ملیفیسنت؛ بوسه شاهزاده زیبای خفته را بیدار نمی‌کند

بدست Nafiseh

ملیفیسنت را به دعوت «گروه آینده‌پژوهی و هنر» انجمن آینده‌نگری دو هفته پیش دیدم و فکر کردم شاید بد نباشد یادداشت‌هایم را کوتاه جمع‌بندی کنم. فیلم روایت متفاوتی است از «زیبای خفته»، روایتی که این بار از خوابیدن زیبا شروع نمی‌شود بلکه از سال‌ها قبل شروع ‌می‌شود. از روایت کودکی دیوی که سالها بعد زیبا را به خوابی سنگین نفرین می‌کند. یک زن! زنی که کودکی زیباست با بال‌هایی که نشانه‌گان قدرتش هستند و عاشق مردی می‌شود که انسان است اما از نظر ملیفیسنت انسان متفاوتی است و دشمن او نیست. داستان با روایت عشق این دو نفر آغاز می‌شود، ملیفیسنت و انسان مرد. عشقی که شاید هر مخاطبی تا آن لحظه سرنوشت‌ساز باور می‌کند که واقعی است و واقعی‌تر از آن وجود ندارد.

در قصه‌ای که همه ما از کودکی شنیده‌ایم یک زن زیبای جوان به خواب می‌رود و شاهزاده‌ای با بوسه‌ای از عشق واقعی بیدارش می‌کند. یک زن خوابیده‌ بی‌اراده و بی‌کنش در برابر یک شاهزاده عامل و زیبا و عاشق. ملیفیسنت مقابله با آن روایتی است که واقعی می‌دانیم و بارها دیده‌ایم و ذهن اجتماعی آن را باور دارد. کمترین فایده‌ چنین چالشیقدم گذاشتن به یک بازی ذهنی راهگشاست که باعث می‌شود افق‌های متفاوتی برای ذهن باز شود، ملیفیسنت با ذهن مخاطب این کار را می‌کند، تلاش می‌کنم گزاره‌هایی که برای من با این فیلم باز شد را خیلی کوتاه بنویسم.

malificent

برخیزید و کنار من بایستید

ملیفیسنت دختر کوچک و زیبایی که بزرگ شده و زنی قدرتمند است با بال‌هایی بزرگ، به جنگ لشکر پادشاهی می‌رود که همه مرد هستند. زن در صحنه ابتدایی تنهاست و پادشاه مرد پیر با تاج بر سر و لشکری از مردان او را مسخره می‌کنند و به او می‌خندند. وقتی جنگ شروع می‌شود ملیفیسنت به طبیعت پیرامونش دستور می‌دهد که «برخیزید و کنار من بایستید» و طبیعت به ظاهر بی‌جان اطراف جان می‌گیرد و با تمام خشمش با لشکر مردان پادشاه می‌جنگد و آنها را شکست می‌دهد. این نبرد مثل یک رویایی تاریخی می‌ماند که وارونه روایت می‌شود: زنی بال‌دار و دیو به کمک طبیعت بر لشکری از مردان پادشاه پیروز می‌شود.

آسیب‌پذیری ویرانگرعاشقانه زن به مرد

اتفاقی قدیمی و دستمالی‌ شده که این بار متفاوت روایت می‌شود. ملیفیسنت بعد از پیروزی در جنگ و زمانی‌که در اوج قدرت است به مردی که زمانی به او دل باخته بوده اعتماد می‌کند و در آغوش او به خواب می‌رود. به خاطر اعتمادش، سلاح‌هایش را زمین می‌گذارد و آسیب‌پذیر می‌شود. مرد به خاطر گرفتن قدرت و منصب پادشاهی به عشق ملیفیسنت خیانت می‌کند، قدرت را به جای عشق انتخاب می‌کند و بال‌های ملیفیسنت که نماد زیبایی و قدرت منحصر به فرد او هستند از بدن او جدا می‌کند و برای پادشاه در بستر مرگ هدیه می‌برد. به ازای این خوش‌خدمتی دختر پادشاه و منصب پادشاهی را جایزه می‌گیرد. تا اینجای روایت چیز جدیدی نیست، اما ماجرا با بیدار شدن ملیفیسنت متفاوت روایت می‌شود، ملیفیسنت بیدار می‌شود و نعره‌ای از درد می‌زند، نعره‌ای که به آسمان می‌رسد. ملیفیسنت با تمام وجود رنج و درد را حس می‌کند و البته بلند می‌شود و به راه می‌افتد، به جای بال‌هایش همدستی قابل اعتماد پیدا می‌کند و سرزمینش را امن می‌کند اما با نفرت، با خیال انتقامی که به خوبی برای مخاطب قابل درک است. انگار که ملیفیسنت زیبایی باشد که خفته و به جای بوسه، خنجر نصیبش شده باشد.

مردی خیانت می‌کند، زنی زن دیگری را نفرین می‌کند

ملیفیسنت با اشکی در چشم که به سختی دیده می‌شود نوزادی را که حاصل خیانت عشقش به اوست نفرین می‌کند. نفرینی که حاصل اعتماد او به یک مرد به ظاهرعاشق‌پیشه است، اعتمادی که بال‌هایش را از او گرفته و رنج نصیبش کرده. این نفرین دختر نوزاد را در شانزده سالگی اسیر خواب می‌کند. خوابی که بیداری از آن فقط یک شرط دارد: بوسه‌ای از عشق حقیقی. چیزی که ملیفیسنت قانع شده است وجود ندارد و پدر دختر، یعنی همان خائن به اعتماد ملیفیسنت، هم مطمئن است که وجود ندارد. تفاوت فیلم ملیفیسنت با زیبای خفته این است که ما این بار روایت دیو را شنیده‌ایم و با نفرینی که می‌کند هم‌ذات‌پنداری می‌کنیم. قصه فقط یک راوی ندارد، این بار راوی را می‌بینیم که هرگز ندیده بودیم و به آن فکر نکرده بودیم.

از نفرت به عشق، از زنانگی هترونرماتیو به مادری

ملیفیسنت در اوج نفرت است، در اوج نفرت و اوج قدرت، قدرتش را از نفرت می‌گیرد. اما در عین حال شاهد بزرگ شدن دختری است که نفرین کرده. ملیفیسنت شاهد بزرگ شدن انسان است در طبیعت، مرد خائن محصور در قصر تاریکش برای جنگ آماده می‌شود. قصری تیره، حفاظت شده و خالی از عشق. مرد حتی از شدت ضعف و ترس آخرین دقایق زندگی زنش را هم نمی‌رود که ببیند. ژولیده و ترسیده و مالیخولیایی‌طور. ملیفیسنت اما شاهد زندگی است، تماشا می‌کند، لذت می‌برد و می‌تواند گام به گام از نفرت فاصله بگیرد، چرخشی که از عشق شروع شده به رنج رسیده در نفرت اوج گرفته و آرام آرام به سمت عشق می‌رود. این بار عشقی که قدرتمند است و به سوی زنی دیگر روانه می‌شود و نه مردی دیگر.

 بوسه عشق زنانه؛ قدرتمندی متفاوت در عشق 

اکثر زن‌ها معتقدند عشق آنها را ضعیف می‌کند، از پا می‌اندازد و آسیب‌پذیر می‌کند. در ملیفیسنت هم این اتفاق می‌افتد، او با ارزش‌ترین دارایی‌اش را به پای عشق مردی می‌گذارد که بدترین خیانت را به او می‌کند. ملیفیسنت هم اشک می‌ریزد، رنج می‌کشد و نفرت می‌ورزد و زنی دیگر را نفرین می‌کند، اما چون زندگی می‌کند و شاهد زیستن و بالیدن یک زندگی زنانه در طبیعت است جای نفرتش با عشق عوض می‌شود. مادری دختری را در قلبش احساس می‌کند که حاصل خیانت معشوقش به او بوده است. همین پیوند قدرتمند است که در نهایت او را پیروز می‌کند، پیروزی که با عشق و بخشش همراه است. حتی لحظه‌ای قبل از پیروزی نهایی به مرد می‌گوید که تمام کنیم این بازی را و مرد نمی‌فهمد و قبول نمی‌کند و کشته می‌شود و ثمره آن خیانت که زنی دیگر است پادشاه سرزمین واحدی می‌شود که همه آن مردان با همه قدرت و نفرتشان برای متحد کردن آن از ملیفیسنت شکست خوردند.

 مردانگی و زنانگی هژمونیک در برابر مردانگی و زنانگی سازگار

در فیلم چند تیپ زن و مرد وجود دارد. روایت آلترناتیو ملیفیسنت از سرنوشت این مردان و زنان شروع می‌شود. مردانگی هژمونیک پادشاه پیر سرزمین انسان‌هاست با لشکر مردان جنگجو. با سلطه حرفه، فناوری، ابزار. مردانگی هژمونیک صاحب همه منابع اقتدار رسمی و سنتی است. به دنبال برنده شدن از طریق رقابت، جنگ و حتی خیانت. تصاحب زنانی که در انتقال قدرت جا به جا می‌شوند. مردانی هم هستند که هم‌پیمان زنان هستند، همانقدر قدرتمند اما جنسی متفاوت از قدرت، قدرتی که می‌تواند هم‌پیمان زنان باشد، هم‌پیمان طبیعت. زنان هم متفاوتند، زنانی صاحب همه اقتدار سنتی و رسمی. دختر پادشاه، زیبا، مادر و فرمانبردار. ملیفیسنت هم هست: قدرتمند است اما آسیب‌پذیر هم هست، نفرت می‌ورزد اما قادر است عشق هم بورزد. مادر نیست اما می‌تواند برای کسی که او را نفرین کرده مادری کند. راوی ملیفیسنت می‌گوید که این اخری پیروز نهایی است.

Advertisements