همان ضابط قضایی را در حین دستگیری یک دزد می‌بینید که شما را بابت موزیکی که در ماشین گوش می‌کرده‌اید یا لباسی که پوشیده‌اید یا مهمانی که در آن شرکت کرده‌اید مواخذه کرده است همانقدر که در درون خود احساس مُجرم بودن ندارید به مجرم بودن کسی که به ادعایِ ضابطِ قضایی دزد است نیز شک می‌کنید. روند سلب مشروعیت از دستگاه قضایی آهسته و پیوسته رخ می‌دهد و حتما از دیگر اتفاقات اجتماعی و سیاسی هم نیرو می‌گیرد اما ضرر جدی و نهایی آن به خود جامعه بازمی‌گردد.

     از نظر دوركيم كيفر براي اين نيست كه احتمال كاهش جرم را در پي داشته باشد بلكه نقشِ كيفر، ارضاي وجدان جمعي است زيرا همين وجدان جمعي با كردار يكي از اعضاي جامعه جريحه‌دار شده است. وجدانِ جمعي غرامت مي طلبد و مجازات گنهكار غرامتي است كه به احساساتِ همگان داده مي شود. در ماجرای «برقص تا برقصیم» وجدان جمعی نه از وقوع جرم که از جرم‌انگاری بخشی از یک سبک زندگی و نحوه برخورد با مجرم جریحه‌دار شد. نشانه مهمی برای دستگاه قضایی که بخشی از مردم یک جامعه پروایی از این ندارند که بگویند اگر او مجرم است پس همه ما مجرم هستیم آقای قاضی.

«تهیدستان شهری» گرفتار سیاست‌گذاری عمومی و نهادهای خیریه‌ای

فضای سیاسی و دانشگاهی ما با موضوع «فقر» بیگانه نیست، سالهاست موضوعات مرتبط با  فقر در تریبون‌های مختلف جایی برای خودشان باز کرده‌اند هرکسی به فراخور زمان و زمانه و رویکرد نسخه‌ای برای فقر و فقرا پیچیده است، برخی نسخه‌ها اجرایی شده برخی در گوشه کتابخانه‌ها خاک می‌خورند و به نظر می‌رسد تاثیر جدی و موثری هم از خود به جا نگذاشته‌اند.

زمانی مفهوم فقر منضم به تصاویری از روستاهای دورافتاده و نبود امکانات اولیه زندگی و چهره‌های آفتاب سوخته و دست‌های پینه‌بسته بود، امروز هفتاد درصد جمعیت ایران به روایت آخرین سرشماری شهرنشین هستند یعنی جمعیتی در حدود پنجاه میلیون نفر، پنجاه میلیون نفر در کلان‌شهرها وشهرهای متوسط و کوچک زیست شهری را در فرم و محتوا تجربه می‌کنند، هفتاد درصد جمعیت شهرنشین یعنی «شهری‌شدن فقر» در ابعاد مختلف یعنی بزرگ‌تر شدن سهم «تهیدستان شهری» از کل جمعیت زیر فشار توسعه شتابان و اغلب خارج از برنامه شهرها.

0dc37fffa22d32f4fb0580dbd85baedb

در واقع وقتی از هفتاد درصد جمعیت شهرنشین حرف می‌زنیم، از یک جمعیت یک‌دست با تجربه‌های شبیه به هم از زیست شهری روبرو نیستیم، حتی نمی‌توان ادعا کرد که برای همه ساکنان یک شهر خاص هم زیستی شبیه در فرم‌های عمومی در جریان است. آیا همه «تهرانی‌ها» یک «تهران» را تجربه می‌کنند؟ پاسخ این سوال به طور قطع منفی است.

تهران به تنهایی حدود ده میلیون نفر از جمعیت شهرنشین ایران را در خود جای داده‌، بزرگترین مقصد مهاجرت داخلی در همه سال‌های گذشته، پایتخت اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ایران که علیرغم احکام اسنادبالادستی نظیر طرح جامع و طرح تفصیلی که توسعه فیزیکی آن را محدود و ممنوع کرده‌اند در طول این سال‌ها بزرگ و بزرگ‌تر شده، محل تولد و زیست سهم بزرگی از جمعیت «تهیدستان شهری» ایران، محل تولید ۲۵ درصد تولید ناخالص داخلی در حالیکه ۸۰ درصد این فعالیت اقتصادی تنها در اختیار ۱۰ درصد جمعیت آن است (۸۵)

چهره شهر حتی در محلات و مناطق مرفه‌نشین شمالی آن، جلوه‌های از تهیدستی شهری را در شکل کودکان زباله‌گرد، گدایان از هرجنس و سن، کودکان کار سر چهاراه‌ها و ده‌ها نشانه و نشان دیگر به نمایش گذاشته است، در واقع تهیدستی شهری دیگر آن تصاویر دور و عجیب حلبی‌آبادها و روستاهای دور و دیر نیست، همین‌جا جلوی چشم ما در چندقدمی ماست. هر روز آن را می‌بینیم و به نظر می‌رسد حتی با زندگی کردن با آن خو گرفته‌ایم.

تجربه ساکنان شهر از شهر بستگی کامل به میزان دسترسی انها به منابع و خدمات شهری دارد، همه ما در تهران زندگی می‌کنیم اما آیا تهران منطقه هرندی و بهشت‌زهرا شباهتی به تهران قیطریه و الهیه و فرشته دارد؟ واقعیت این است که امروز تردد بین این مناطق در تهران نوعی گردشگری داخلی محسوب می‌شود. کسانی که برای دیدن جاذبه‌های مناطق شمالی برنامه‌ریزی می‌کنند و کاشفانی که ممکن است با هیجان برای شما از گشت و گذار شجاعانه‌شان در مناطق حاشیه‌ای و جنوبی تهران بگویند، آدم‌هایی هستند که هر دو به ظاهر در یک تهران زندگی می‌کنند اما در باطن متعلق به دو شهر کاملا مجز هستند. دو شهری که هیچ مترو یا اتوبوس تندرویی شکاف میان آنها را پر نمی‌کند.

در باور عمومی همواره نوعی سوءظن نسبت به تهیدستان شهری وجود دارد، چراکه علیرغم مهربانی‌ها و لطف‌های شخصی یا سیاست‌های عمومی خیریه‌ای انگار یک «ترجیح» برای باقی ماندن در طبقه تهیدست میان تهیدستان شهری کشف می‌شود. ما شرایط تحصیل برای کودکان یا وام برای کسب و کاری کوچک یا فضای کار برای زنان فراهم کرده‌ایم اما چیزی که اتفاق افتاده جز ادامه وضعیت به همان شکل قبلی نیست. آنها نمی‌خواهند یا به اندازه کافی تلاش نمی‌کنند یا به شرایطی که در آن هستند خو گرفته‌اند و به هر امکان تغییری «نه» می‌گویند.

سالهاست که صدها و هزاران متخصص برنامه‌ریزی و سیاست‌گذاری به همراه پژوهش‌گران اجتماعی و سیاسی در رابطه با از میان بردن شکاف طبقاتی و بهبود وضعیت تهیدستان شهری برنامه و پژوهش و راهکار تولید کرده‌اند اما کمتر کسی صدایی از متخصصین اصلی فقر شنیده است یعنی خود تهیدستان. انگار همواره میلی قیم‌مابانه برای حل این «مشکل» یا از بین بردن این طبقه وجود داشته بدون آنکه باوری به شنیدن صدای آنها وجود داشته باشد. در این میل قیم‌مابانه، «تهیدستان شهری» مشکلی هستند که باید برطرف شوند، گاه با شیوه‌های قهری مثل جمع‌آوری و تخریب خانه‌های غیرقانونی و کشف و اعلام جرم و گاه با اختصاص بودجه‌های کوچک برای «نجات» آنها از وضعیتی که در آن گرفتار هستند. بین این شکل از برطرف کردن مشکل با آن سوءظن عمومی نسبت به نابرخورداران اجتماعی از نظر من یک پیوستگی بزرگ وجود دارد و آن عدم باور به عاملیت و دانش ضمنی تهیدستان از وضعیت زیسته خودشان و چیزی که برای تغییر و بهبود زندگی به آن نیاز دارند.

داده‌های زیادی در راستای پژوهش‌های مختلف در مورد شهر تهران جمع‌آوری شده است، کتاب‌ها و مقالات، سیاست‌گذاری‌هایی که به نظر می‌رسد مولف و مجری از اجرای پیروزمندانه آن راضی هستند، جلسات متناوب صرف هزینه و نیروی انسانی برای بهبود وضعیت شکاف طبقاتی و بهبود زندگی تهیدستان شهری. همه انجام شده و همه در سطوح مختلفی موفق. اما چرا وقتی به تهران نگاه می‌کنیم اثرات آن را نمی‌بینیم؟ رسانه به ما می‌گوید که همه دست‌اندرکار برطرف کردن مشکلات هستند ولی آنچه ما هر روز می‌بینیم گسترده‌تر شدن دامنه آسیب‌ها و بزرگتر شدن دامنه تهیدستی در شهر است. چرا؟ دو پاسخ اصلی می‌توان به این سوال بزرگ داد

اول نادیده گرفتن عاملیت و دانش تهیدستان شهری در طراحی مداخلات اقتصادی و اجتماعی. چمبرز در گزارش پژوهش بزرگ خود در ارتباط با فقر به تله‌ای اشاره می‌کند که از آن با عنوان تله محرومیت یاد می‌کند، تله‌ای که با یک یورش بزرگ انسان‌ها را به دام خود می‌اندازد و رهایی از آن جز با طراحی راه‌حل‌های چندبعدی و با مشارکت خود محرومین ممکن نیست. اگر نگوییم در همه سیاست‌گذاری‌های کلان در بخش بزرگی از آنها آن تله و این مشارکت نادیده گرفته می‌شود. داده‌ برای توصیف وضعیت تهیدستان شهری در تهران کم نیست. پیمایش‌های بزرگی که نشان می‌دهند آنها چطور زندگی می‌کنند حتی چه می‌خورند، چه می‌پوشند و از چه راه‌هایی کسب درآمد می‌کنند مشکل بزرگ این است که در این پژوهش‌ها، تهیدستان شهری «موضوع» پژوهش هستند و در تدوین راه‌حل‌ها کاملا غایب. دید از بالا به پایین یا همان قیم‌مابانه که عاملیت، خواست و نگاه به زندگی این طبقه را نادیده می‌گیرد و تنها در پی استوار کردن صورت‌های نظری خود است. نابرخورداری از قدرت چانه‌زنی را نادیده می‌گیرد و در بهبود شرایط اقتصادی می‌کوشد و در نهایت شکاف طبقاتی را بیشتر می‌کند. در این نگاه «تهیدستان شهری» همچون معمایی هستند که توسط پژوهشگر «کشف می‌شوند» و خودشان صدایی برای بیان ندارند و ناگفته پیداست که خواست و اراده‌ای هم برای اجرایی کردن راه‌حل‌هایی که از این دست پژوهش‌ها و سیاست‌گذاری بیرون می‌آید نداشته باشند یا اگر داشته باشند لزوما به بهتر شدن وضعیت کمکی نکند

دوم حتی اگر در خوش‌بینانه‌ترین حالت، این قسم برنامه‌ریزی‌ها و سیاست‌گذاری‌ها را میلی جدی به برطرف کردن نابرابری و برقرار کردن عدالت در شهر در دسترسی به منابع در نظر بگیریم مشکل دیگر نادیده گرفتن منبع تولید نابرابری و افزوده شدن روز به روز شمار تهیدستان شهری و پرداختن به معلول به جای علت است. چه فشاری بخشی از جمعیت را به سمت حاشیه‌ای شدن، منزوی شدن و محرومیت ماندگار هل می‌دهد. برای این سوال یک جواب کلی وجود دارد: توسعه شتابان شهری. در نظر برخی نظریه‌پردازان و در باور برخی سیاست‌گذاران تولد این طبقه و بزرگ‌تر شدنش بهایی است که باید بابت توسعه پرداخت. بزرگتر شدن شهرها، توسعه اجتماعی و وارد شدن رقابت‌های فشرده اقتصادی، تحصیلی و مهارتی باعث پرت شدن بخشی از جمعیت به بیرون از گردونه رقابت و منزوی شدن و تهیدستی آنها می‌شود و این راهی است اجتناب‌ناپذیر. شاید حالا فهم آن باور عمومی توام با سوءظن که خود این طبقه را دلیل نابرخورداری آنها می‌داند ساده‌تر باشد: آنها توان رقابت نداشتند به همین سادگی! آنها تنبل، از زیرکار دربرو، درس‌نخوان، مجرم، شلخته و … هستند و به همین دلیل توان پیشرفت ندارند.

تا زمانی که  رویکرد مسلط مبنی بر اجتناب‌ناپذیر بودن وجود به حاشیه‌راندگان و تهیدستان شهری به خاطر توسعه از میان برداشته نشود همچنان برنامه‌های توسعه منبع تولید نابرابری خواهند بود. نگاهی دیگر به توسعه نیاز است که شکاف طبقاتی و تولید آسیب‌های اجتماعی و اقتصادی را فرض مسلم نگیرد و خود برنامه‌ریزان و سیاست‌گذاران را در برابر این پرسش قرار دهد که چطور می‌توان در سیاست‌های کلان شهری به طریقی پیش رفت که بهای توسعه، بزرگ‌تر شدن طبقه تهیدستان شهری نباشد. سیاست‌های کلانی که می‌تواند هر روز حتی از طبقه متوسط قربانی بگیرد و با یک یورش ساده بخشی از این طبقه را تبدیل به طبقه تهیدست شهری کند.

مسئله‌ای که پیش‌روی سیاست‌گذاران جدید شهری است فاصله گرفتن از نگاه بالا به پایین، پذیرفتن عاملیت تهیدستان شهری به عنوان یک طبقه زنده از شهر و البته پذیرفتن مسئولیت در زمینه نابرخورداری‌هایی است که این طبقه تجربه می‌کند، شاید تنها با مشارکت‌دادن این طبقه و جلوگیری کردن از انزوا و طرد بیشتر آن بتوان به بهبودهایی در آینده تهران امید داشت و گرنه سیل این شکاف در بروز انواع آسیب‌ها و مسائل اجتماعی شهر را با خود خواهد برد.

 

  • این نوشته قبلا در ویژه‌نامه «مدیریت شهری» روزنامه شرق به چاپ رسیده است

 

تهران را رها نخواهم کرد

به عنوان این نوشته خیلی فکر کردم، اول نوشتم «تهران، شهر بی‌دفاع» احساس شکست‌خورده‌ها را داشتم، قلبا و عمیقا فکر می‌کردم راهی به جایی نیست، می‌خواستم بنویسم که همه ما با هم اشتباه کردیم، کاری از دست ما برنمی‌آید فقط شاید جز اینکه بنشینیم و ویرانی همه‌چیز را نگاه کنیم، از شما چه پنهان که نه‌تنها تهران در نظرم شهر بی‌دفاع بود که خودم هم آدمی بی‌دفاع بودم. یکی از دوستانم مطلبی از خودم را برایم فرستاد که سال ۹۲ موقع انتخابات ریاست جمهوری نوشته بودم با عنوان «امید جای دیگری‌ است» شاید برای اینکه حالم را بهتر کند

نوشته‌ام را خواندم و اندوهم جای خودش را به خشم داد، خشم نسبت به کسانی که هر رویای کوچک تغییر مثبتی را خراب می‌کنند، آنها که توی چشم ما زل می‌زنند و می‌گویند ما حاکمان بلاشرط این شهر هستیم، خشم از بازی بد و ناشیانه سیاسی و مهم‌تر از همه خشم از احساس ناتوانی خودم.

زمانی که شروع به نوشتن کردم می‌دانستم این نوشته هیجانی و احساسی خواهد شد، برخلاف عرف مردانه سیاسی و اجتماعی من با نوشته‌های هیجانی و احساسی خصومتی ندارم، آنها را فاقد ارزش نمی‌دانم، از آنها صرفنظر نمی‌کنم. اما بعد از چند ساعت و به‌خصوس امروز صبح احساس کردم عنوان نوشته این است: «نمی‌توانم تهران را رها کنم» صبح که لباس پوشیدم و از خانه بیرون آمدم احساس کردم به این شهر تعلقی دارم که نمی‌توانم از آن صرفنظر کنم. با اینکه اصفهان به دنیا آمدم و بزرگ شدم و اصفهان خود شهری دامنگیر و هویت‌ساز است اما فکر می‌کنم بخش بزرگی از این نفیسه که می‌شناسم به خاطر تهران است، در پیوند با تهران است، تهران مرا متفاوت بزرگ کرد. این اما یک بخش ماجراست. واقعیت این است که هروقت شرایط بد می‌شود من پاهایم سفت‌تر به زمین این شهر و این کشور می‌چسبد، نه‌تنها خانواده‌ام که فکر می‌کنم غریبه‌های  کوچه و خیابان را هم نمی‌توانم رها کنم

تا همین الان که نوشتن را شروع کردم فکر می‌کردم عنوان این نوشته همین خواهد بود که نمی‌توانم تهران را رها کنم اما وقتی نوشتن را شروع کردم وقتی به خودم به پسرم به دوستانم به همین تهران که از بالکن طبقه پنجم می‌بینمش به تاریخی که در آن گذراندم فکر کردم عنوان عوض شد: «تهران را رها نخواهم کرد»

راست بگویم که دقیقا نمی‌دانم چطور می‌توانم تهران را رها نکنم، همه اتفاقات و شرایط می‌گویند که من یک شهروند هیچ‌کاره‌ام، می‌گویند که همه نهادهای انتخابی در برابر یک تشر دادستان هیچ‌کاره‌اند، می‌گویند دست من به هیچ‌کجا بند نیست اما من تصمیم گرفته‌ام تهران را رها نکنم و فکر می‌کنم شرط زنده ماندن همه ما که اینجا زندگی می‌کنیم در این است که تصمیم بگیریم رها نکنیم

زیر باران تند صبح‌گاهی تهران و هوای بهاری دلبرانه‌اش تلاش می‌کنم از ناامیدی شنیدن خبرهای بد خلاص شوم و فکر کنم با همین دست‌های خالی چکار می‌شود کرد، چه چیزی در اختیار ماست؟  به پیشنهادهایی رسیدم که خواهم گفت، اما از شما هم می‌خواهم فکر کنید و تجربه و خلاقیت‌تان را به کار بگیرید و ببینید برای تهران اگر که نخواهیم رهایش کنیم، برای شهری که زیستگاه ما و فرزندان ما خواهد بود چه می‌توانیم بکنیم؟ همین امروز چه می‌توانیم بکنیم؟ با همین واقعیت‌های امروزی نه آنچه آرزویش را داریم اگر از همه نهادها و احزاب و سازمان‌ها و ارگان‌های فعلی ناامید باشیم چه می‌توانیم بکنیم؟

ard6

استفاده بیشتر و دقیق‌تر از سامانه ۱۳۷

هر خرابی، هر تغییر وضعیت یا هر مداخله مورد نیاز را می‌توانید از طریق ۱۳۷ ثبت و پیگیری کنید. ۱۳۷ را توصیه می‌کنم چون باعث می‌شود به محیط اطراف خودمان در شهر حساس شویم، بهتر و دقیق‌تر نگاه کنیم، تلفن زدن کار نسبتا بی‌دردسری است و ۱۳۷ قابلیت پیگیری دارد

ارتباط مستقیم با اعضا شورا

اعضای شورا نمایندگان مردم تهران، صدای آنها و وکیل رای آنها هستند، پس نه‌تنها باید حرف ما را بشنوند بلکه باید در مورد کوچکترین موضع‌گیری‌های خود پاسخ‌گو باشند. ارتباط مستقیم با اعضا شورا چنانکه خواهم گفت کار خیلی سختی نیست، حتی اگر نتوان مستقیم با آنها صحبت کرد می‌توان کمی فشار وارد کرد:

اعضا شورای شهر در شش کمیسیون دائمی مشغول به کار هستند که در شورای فعلی این کمیسیون‌ها به شرح زیر است:

کمیسیون عمران و حمل و نقل: شهربانو امانی، افشین حبیب‌زاده، محمد علیخانی و محسن هاشمی رفسنجانی.

کمیسیون معماری و شهرسازی: علی اعطا، محمد سالاری و زهرا نژادبهرام

کمیسیون فرهنگی و اجتماعی: حسن خلیل‌آبادی، الهام فخاری، احمد مسجدجامعی، حجت نظری و محمدجواد حق‌شناس.

کمیسیون برنامه و بودجه: بهاره آروین، مرتضی الویری، محمود میرلوحی، حسن رسولی و مجید فراهانی.

کمیسیون سلامت و خدمات: ناهید خداکرمی، صدراعظم نوری و آرش میلانی.

اکثر اعضای شورا در شبکه‌های اجتماعی اکانت دارند و می‌شود برای ارتباط مستقیم با آنها می‌توان از این اکانت‌ها استفاده کرد

در سایت شورا یک ایمیل و یک شماره‌ تلفن برای ارتباط با شورا وجود دارد که می‌توان از آنها استفاده کرد:

تلفن: 51040000

پست الکترونیک:info.shora@tehran.ir

با دفتر هر کدام از اعضا شورا هم می‌توان تماس گرفت و خواهان برقراری ارتباط شد یا حرف زد و خواهان جواب شد.

مسئولیت‌پذیری اجتماعی برای تهران؛ استفاده از شبکه‌های اجتماعی رسمی و غیررسمی

به جز رسانه‌های رسمی که می‌توان از آنها برای حساسیت‌های شهری بهره برد، همه ما به شبکه‌های رسمی و غیررسمی متصل هستیم. در مورد تهران گفتگو کنیم، حساسیت‌های محیط زیستی، ساخت و سازهایی که به نظر غیرقانونی می‌آیند، سیستم جمع‌آوری پسماند، وضعیت سراهای محله، سیستم حمل و نقل عمومی، از شهرداری‌ها، از نحوه برخورد کارمندان، از خطاها، فسادها و … اگر می‌بینیم و می‌توانیم بنویسیم و پخش کنیم.

 

شنیدن و خواندن خبرها در مورد تهران سخت و ناامید‌کننده شده، از صبح با خودم تکرار می‌کنم که «تهران خانه ماست، ما مهمان این شهر نیستیم، صاحبان آن هستیم» شاید اگر به این مالکیت صدایی بلندتر بدهیم بهتر از میدان دادن به ناامیدی و تردید نتیجه بگیریم.

 

کدام‌یک «تبعیض جنسیتی» را از بین می‌برند؛ کنش‌های فردی یا تغییرات ساختاری؟

شما در یک مسابقه دومیدانی شرکت کرده‌اید. آدم‌های زیادی در این مسابقه شرکت کرده‌اند اما شرایط این مسابقه با دیگر مسابقه‌ها فرق دارد.

آدم‌ها در این مسابقه در یک خط مساوی نایستاده‌اند و جلو و عقب هستند. شما ممکن است با نفر اول کیلومترها فاصله داشته باشید، وقتی به میدان مسابقه می‌رسید نگهبانان جای از قبل مشخص شده شما را نشان می‌دهند، مجبور هستید که در آنجا بمانید و از آنجا شروع کنید

هرکسی در این مسابقه شرایط خاص دیگری هم دارد، مثلا ممکن است شما دو وزنه نسبتا سنگین هم در دست داشته باشید، یا پاهایتان با بندهای نازک و کلفتی به زمین بسته شده باشد، یا چند آدم دیگر به شما متصل شده باشند که نمی‌دوند اما شما باید هنگام دویدن آنها را .با خود بکشید

علاوه بر این از بلندگوهای ورزشگاه، گروهی از شرکت کنندگان مورد تمسخر واقع می‌شوند، عده‌ای کم عقل خوانده می‌شوند و عده‌ای ناتوان

کفش‌ها و لباس‌های همه مثل هم نیست، ممکن است کسانی اصلا کفش نداشته باشند، کسانی کفش‌های پاره داشته باشند یا کفش‌هایی سنگین که برای دویدن مناسب نیست

این میدان مسابقه، میدانی است شبیه زندگی. وقتی به دنیا می‌آیید جنسیت، طبقه، نژاد، قومیت، مذهب و بسیاری متغیرها و عوامل دیگر جای شما را مشخص‌ می‌کنند، اینکه به چه چیزهایی دسترسی دارید و به چه چیزهایی ندارید. اینکه چطور دیده می‌شوید و محدودیت‌های شما چیست. آنچه هستید و به دست آورده‌اید تا حد زیادی مدیون و مربوط به جایی است که از ابتدا ایستاده‌اید.

 تمام تلاش‌های برابری‌طلبانه مثل مبارزه با نژادپرستی، مبارزه با تبعیض‌های جنسیتی و مبارزه برای حقوق شهروندی برابر برای این است که در این میدان همه آدم‌ها حتی‌المقدور در شرایطی برابر بایستند، به هر سو که خواستند بدوند، چیزی اضافه‌تر یا کم‌تر از دیگران نداشته باشند.

سوالی که تلاش می‌کنم به آن پاسخ دهم این است که آیا کنش‌های فردی شرایط این میدان را تغییر خواهد داد  یا تلاش برای تغییر در ساختارها؟

SocialMemory

دعوای تاثیرگذاری «کنش‌های فردی» و «ساختارهای اجتماعی» در جامعه‌شناسی مثل دعوای «جبر» و «اختیار» است. کسی جواب مشخصی ندارد و هر گروه طرفدارانی دارد، آیا اگر بپذیریم این ساختار –بخوانید جای ایستادن شما در میدان- است که همه‌چیز را مشخص می کند از افراد سلب عاملیت نکرده‌ایم؟ افراد می‌توانند تلاش کنند بندها را باز کنند، خودشان را کمی جلو بکشند، با کسانی که با آنها در یک ردیف ایستاده‌اند «هم‌پیمانی» کنند.

از سوی دیگر اگر از قدرت ساختار صرفنظر کنیم این خطر را ندارد که همه بار را بر دوش فرد بیندازیم؟ این یک بدخوانی از وضع واقعی که در آن هستیم ایجاد نمی‌کند؟ اینکه باید قوانین مسابقه عوض شود، همه کفش‌های مناسب و یکسان داشته باشند، همه در یک وضعیت نسبتا مساوی ایستاده باشند؟ چرا این خطر هم وجود دارد. بنابراین نمی‌توان به راحتی از هیچ‌کدام صرفنظر کرد. یا هیچ‌کدام را تحقیر کرد و ناچیز شمرد. توصیه به هرکدام و چشم‌پوشی از هرکدام خطراتی دارد.

خطری که از جانب رسانه‌ها، دنیای «رویای خود را بساز» و ضرب‌المثل‌های «خواستن توانستن است» ما را تهدید می‌کند ندیدن ساختارهایی است که موجب عقب نگه داشته شدن می‌شود و حتما هر مبارزه‌ای برای برابری را عقیم و حتی به سمت عدم برابری منحرف می‌کند. در عین‌حال سوالی که باید از خودمان بپرسیم این است: «آیا کسانی که در زمینه‌های دیگر تقریبا در موقعیت یکسانی هستند لزوما مانند هم عمل می‌کنند؟» مثلا دو خواهر؟ همه زنانی که متعلق به یک خاستگاه طبقاتی هستند؟ معلوم است که اینطور نیست.

آنچه موفقیت یک برنامه عمل برای غلبه بر تبعیض‌های جنسیتی را تضمین می‌کند، توجه هم‌زمان بر «بالابردن آگاهی‌های فردی» و «مبارزه با قوانین و ساختارهای نابرابر» و «فراهم کردن دسترسی به منابع و فرصت‌ها برای همه» است.

در آستانه «هشت مارس» در توئیتر نوشتم که کاش در هشتگ #برابرباهم  از دستاوردهای خودمان هم بنویسیم، از مرزهایی که شکستیم یا چیزهایی که به دست آوردیم. فتوحات و افتخارات.

زن‌های زیادی به این درخواست پاسخ دادند و از کارهایی که در زندگی برای تغییر وضعیت خود به عنوان یک زن انجام داده بودند نوشتند. واقعیت این است که این کنش‌های فردی نشان‌دهنده دو چیز برای من بود:

  • نظام مردسالاری و تبعیض جنسیتی تا چه حد بدیهیات را از زنان دریغ می‌کند
  • زنان تا چه حد برای شکستن این مرزها در زندگی‌های فردی تلاش می‌کنند و خلاقیت به خرج می‌دهند

خرده‌روایت‌ها و فرا روایت

یکی از خوبی‌های روایت کردن و شاید حتی به نظر من بهترین حسن آن آگاهی از خرده روایت‌ها و شکل دادن یک فرا روایت است. در خواندن روایت‌های خردی که هر زنی در زندگی خود داشته و شاید بابت آن نه تنها تحسین نشده که مورد سرزنش و سرکوب هم قرار گرفته پتانسیل یافتن خواهرانی است که او را تحسین می‌کنند، از او ایده می‌گیرند و با او همراه می‌شوند. شکل گرفتن فراروایت از دل این خرده روایت‌ها در دنیای اکتیویسم، اتفاق مبارکی است. حتی دیدن اینکه ما با وجود زن بودن که ویژگی مشترک ما در میدان زندگی است تا چه اندازه در دنیاهای متفاوتی است چون در طبقه، مذهب، ملیت و … متفاوتی هستیم. یکی از کاربران نوشته بود که «هرگز فکر نمی‌کردم زنانی که در خانواده‌های سخت‌گیر مذهبی زندگی کرده‌اند برای رسیدن به جایی که من از اول بودم این‌همه دچار مشکل بوده باشند»

این فراروایت‌ها همچنان در سطح «کنش‌های فردی» ساخته و منتشر می‌شوند، در نگاهی طولانی‌مدت اما می‌تواند منجر به تغییر ساختارها هم بشود.

میدان اکتیویسم و میدان آکادمی

اکتیویسم و آکادمی دو میدان کاملا مجزا اما در ارتباط با هم هستند. از هم مجزا هستند به این معنی که در میدان علم لازم است که به شکل محافظه‌کارانه‌ای دقیق باشیم و بی‌اغراق، در میدان اکتیویسم نمی‌توان و نباید از شور، اشتیاق یا کمی اغراق صرفنظر کرد.

با هم در ارتباط هستند به این معنی که بسیاری از آکادمیسین‌ها در طول تاریخ و امروز اکتیویست بوده‌اند و موضوعاتی را از میدان عمل به متن علم آورده‌اند، در عین‌حالی که ظرفیت همه‌جانبه‌نگری و بی‌طرفی آکادمی بر تدوین راهکارها و تغییرجهت‌ها و جلوگیری از انحرافات در میدان اکتیویسم موثر بوده است.

من در توئیتم نوشته بودم «فتوحات و افتخارات» آیا این بیان دقیق و خالی از اغراق است؟ خیر. آیا من در این حد از اغراق برای روز هشت مارس خطری می‌بینم. پاسخم به این سوال هم خیر است.

 اگر روز هشت مارس تنها به ناکامی‌ها و ناامیدی‌ها و ساختارهای صلب و گروه‌های قدرتمند ضد برابری بپردازیم آن شور لازم برای عمل را تا حد زیادی از بین برده‌ایم. روایت کردن آنچه علی‌رغم این سختی‌ها ممکن شده است، هم‌زمان هم روایت محدودیت‌ها و تبعیض‌های ابلهانه مردسالاری است و هم دیدن شیرینی غلبه بر آن در مقیاسی بسیار کوچک.

معلوم است که اگر قرار بر نوشتن متنی دانشگاهی و علمی بود یا بنا بر سیاست‌گذاری عام در حوزه زنان نه اغراق جایی داشت و نه توجه صرف به روایت‌ها و توانمندی‌های فردی

و در نهایت

در مسابقه دومیدانی که در آن هستیم زنان از مردان عقب‌تر ایستاده‌اند، کفش‌هایشان نامناسب‌تر است، وزنه‌هایی در دست دارند و پاهایشان با طناب‌هایی به زمین بسته شده، اما همه زنان هم در یک خط نیستند، هم‌زمان که بندهای خودمان و دیگران را باز می‌کنیم، دستی از همدلی و خواهری به زنی که از ما عقب‌تر است دراز می‌کنیم و موفقیت‌های کوچک را جشن می‌گیریم باید حواسمان باشد که کل این میدان باید عوض شود، صدای بلندگوها کمتر شود، داوران عوض شوند، مقررات تغییر کند و بسیاری چیزهای دیگر.

پ.ن: آیا در مثلم از زندگی به مثابه میدان مسابقه، مناقشه نیست؟ چرا هست. مهم‌ترینش اینکه از نظر من زندگی میدان مسابقه نیست اما برای توضیح مطلب مثال بهتری به نظرم نرسید 🙂

 

»سندروم «زن شکست‌ناپذیر

امروز آخرین جلسه کارگاهم با دخترها بود، کارگاهی با چهار سرفصل «امنیت»، «تنظیم عواطف»، «از دست دادن» و «آینده». باید اعتراف کنم با اینکه سال‌هاست کارگاه‌هایی با موضوعاتی حساس برگزار می‌کنم این یکی از سخت‌ترین‌ها بود. هفته پیش وقتی در مورد آینده حرف می‌زدیم و برنامه‌هایی که می‌توانیم برای آن داشته باشیم دخترها با بی‌حوصلگی گفته بودند که حتی برای فردا هم برنامه‌ای ندارند چه برسد برای آینده.

امروز آخر کلاس برایشان از روزهای تلخی گفتم در زندگی خودم که فکر می‌کردم هرگز فردایی نخواهد بود، همه‌چیز به پایان رسیده و من شکست خورده‌ام. در سکوت و با تعجب به من نگاه کردند و دو سه نفری هم همینطور آرام آرام گریه کردند. برایشان با خنده گفتم که آخرین مهارتی که به دست آورده‌ام این است که زمان‌های تلخ زندگی در حالیکه گریه می‌کنم کارم را هم انجام دهم.

نه تنها دخترهای این کارگاه که زنان زیادی را در اطرافم دیده‌ام که مبتلا به دیدگاهی هستند که اسم آن را می‌گذارم «سندروم زن شکست‌ ناپذیر» تصویرشان از زن موفق یا قوی، زنی است که هرگز شکست نمی‌خورد، گریه نمی‌کند، از پا نمی‌افتد، عواطفی ندارد و هر روز با لبخندی بر لب و مشت‌هایی گره کرده در زندگی مشغول فتح قله‌های پیروزی و موفقیت است.اما چنین زنی وجود ندارد. «سندروم زن شکست ناپذیر» زنان را وادار می‌کند تا برای اندوه خود، برای اشک‌های خود، برای روزهایی که ممکن است نتوانند از تخت بیرون بیایند خود را سرزش کنند، تحقیر کنند و شرمسار باشند.

وقتی نازنین را دیدم (طبعا اسم مستعار است) زنی بود با شغلی مناسب، درآمدی خوب و دانشجوی رشته دکتری در دانشگاهی معتبر که در رابطه عاطفی دچار موقعیت بسیار سختی شده بود. کسی که نازنین برای سال‌ها او را می‌شناخت و علاقه‌ای هم داشت، بالاخره به او نزدیک شده بود و بعد از یکی دو ماه خیلی رومانتیک به شیوه‌ای بسیار توهین‌آمیز او را ترک کرده بود. وقتی با هم حرف می‌زدیم مرتب بغض گلویش را می‌گرفت اما گریه‌اش را فرو می‌داد، زمانیکه به او گفتم چرا گریه نمی‌کند برایم سخنرانی بلندی کرد در باب اینکه او زن توانمندی است و از روزهای سخت زیادی گذشته و این موضوع برایش آنقدرها هم مهم نیست که برایش گریه کند و اینکه اصلا اهل گریه نیست و «اشکش دم مشکش نیست». روزهای زیادی گذشت تا نازنین را قانع کنم که گریه کردن، سوگواری کردن و واکنش عاطفی داشتن نه تنها چیز بدی نیست بلکه برای هر آدم طبیعی لازم است.

 

political-junkies-painting-cubism

بارها در روزهای سخت زندگی از آدم‌های اطرافم شنیده‌ام که «خودت را جمع کن»، «محکم باش»، «از تو بعید است»، «زمان همه چیز را حل خواهد کرد» و … روزهای زیادی در زندگی اعتقاد داشتم که نفیسه قوی، نفیسه‌ای است که هرگز شکست نمی‌خورد، گریه نمی‌‌کند، غمگین نمی‌شود، احساس بیچارگی نمی‌کند و ….

ارزش‌های مسلط مردانه‌ی دنیایی که هیچ‌چیزش واقعی نیست. وقتی می‌بینم که زنان –یا حتی مردان- برای اینکه ثابت کنند قوی، جذاب، شکست‌ناپذیر یا موفق هستند، شادی اغراق شده یا بی‌تفاوتی نمایشی از خودشان بروز می‌دهند، فکر می‌‌کنم با کمتر از این میزان یا دست‌کم با صرف همین قدر انرژی و زمان برای «خوب» و «محکم» بودن می‌توانند «واقعی» و «عادی» باشند.

یک بار از یکی از دوستانم پرسیدم که چرا این همه در برابر جدی گرفتن عواطفش مقاومت می‌کند، چرا علاوه بر سختی که زندگی به او تحمیل کرده است خودش هم به خودش زخم می‌زند؟ گفت که همیشه بابت این «قوی بودن» تحسین شده، حالا اگر بخواهد «ضعف»  نشان بدهد دیگر نمی‌تواند خودش را تحمل کند، نتیجه این‌دست «تحسین‌ها» برای زنان چیزی جز سرکوب خود نیست

 نتیجه این سرکوب مدام و مداوم و البته بیجا و بی‌معنی، شخصیت‌هایی زخم خورده است که مرتب مشغول زدن زخم‌های بیشتر به  خود هستند، زخم‌هایی خون‌ریز و عفونت کرده که روح را در انزوا می‌خورند و از خود ردپایی ترسناک به جا می‌‌گذارند و چون زخم‌های خود را به رسمیت نمی‌شناسند، از درک رنج‌های دیگران هم ناتوانند

«سندروم زن شکست‌ناپذیر» راه را برای مراقبت واقعی از خود می‌بندد، اجازه همدلی را می‌گیرد و جایی برای خواهری باقی نمی‌گذارد. به دوستان خود می‌گوید «خودت را جمع کن» در حالیکه باید بگوید «می‌توانی گریه کنی، من اینجا هستم واگر بخواهی تو را در آغوش خواهم گرفت»

بنابر تجربه من «سندروم زن شکست‌ناپذیر» نه تنها ما را قوی‌تر نمی‌کند که باعث می‌شود شکننده‌تر، تلخ‌تر، گزنده‌تر و غیرهمدل‌تر باشیم. کسی که با شکست‌ها و رنج‌های خودش نمی‌تواند کنار بیاید چطور ممکن است دیگری را به هر عنوان بتواند دوست داشته باشد وبا او همدلی کند.  یک کلام بخواهم بگویم زن شکست ناپذیر آن روی سکه «ضعیفه» است، غیرواقعی، ناتوان و بی‌ارزش.

خیلی از ما امروز در کارگاه گریه کردیم، به دخترها گفتم زندگی پیش رو سخت است اما ما هم سخت هستیم، سخت بودنمان در زمین خوردن و دوباره بلند شدن است، شب را گریه می‌کنیم و صبح دوباره برای یک قدم جلوتر رفتن بیدار می‌شویم، چیزهای زیادی در اختیار ما نیست و ناچاریم بپذیریم، اما چیزهایی هم هست. «زن شکست ناپذیر» وجود ندارد، اما اگر زندگی به ما سخت نگیرد این سندروم، زنان زیادی را از پا می‌اندازد